داشتم فکر میکردم که چرا بعضی چیز ها دلم را میزند، شوقم تمام میشود، کمی درد و یا سختی کوچک مرا خسته میکند، انگار فقط هیجان اولیهاش را دوست دارم، توان مقاومت و دوام آوردن دارم، اینجا دلم نمیرود که خرجش کنم.
با خودم زیاد صحبت میکنم، این کلنجار رفتن میتواند تا ابد وقت مرا پر کند، ذرهای کنجکاوی کافی است تا ساعت های مشغول خزیدن در کانال های تنگ و تاریک یک رشته غار کشف نشده باشم، کمی را اینجا مکتوب میکنم که بماند به یادگاری برای خودم، چند شاهد هم که شما باشید لازم دارم، چون مرز بین دنیا و واقعیت برایم کمرنگ شدهاست، اینهایی میگویم بد نیست ها، من برایش وقت گذاشتهام و ابزار هایی را بدست آورده و توسعه دادم که خدا میداند، فقط دیگر باید از حالت جمع کردن خارج شوم، موقع فرآوری رسیده است تا بتوانم چیزی برای خودم سرهم کنم.
عمیق ترین احساس در من بیحوصلگی است، باید رفعش کنم، از بزرگترین موانع عشق است، ممکن است از سر بی حوصلگی و شوق دیدن کسی توهم برم دارد.
یادگرفتهام نسبت هر چیز که نفهمم مصونیتی هم ندارم، برعکسش هم درست است. همین که سرنخی را پیدا کنم تمام است، میتوانم هر جور که میخواهم به کارش ببرم، برای دفاع، حمله، نظارت و مشاهده، این جدیدترین ابزاری است که به آن مسلط شدم، هنر تبدیل رنج به فایده به نیت تمام کردن عامل دردسر.
اینها همه از صدق سری احساس است، کارها را ساده کرده، میتوانم حالا سریع تر فکر کنم، کمی بیشتر از منظره لذت ببرم، میخواهم ابزار کسب فایده از شیرینی لذت را فعال کنم؛ درد عامل حرکت است اما لذت هم میتواند محرک قدرتمندی باشد.
