این لحظه و در این نقطه دلم هیچی جز یه فروپاشی روانی رها کننده نمیخواد
من برای اولین بار توی زندگیم با آدمی مواجه شدم که کاملاً بیلیاقت بود
اصلا اَبَربیلیافت!
رنج کسی دیگه رو به دوش کشیدن کار آسان و سادهای نیست؛اینکه با یه بیل بزرگ،خیلی بزرگ چالهای به عمق دریا بزنی تا که رنج خودت رو دفن کنی به اندازه کافی هلاکت میکنه حالا اگه این وسط با رنج یکی دیگه هم همین برخورد رو بکنی باید خیلی مرد باشی؛میفهمی چی میگم؛باید از خودت بگذری به معنای واقعی کلمه.
تو اصلا از عشق اینکارو کرده باشی،اصلا مثلا از دوست داشتن بیحد و مرز همچین کاری احمقانهای بکنی تهش جواب محبتت نباید باشه بیلیاقتی.
از نظر من انسان شعور کافی داره و خودش استفاده نمیکنه؛نترس پوچمغز تموم نمیشه اگه استفاده بکنی.
اتفاقاً حالا دیگه رها کردن یاد گرفتم
یادگرفتم حتی به اونی که از درد بیاعتمادی بقیه داره جون میده هم اعتماد نکنم

و تو
آره هنوز هم کنار رفتنت ایستادم و اضطراب خیس دستام باعث شده بدجوری یخ کنم
حالا که فکر میکنم من به تو اجازه رفتن نداده بودم
با اجازه کی پا شدی رفتی تو آسمون و اونجا برای خودت بساط پهن کردی و انقد داری حال میکنی که مثل اینکه دیگه هیچوقت نمیخوای بیای پایین
فکر دل من رو نمیکنی
فکر چشمام رو که دیگه چشمات رو نمیبینه
فکر دستام رو که دیگه نمیتونه لمست کنه
فکر لبهام رو که دیگه نمیتونه بوسههای ناز رو گونهت بکاره
چطور میتونی انقد بیفکر باشی و بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی
هنوز هم به جای بدنسردت رو فرش خونه نگاه میکنم و حسرت اینو میخورم که چرا برای آخرین دستای نازت رو نوازش نکردم و چشمای مثل ماهت رو نبوسیدم
آره؛هنوز هم شبا میرم تو حموم به بهونه مسواک زدن و نیم ساعت اونجا میشینم
این دفعه نه بهخاطر دود کردن سیگار
بلکه بهخاطر ریختن اشکایی که بارها و بارها از نبودت خبر میارن و من دستم خالیه جز یه چند تا عکس و ویدئویی که صدای نحیف تو پخشه توشون و داری از مزه لواشک های بیمزه سرکوچه میگی و نوشابه رو به یاد آبشنگولی به بدن میزنی و تهش میگی«هعی،وضع مارو ببین توی خونه دوتا کنکوری فشاری داریم که من ازشون فشاریترم»
و بعدش یه خنده ریزی به من که کنارت نشستم میزنی.
و مرگ و سوگ غمیست که خدا بدون حکمت به بندهش میدهد
فک نکن حالم خوبه،من دارم ذره ذره،سلول به سلول نابود میشم.

آسمان شهر من غمگین است
بیبدن افتادهام در گوشهای از خیابان سرد
و فریاد در گلوی من خوابیده است
نخستین عشق میکُشد مرا
و نخستین مرگ یادآور تو میشود
و من بعد از آن هرروز خواهم مُرد
و سیگار را به یاد رفتنت دود میکنم
تو خفته بمان؛
من دنیای سردم را ساکت نگه میدارم
تا مبادا خوشهای اندوه از این قلب رُسوا
خواب مقدس تورا برهم ریزد
که اگر اینگونه شود
من خودم را خواهم کُشت
و خونم را در جام تو خواهم ریخت
تا زَهر شراب عشق را بچشی
و تا قیامت بدانی که عشق تو مرا کُشت
و این مرگ بُرد من در زندگانی بود

یکم/خرداد/هزار و چهارصد و پنج؛
دو:چهل و دو دقیقه (بامداد