از خواب بیدار میشود؛ساعت را نگاه میکند و میبیند که بله،باز هم ساعت یازدهست و دیر بیدار شده..
سرش کمی درد میکند،چشمانش هم همینطور..اما کمی انرژی دارد..
پتو را کنار میزند و به این فکر میکند که باید برود و چایی دم بگذارد..بعد از مرتب کردن رختخواب به سمت حال میرود تا چایی بگذارد اما به خودش که میآید میبیند در حمامست و دارد مسواک میزند..در آینه حمام نگاهی به خودش میاندازد پوستش بیروحست،لب هایش به رنگ خاکستر و موهایش ژولیدهتر از همیشه..آهنگی از ویدیو هایی که نیمهشب دیدهست در ذهنش پخشست و این حسابی اعصابش را بهم میریزد..
به سمت آشپزخانه میرود؛مادر را میبیند که دارد برای ناهار آماده میشود..
+یه چایی سرخ درست کن تا باهم بخوریم
-هومم
کتری را برمیدارد تا آبش کند و روی اجاق بگذارد..این بار بدون توجه به ترسش از اجاق کبریت را روشن میکند...
در تمام این مدت به بیاراده بودن خودش فکر میکند..
عصبیست..اما به روی خودش نمیآورد..
میرود روبهروی میز تا درسی بخواند اما رمقی ندارد برای این کار..
سرش را میگذارد روی میز و آرزو میکند که کاش بمیرد..
از ماگ چاییش عکسی میگیرد و پست میکند..بر خلاف او عکس بوی زندگی میدهد..
تصمیم میگیرد که تا چای سرد شود برود و در حیاط کمی بنشیند..
حیاط بیروحست،آسمان هم مثل روزهای او بوی زندگی نمیدهد..به این فکر میکند که چجوری از این وضعیت خلاص شود..سردردش بیشتر میشود..
دوباره به اتاق برمیگردد،چاییَش را با دو تکه بیسکوییت نوشجان میکند و تصمیم میگیرد که گوشیاش را خاموش کند و بگذارد کنار..
با انجام این کار توقع دارد رمق درس خواندن برگردد اما اینطور نیست..باز سمت رختخواب میرود..
چشمهایش را روی هم میگذارد..با خودش میگوید فقط دو دقیقه تا ذهنم آرام شود..
در خواب و بیداریست،مادر وارد اتاقش میشود و میگوید:
+باز که خوابیدی،این دیگه چه مرضیه..
میخواهد به مادر بگوید که دارد از سردرد جان میدهد اما صدایش نمیرسد و همان لحظه درد تیز و عمیقی به قفسه سینه اش میرسد و دهانش خشک میشود..
درد بیشتر میشود..جوری که انگار یک سوراخ بزرگ با میله تیزی در سینه اش ایجاد کردهاند..
با خودش میگوید کاش این میله تیز وارد مغزش میشد..
باز میخوابد تا غروب..
از شدت سردرد و گرمای در پتو از خواب بیدارمیشود..

خوشحال میشم جوین شین:))
باز با خودش میگوید کاش مرده بودم..