ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

روزان نوشت...

سلام ! خوبید ؟ خوشید ؟ خدا رو شکر...

چند روزیه نوشته هام خیلی قابلیت انتشار نداره، هرچقدر هم که سعی کنم چیزی رو به هم ببافم، و اینجا بذارم موفق نمی‌شم، انگار واقعا دیگه امکان مخفی کردن احساسات و افکارمو ندارم.

امروز خیلی اتفاقی، بدون اینکه عصبی بشم، فقط با یک تحریک کوچولو، حرفایی رو که مدتها با احتیاط به زبون می‌آوردم، فریاد زدم، اونم لحظه‌ای که معمولا ازین کارا نمی‌کنم، اوه البته اینو باید بدونید که من یکم دیوونه‌ام و گاهی از کوره در میرم.

با توجه به پیشرفتی که تو ماموریت بازآرایی ذهنم داشتم، فکر می‌کردم که بهتر شده باشم، اما مثل اینکه اضافه کردن احساسات به این ترکیب متناقض، فقط همه چیز رو پیچیده تر کرده و من حالا باید پاسخگوی صداهایی باشم که مدتها فعالانه تلاش کردم تا ساکتشون کنم.

این هرج و مرج اونقدرام بی‌ثمر نبوده، دریا تا زمانی که آرومه در ظرف خودش گرفتاره، اما وقتی که طوفانی می‌شه، هم چیزهایی رو به ساحل میاره و هم چیزهایی رو از ساحل باخودش به غنیمت می‌بره.

شاید این اولین باری باشد که میفهمم وقتی از چشم ها حرف میزنن دقیقا منظورشون چیه! یا درون کسی رو از پنجره چشماش دیدن یعنی چی؟ اینکه می‌گن چشم ها دروغ تو کارشون نیست!

معمولا ذهن من چنین ترتیبی داره: اول از چیزی آسیب می‌بینه، دنبال منشأ آسیب می‌گرده، راه‌حلی برای مشکل پیدا می‌کنه و بعد هم تلاش می‌کنه تا از اون ابزاری بسازه.

دوست دارم بدانم قراره چشمام چی کار کنن، چون حال خودمو درست نمی‌فهمم، یعنی می‌دونم درونم چی می‌گذره، اما راه گریزی از این سردرگمی ندارم.

منطقم خیلی ساده می‌گویه «نباید کشتی‌ام را در معرض طوفان قرار بدهم»، احساسم اما حرف دیگه‌ای میزنه «ممکن است گنجی که در قلب این دریای طوفانی پنهان شده است را پیدا کنم!»؛ عقل مشکلش با همین احتمالاته، چون مدتهاست که با احتمالات جلو اومدم.

من ماجراجویی زیاد داشتم و تقریبا از همه‌چیز، کم یا زیادش رو چشیدم، به اندازه‌ای که بشینم و چند ساعت با پیرمردا هم‌صحبت بشم، نمی‌گم از ماجراجویی خسته شدم ولی مطمئنم که این روند رو دوست ندارم.

تا همینجا بسه....بقیش میشه حرفای دلم و فعلا کسی رو سراغ ندارم که بخواد بشنوشون. باید می‌نوشتم، چون به خودم قول

دادم 😬😁

احساساتروزنوشتهروزنوشتتلاشدلنوشته
۰
۰
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید