
رادیوی مقبره، از اول صبح برنامههای شاد پخش میکند. انگار مجری اولی صبحی دمنوش بهارنارنج با زعفران تناول کرده و صبحانه کلهپاچهی گنجشک قورت داده که اینقدر شاد و شنگول است. بد به حال شوهرش که اصلا وقت حرف زدن پیدا نمیکند.
- سلاااااام! صبح قشنگتون به خیر مشهدیا. بیست و پنجمین روز از اردیبهشت رو بهتون تبریک میگم.
آهنگ محسن چاوشی را پخش میکند.
- بارون زندهتون میکنه؟ تو خونه نشینید! پاشید بیایین بیرون. بیاین پارک.
دوباره صدای آهنگ را بالا میبرد.
انگار مجری هم با همین آهنگ رقصش گرفته. هنگام گفتن دیالوگها نفس نفس میزند.
- مشهدیای عزیز میدونن که امروز روز بزرگداشت فردوسی حکیم هست و خیلیها امروز به طوس میرن.
به یکباره تیرهای چراغ برق مثل ژله به راست و چپ میروند. برگ درختان به زمین میریزد. چند درخت تنومند میشکنند و سر به زمین میرسانند.
بلندگویی که صدای رادیو را پخش میکرد نهصد و نود و نه تکه میشود. گویندهی رادیو قر و شادیاش را قورت میدهد.
گل بود به سبزه نیز آراسته میشود. باد شدید، ابرهای تیره را به ارمغان میآورد و رعد، چشم را کور و برق، گوش را کر میکند.
از زیر تلی از خاک نم خورده بلند میشود و لباس پر از گرد و خاکش را میتکاند. شاهنامه را که زیر سرش بود را به بغل میگیرد و همان ابتدا به سمت حوض آب وسط پارک میرود. دیوارههایش ترک خورده و آب از لابهلای آن بیرون میریزد. مشت پر از آب را به صورت پر از خاکش میریزد. همهی صورتش گِل میشود. شاهنامه را به گوشهای میگذارد و با دو دست چندین بار صورتش را شستشو میکند.
به کنار خیابان میآید و با یکی از گاریدارها همکلام میشود.
- به نام خداوند جان و خرد که زین برتر اندیشه برنگذرد/ مرا با یکی از این گاریها به شهر ببر برای نیاز.
- برو یره! این چه طرز حرف زِدنس. با این که نِموتونوم تا شهر بروم.
همانطور خرامان خرامان میرود. هر کسی از کنارش رد میشود تکهای بارش میکند.
- نقش بازی مُکُنی؟
- ای چه ریختیه؟ اصحاب کهف رِفتی؟
- آخوند به توان دو!
- انگار خود فردوسی نبش قبر رِفته!
همان اول کار چشمش به یک زن قد بلند میافتد.
- بهبه تو را که باشی به بالا بلند / فرو هشته تا پای مُشکین کمند
- اَه اَه! ببند دهنتو. این چه طرز حرف زدنه؟ انگار از عهد دقیانوس اومده. ایکبیری!
کمی جلوتر دخترکی جوان دید و به او گفت: « بدو گفت رودابهای شاه زن / سزای ستایش به هر انجمن
من از خاک پای تو بالین کنم / به فرمانت آرایش دین کنم
ز تو چشم آهرمنان دور باد / دل و جان تو خانه سور باد
- وا! مردیکه این چه ریخت و قیافهایه؟ اولا اون سودابه است و نه رودابه. بعد هم اسم من سونیا است. همه رو برق سه فاز جوون بیست و پنج ساله میگیره ما رو برق این پیرمرد هفتصد ساله.
تیرش به سنگ خورد و دیگر به راهش ادامه نداد. رو به درگاه خدا کرد و آرزوی مرگ کرد.
همان مرگ خوشتر به ز این زیستن
از این زیستن با هراس و گزند
🖌 رسول کامبیزی