جدیدا یه چیزی فهمیدم. وقتی میفهمیم جذب یه آدم سمی شدیم به یه درجه ی عرفان جدید میرسیم :
این آدم میخواد با من بازی کنه ، پس منم باهاش بازی میکنم.
همه ی ما میدونیم درست ترین رفتار در مواجهه با آدم های سمی فاصله گرفتنه. فاصله گرفتن برای آسیب ندیدن. چیزی که اکثرمون میدونیم ولی همهمون نه اینه که خیلی وقتا به اون چیزی عمل نمیکنیم که بیشتر از هر کسی میدونیم ! مگه میشه ماهایی که داریم هر روز معمای آدمهای سمی رو برای خودمون میشکافیم، احتیاجی داشته باشیم که کسی بیاد بهمون بگه : «هی ! اذیت میشیا !»؟

عزیزم! خودم میدونم. ناسلامتی دارم به فنا میرم اینجا!
چند روز پیش یه مشتری ای برگشت خیلی رندوم ازم پرسید : چقدر حقوق میگیری ساعتی ؟
گفتم : فلان قدر
گفت : همین ؟ خیلی کمه . تو یه دختر جوونی خیلی بیشتر میتونی در بیاری .
میخواستم بهش بگم : اول از همه کم نیست. دوم از همه من هنوز ۲۰ سالمه و برنامهای که برای زندگیم چیدم رو تو نمیدونی . بعدشم (از اینا مهمتر!) تو داری به من میگی خیلی کمه ؟ مگه تو داری خرجش میکنی که بفهمی کمه یا زیاده؟!

حالا که فهمیدم میخواد باهام بازی کنه، حالا که فهمیدم خیلی براش جدی نیستم، وقت جلا دادن روح با انتقامه! (تقلب به مخاطبان عزیزم : تهش فناست :)) حالا بذار من بهش تکست ندم. حالا بذار وقتی دیدمش، خیلی معمولی باهاش رفتار کنم . بذار بفهمه برام مهم نیست !
چند روز پیش داشتم فکر میکردم دقیقا چی شد که من افتادم تو همون الگوی عاشقانه ی ناسالمی که ۱۸ سالگیم توش افتادم ؟! همون احساس ناکامی همیشگی . همون احساس ناکافی بودن و ناکارآمدی همون سن. میدونین چه مدت و چند جلسه روانکاوی رفتم تا بتونم دوباره روان از دست رفتهم رو برگردونم ؟
اون موقع همهش با خودم کارهاش رو تحلیل میکردم. الان اون پیام داده توپ تو زمین منه، حالا باید سین نکنم که توپ تو زمین بمونه. حالا باید یه جوری جواب بدم که توپ بیفته تو زمین اون و راحت نتونه برش گردونه !

میخوام یه حقیقت بهتون بگم. میخوام بهتون یه چیزی لو بدم که خیلی کم راجع بهش صحبت میشه. میخوام از این همه تجربه ی جورواجور عاطفی خصوصا با آدم های سمی یه نکته ی کنکوری بهتون بگم!
قبل نکته ی کنکوری مون میخوام یه گریزی بزنم به موضوع نشخوار فکری .
تا حالا به سرتون زده ؟ اینکه من کلا نشخوار فکری زیاد میکنم. من کلا حس ناامنی و نااطمینانی (insecurity) میکنم . طرف واقعا انقدر پیچیده نیست که. من خودم توقع زیادی دارم. من دنبال عشق زیاد میگردم.
حقیقت اینه که : اینم یکی از احتمالاته !

من نمیتونم خیلی مطمئن بگم «نه فلانی ! تو واقعا درست حس میکنی. این آدم واقعا حس ناامنی میده» ولی میتونم بگم «فلانی ! آدمی که انقدر روانت رو سوهان میکشه شاید واقعا انتخاب مناسبی نباشه چون این آدم با رفتاراش داره تو رو مجبور میکنه کارهاش رو خیلی خیلی تحلیل کنی. حتی کوچکترین کاراش رو !»
گاهی آدم های سمی ما رو توی یه احساس ابهام تموم نشدنی زندانی میکنن . توی ابهام شدن و نشدن. ابهام «ما الان تو رابطه هستیم یا نه» . ابهام دوستم داره یا دوستم نداره. ابهام بهم اهمیت میده یا اهمیت نمیده. وقتی توی زندان میفتیم چیکار میکنیم ؟
بیش از حد تحلیل میکنیم !
-الان که بهم تکست داده برام ایموجی قلب نذاشته اما ری اکت قلب گذاشته!
-این سری که همو دیدیم درسته بهم خیلی تو جمع توجه نکرد ولی یه جایی که همه داشتیم میخندیدیم، خندید و به من نگاه کرد . میدونستی وقتی خنده مون میگیره به کسی نگاه میکنیم که بیشتر از همه دوستش داریم ؟ به نظرت دوستم داره؟

(اگر نمیخواید صحبت تلخ بخونید، ادامه متن رو نخونین)
شاید دوستت داره عزیزم! شاید خیلی دوستت داره ولی میدونی بحث چیه ؟ که هیچ وقت در مورد این آدم نمیتونی فراتر از اینکه دوستت داره یا نه حرف بزنی. هیچ وقت نمیتونی در مورد اینکه آیندهت رو باهاش چقدر میبینی صحبت کنی. هیچ وقت در مورد اینکه تو رو با خانوادهش آشنا کنه یا در مورد تصمیم مشترک در مورد آینده صحبت کنی . حتی اگه دیوانهوار دوستت داشته باشه کافی نیست اما تو اهمیتی نمیدی میدونی چرا؟ چون این آدم تو رو توی یه سطح عمیقی از احساس ناامنی گیر انداخته : سطح عمیق «آیا دوست داشتنی هستم؟»

دوست داشتنی هستی عزیزم !
دوست عزیزی که منتظری به بیرون دعوتت کنه، تو هم دوست داشتنی هستی !
عزیز دلی که منتظری بهت پیام بده و نمیدونی دوباره پیام میده یا نه، تو هم همینطور !
دوست محترمی که داری این متن رو میخونی و برات آشناست، تو هم همچنین !
خودنویسی که داری مینویسی و بین قلب و عقلت گیر کردی تو هم همینطور !
-حالا راز برنده شدن چی بود تو تیتر گفتی ؟

راز برنده شدن تو بازی آدمهایی که بازی میکنن دل نبستنه !
-دل نبستن جذبشون میکنه ؟
-ممکنه ! ولی یه برنده شدن مهم هست که از اینکه طرف جذب میشه یا نه هم تعیین کنندهتره :
نشکستن دل و غرور در میانه ی یک طوفان به ظاهر آرام عاطفی .
-اگه دل بستیم چیکار کنیم؟
-من تو جایی نیستم که بتونم بگم چیکار کنیم. میتونم بگم من چیکار میکنم : فاصله میگیرم تا بتونم فکر کنم.
-مگه نگفتی میفتیم تو بازی زیادی تحلیل کردن؟
-چرا گفتم ! ولی وقتی بدونیم اینم بخشی از بازیه چی؟ میتونیم یه ذره (هر چقدر شد) کمتر اهمیت بدیم؟