امروز رفته بودم مراسم ختم دوست مادر بزرگم . اون خانم رو فقط یه بار دیده بودم. بیشتر به هدف دلگرمی مادربزرگ و البته احترام به دختر متوفی رفته بودم اونجا . مراسم اینجوری بود که آدم هایی که خانومه رو میشناختن، در موردش حرف میزدن .
به پهنای صورت گریه میکردم. حرف ها غم انگیز بودن. بعد اینکه اشک هام تموم شد با خودم فکر کردم : اون روزی که من بمیرم چی ؟
هدفم از بیان سوال دراماتیک بودن نیست. هدفم صرفا نگاه کردن به انتهای زندگیه .
داشتم فکر میکردم اگه ما تالار عروسی مون رو خودمون انتخاب میکنیم ، چرا جای مراسم خودمون رو خودمون انتخاب نمیکنیم ؟
داشتم فکر میکردم میخوام برای اون موقع یه وکیل داشته باشم که علاوه بر محتوای وصیت نامه و ارث، بدونه که مراسم باید چجوری باشه. بعد فکر کردم شاید این فکرها (وکیل و اینا!) بی ربط به سریال ترکی روزی روزگاری که این روزها دارم میبنمش نیست ! از این آدم های که یه دست راست امین دارن (مثل آقا سلیمان واسه سونر :))
موقعی که سوگوار شدم، یاد گرفتم حرف «فلانی جاش بهتره یا هر عبارتی که میگه زندگی پس از مرگی هست» یه آیینه ی دقه که نباید به آدم ها بزنی. چون اگر اون آدم بنا به هر دلیلی نسبت به این ماجرا تردید داشته باشه یا قبولش نداشته باشه ، حرف تو فقط غمگین ترش میکنه .
چون مجدد یادش میفته که : عه ؟ واقعا کسی نمیفهمه من چی میگم !
به اون وکیله حتما میگم که ذکر کنه همه حداکثر بعد ۷ روز سیاه رو در بیارن . ۴۰ روزی که سیاه پوشیدم جهنم بود. نمیذاشت فراموش کنم که این مرگ یه بخشی از زندگی جدیدمه . چه فرقی میکنه ۲۵ روز بعد از مرگ یا ۷۰ روز؟ طرف بر میگرده مگه ؟
چقدر من حرف شنیدم سر سیاه نپوشیدن … من نمیفهمم ! اگه حجاب اجباری مزخرفه (هست زیاد هم هست!!!) اینکه به کسی فشار بیاری سیاه بپوشه هم مزخرفه .
من امروز فهمیدم تمامی اون چیزهایی که دلم میخواد آدم ها منو باهاش به یاد بیارن ،تمام اون چیزهاییه که باید برای به دست آوردنشون تلاش کنم . من دوست دارم آدم ها منو به نیکی یاد کنن اما در موردم چی بگن ؟
من دوست ندارم بگن فلانی آدم فداکاری بود!
من دوست دارم بگم فلانی همیشه حامی بود و کمک میکرد . بگن فلانی خیلی مدیر بود و از خودش بودن نمیترسید!
امروز فهمیدم مهم تر از اینکه کی میخوام باشم اینه که کی نمیخوام باشم .
روح همه ی عزیزهای رفته شاد !