ویرگول
ورودثبت نام
ʀᴀᴢᴇɢʜɪ
ʀᴀᴢᴇɢʜɪرازقی‌ام! سردسته‌ی شب‌زده‌ها، مغرور و کمی پرپر...
ʀᴀᴢᴇɢʜɪ
ʀᴀᴢᴇɢʜɪ
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

سرور

دی، پی تنازع می‌گشت. شب، چادرِ چین‌چینِ خود را بر زمین افکنده بود و دستانِ نامرئیِ زمستان را به نواختنِ پوستینِ جهان وامی‌داشت. تنِ لختِ درختان، پیکرِ نحیفِ من بود یا دستانِ کشیده و آلوده‌ی تو، نمی‌دانم... سوناتِ ناکوکِ باد، شاخه‌های بی‌چاره را به رقص می‌کشاند. در آن یخ‌بندان، خانه شومینه‌ای بود که دیوارهایش را شعله‌ی خاموشِ آرامش، نوازش می‌کرد. لامپ، نورِ زردرنگش را بر کفِ سالن می‌پاشید و رادیوی قدیمیِ گوشه‌ی سالن، فارغ از همه‌جا زمزمه می‌کرد: «ای باران؛ از غصه‌ام، آگاهی...»

برهانم‌، برهانم، برهانم...
برهانم‌، برهانم، برهانم...

آن خانه‌ی شورانگیز، تسکینی بر زخم‌های هفتگی بود. زخم‌هایی از جنس اجبار و انفعال. هر هفته را به امید آن پنج‌شنبه‌شب‌های رؤیایی سپری می‌کردم. هیچ کلمه‌ای برای توصیف آن شب‌ها در لغت‌نامه نیافتم. خودت تجسم کن؛ من بودم و یک شب کامل، در اختیار خودم. نمی‌دانی چه لذتی داشت، گم شدن میان پتو در آن شب‌های سرد زمستان. برنامه این بود: اول کمی جادوی موسیقی و بعد که شب از نیمه گذشت؛ تماشای یک کلاسیک جذاب، ترجیحاً از استاد تعلیق :)

همه‌چیز یک‌باره عوض شد. خودم را برای تحمل این همه دلشوره و آشوب، ضعیف می‌دیدم. روزهای آخر خرداد، به استقبال تابستان می‌رفتم که جنگ شد. دامان همه‌مان را گرفت. زخمی بر تنِ وطن گذاشت که جایش هنوز، روی‌ پیکر تک‌تک عاشقانش می‌سوزد. چه تابستان آموزنده‌ای. می‌دانستم عده‌ای وطن را می‌فروشند اما، ندیده بودم کسی را این‌قدر خراب و توخالی. کسی که مادر را می‌فروشد... . خدایا؛ نعمت مرگ را آخر، نصیب که می‌کنی؟

در شگفتم جانا. از آن شب‌های شیرین به کجا رسیدم؟ به جنگی که فراتر از وطن، خونم را از درون می‌مکید. بی‌جان شده بودم. جنگ من، جنگ بین ملت‌ها نبود. نبرد تن‌به‌تنی بود که بازنده نداشت. آن‌قدر ادامه پیدا می‌کرد تا که یکی‌مان آسیمه‌سر شود... .

روزگار غریبی‌ست نازنین. ابتدا خیالی نبود. حالا، ولی حسرت می‌خورم. آن چیز که می‌ترسیدم از آن، سرم آمد. در وداعی تلخ، او رفت جانانِ من. سرور صدایش می‌زدیم. برازنده‌اش بود. شب‌ها را زیبایی می‌بخشید و رؤیا را زیبا می‌کرد. بلوا به‌ پا شد، وقتی که خانه را به خلأیی سنگین بدل کرد و ما را با آواری از غم‌ها تنها گذاشت. پژواک نبودنش تا واپسین لحظه‌ی عذاب، در خانه می‌پیچید. آن دم که رفت، اشکم را عاشقانه و مخلصانه روانه‌ی روانِ پاکش کردم. چه خوش‌سعادتم که هنوز در آغوشش جای دارم.

...که بمیرم، که بمیرم، که بمیرم
...که بمیرم، که بمیرم، که بمیرم

مامان‌بزرگ عزیزم. پنج ماهی از رفتنت می‌گذرد...

تو که نیستی انگار هیچ‌کس نیست. دلم برایت تنگ‌ است.

همچون قفس.

همچون نفس؛ همین‌قدر تنگ و بغض‌آلود.

کاش مثل همین باران، می‌باریدم. آزاد و بی‌دغدغه.

یک خواهش کوچک: جایی برایم نگه‌دار. من هم مثل خودت حوصله‌ی این جماعت را ندارم.


راستی شب چله‌ست. مبارک‌تان باشد... .

رازقی، ۰۴/۰۹/۳۰

شبجنگگذشتهدرددلنوشته
۲۱
۱۰
ʀᴀᴢᴇɢʜɪ
ʀᴀᴢᴇɢʜɪ
رازقی‌ام! سردسته‌ی شب‌زده‌ها، مغرور و کمی پرپر...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید