ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

دلنوشت+روزنوشت

امروزم را دوست داشتم، بعد از هفته‌ای شلوغ و پر از سردرد یک استراحت خوب داشتم، یک کلوچه‌ای پختم که....کافی‌شاپی، دیوونه، بیستتت نگم براتون 🤩🤩 با طعم هل و مغز کنجد و پسته .... نرم و لطیف بود، ایندفعه خشک درستش نکردم، فکر کنم چهار پنج دفعه دیگه .... رفتم قاطی کلوچه پزا، آشپزی روحمو جلا میده، عمق داره و همزمان هم خبری توش نیست، مثل لگو، قطعات ساده و احتمالات نامحدود ... عکساشه و ...👇

مواد لازم:

  • دویست گرم کره(تقریبا یک پیمانه)

  • دو پیمانه آرد

  • کمتر از یک پیمانه شکر

  • وانیل و بیکینگ پودر هر کدوم یک قاشق چایخوری

  • نمک یه کوچولو

  • تخم مرغ

  • طعم دهنده به ذوق خودتون تا صد گرم

اول فر رو روشن کنید، بعد شکر و وانیل و کره‌ی هم دمای محیط شده رو حسابی با هم قاطی کنید(دو سه دقیقه)

بعدشم تخم‌مرغ ... دو دقیقه‌ام اینجا

آرد رو هم به بقیه مخلوط کم کم اضافه کنید، اگه طعم دهنده هاتون با رطوبت و یا چربی خراب نمیشن(مثلا کنجد بوداده من تردی خودشو از دست می‌داد) همین الان به خمیر اضافه کنیدشون وگرنه بمونه برای بعد یخچال،خمیرتون رو برای چند دقیقه تو یخچال بگذارید تا کره شل نشه

همین جوری بی نظم پخششون کنید تو سینی فر، اگه دوست داشتین میتونید یه برش نازک میوه هم داخل اینا بگذارید، ولی خب یادتون باشه، خمیرتون خودش شیرینه، پس میوه باید مزه‌ی قوی غیر از شیرین بودن داشته باشه.

توی فر داغ حدود پانزده دقیقه، البته همش به سلیقه خودتون بستگی داره، شعله فر روی اندازه متوسط، تا وقتی که لبه های کلوچه ها برشته بشه، بعدش بیارید بیرون و بهش دست نزنید چون خراب میشه، تا سرد نشن نمیشه کاریشون کرد.

چند بار که درست کنید متوجه میشید کی از فر بیرون بیاریدشون ترد میشه و کی نرم.

عکس پایانی هم نداریم، همشو خوردم 😂😂

نقاشی کشیدم، خیلی افتضاح شد، بیشتر تمرین میکنم تا به دوران شکوه خودم برگردم، خیلی بهتر میتونم نقاشی بکشم، رنگ کردنو هیچ وقت یاد نگرفتم ... کلا تو چیزایی که نباید خنگم ...

هم هردوشون چشم ندارن، هم اینکه زبون اسبه خوب نشده، هم اینکه لذت نقاشی یادم رفته بود
هم هردوشون چشم ندارن، هم اینکه زبون اسبه خوب نشده، هم اینکه لذت نقاشی یادم رفته بود

گیتار میزدم، انگشتام داشتن پینه میزدن و این نشونه خوبی بود، تا محرم شد، منتظرم عاشورا بگذره تا تمرین شروع کنم، ملودی غمگین هم دارم اما خودم خوشم نمیاد، باید یه کوچولو صبر کنم، موسیقی واقعی تو قلب نوازنده شکل میگیره و منم دلم راضی نمیشه تو این روزا سازمو بردارم.

میترسم، از خیلی چیزا میترسم، اینقدر که باید مثل حلزون یه صدف واسه خودم دست و پا کنم تا هر وقت لازم شد، زودی بپیچم داخلش؛ تراپیست میگفت همین ترس مزخرف باعث خیلی از مشکلاتمه، حاضر نیستم ریسکی رو بپذیرم، یعنی برای چیزایی که می‌خوام نمی‌جنگم.

به نظرم وقتی ترسی برای مدت طولانی توی ذهن بچرخه، شکل دیگری به خودش میگیره و چون ذهن آدم ظرفیت دائم ترسیدن رو نداره، نمیتونه تا ابد به عنوان ترس وجودشو ادامه بده، پس با یه اسم دیگه با یه هویت جعلی، پاشو به لحظات روزمره زندگی باز می‌کنه و تا دلش بخواد آتیش میسوزونه.

از اینجای روزگار به بعد رو باید بجنگم، حداقلش درست جنگیدن تمرین کنم، باید یاد بگیرم به خواسته های خودم بیشتر احترام بگذارم.

ترسروزنوشتروزنوشتهآشپزی
۰
۰
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید