سلام
عجب هفتهای، خیلی تنم برای سیاسی نوشتن میخاره، ولی خب باید یکم دوزش رو تو زندگیم کم کنم تا بتونم مثلا دوباره شروع کنم به کتاب خوندن تا اینقدر غلط املایی نداشته باشم.
دوست دارم اداره سانسور ذهنمو خاموش کنم تا هرچی دلم میخواد بنویسم، چرا اداره سانسور داریم؟ دلیلش رو میدونم، حتما یکی تو سرم ازش خبر داره و از من پنهانش کرده، من پیداش میکنم و مثل همیشه پاسخ سوالاتمو هرجور شده بیرون میکشم.
احساسات اما برام عجیبن، حتی میتونم بگم تحسین بر انگیز عمل میکنن، همه قوانین سفت و سخت ذهن منو میشکنن.
ذهن من مثل خاورمیانه است، قبلاً برای فهمیدنش یه دنیای خیالی از افسانه ها و اسطوره ها ساخته بودم، هر شخصیت نماینده یک بخش از ذهن من بود و اتفاقات بین شخصیت ها هم نشانه هایی از درگیری های درونی من بود.
حالا اما میتونم از احساسات استفاده کنم یه چیز واقعی و غیر قابل لمس، خیلی شخصی و عموما قابل بیان، و اینکه بقیه آدما هم میتونن زبون شما رو بفهمن، دنیای خیالی فقط تو سر من بود و فقط من فکر میکرم که خیلی جذابه، وقتی برده خیال باشید دیگران چیزی برای دوست داشتن در شما پیدا نمیکنن، چون دنیای واقعی فرق داره، چیزای دوست داشتنی سادهتری وجود داره که خیال ،شیرینی رسیدن به اونها ازبین میبره.
میخوام دوست داشتنی تر و زیباتر بشوم، نه اینکه دیگران مرا بپذیرند، میخواهم در آینه زل بزنم و کیف کنم، نه اینکه از آینه فراری باشم، چطور میشود تصویر خودم را نتوانم تحمل کنم و از دیگری بخواهم مرا با لذت نگاه کند؟!
احساس کم بودن و بدردنخوری ولم نمیکرد، نمیدانستم باید چکار کنم، دوستی دارم که با او صحبت میکنم، صمیمی نمیشوم تا او را هم فراری ندهم، او البته مرا دوست نمیداند، او هم دانش ناچیز و گوگلوارهام را لذت بخش میداند، باید برای او عمیق شوم و این را دوست ندارم، یعنی همین عمیق بودنم دوستانم را فراری میدهد و زخمیام میکند، به خودم قول دادهام که کنترلش کنم، ناظر هم قوی است و هم خطرناک، آنقدری قدرت دارد که تمام مرا تسخیر کند، باید اختیاراتش را کم میکردم، راهی وجود نداشت تا این کار را انجام دهم، دوستم برایم از معجزه شکرگزاری گفت از احساس لذت از داشته ها و صبر به شکرانه همان لذت در زمان فراغت از آن، او حتی کلمه صبر را هم نیاورد، میگفت دم خدا گرم که قبل را جور کرد، پس بعد را هم جور میکند، مهم این است که من چیزی را میخواهم یا نه، اگر میخواهم که جور میشود و اعمال من در همان مسیر هستند، اگر هم نه که مشخص است، این عملکرد مرا تحت تاثیر قرار میدهد.
شاید بگویید خب همین است دیگر، این فلسفه زندگی است و ... حرف زدن آسان است، عادت کردن به چیزی سخت نیست، عادت کردن به یک نسخه قابل اتکا و کم دردسر اما تلاش زیادی را میطلبد، پاداش زیادی هم دارد.
دارم تمرین میکنم ناظر را برای بررسی مسیر حرکت به خواسته هایم به کار بگیرم، نگذارم در کارم دخالت کند، ببیند و گزارش بدهد، نباید بگذارم پایش را از گلیمش درازتر کند، من هیولا را رام کردم 😂 یک کارمند ساده بارگاه، هرچقدر توانمند که باشد، من تسلیم نمیشوم، پوستش میکنم.