من همیشه سعی کردهام راهراه باشم؛ یعنی بهتر است بگویم مجبور شدم، چون سادهانگاری برایم گران تمام میشد. این از اولین درسهایی بود که در زندگی آموختم.
ساده بودن…؟! یعنی مراقب نبودن، خیالبافی کردن و ذوقزدگی، حسرت خوردن و بیچارگی؛ اینها چیزهایی بودندکه از آنها فرار میکردم. دستِ روزگار هم که مثل همیشه منتظر چنین فرصتی بود، لحظهبهلحظه امتحانم میکرد.
نقشهی حیرتانگیزی لازم نیست. اگر بیکار باشی ــ که فکر میکنم سرنوشت کارش همین است ــ میشود صبر کنی تا سوژهات احساس امنیت کند؛ حالا اگر آسیب ببیند، نقطهی امنش تبدیل به کانون بحران میشود.
هرچند ناجوانمردانه است، ولی دیده شده گاهی میتواند باعث ریشهکن کردن نقاط ضعف در سوژه شود؛ همان داستانِ «هرچه تو را نکشد، قویترت میکند».
داستان زندهشدن احساس در من عجیب است؛ حیف که نمیتوانم تعریف کنم، اما هیچوقت فکر نمیکردم در نتیجهی آن ، بیشتر به احساساتم بها بدهم.
ناظر میگوید طبق عادتم باید صورت مسئله را پاک میکردم. مدارک محکمی را هم از بایگانی خاطراتم ردیف کرده است.
ناظر، حکمرانِ مطلقِ بارگاه ذهنم بود و هر کاری که دلش میخواست میکرد. احساساتی شدن باعث شد همه چیز بهم بخورد و ناظر کلهپا شود.
الان حرفهای جدید میشنوم؛ گزینهها و احتمالاتی که تا دیروز وجود نداشتهاند برایم جذاب شدهاند. حتی خاطراتم را هم جور دیگری میفهمم. اگر بگویم کمک کرده تا زبان تندم را مهار کنم، باور نمیکنید؛ خودم شگفتزدهام.