ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

روزنوشت جامانده.

دیروز یه داستانک نوشتم، کامل نشد که پستش کنم، گفتم تا کاملش کنم صبر میکنم، گوشه ذهنم هم نگهش میدارم که یه وقتی بنویسمش، ولی عوضش به جای چند روز خوابیدم، طبق قوانین جدید ذهنم، تلاش برای کامل انجام دادن کارها یه جرم بزرگه، البته همه کارها نه ها، کارای اینجوری، تمرین لازما، تفریحیا و .... حالا بعداً یکی دیگه می‌نویسم که کامل باشه، این تو ذهنم تموم شد تقریبا اما نیاز به ویرایش و یکم وصله پینه داشت، منم هم املایی و هم لغت ضعیف 😂😂 دیگه نگم براتون ....، اینه هرچی هست و نیست.


عرق پیشانی‌اش را پاک کرد، چشمانش می‌سوختند، آستینش را نگاه کرد، اگر هم خونی شده بود آنقدری نبود که در میان لکه ها دیده شود، شمشیرش در دستش سنگینی می‌کرد، اگر مثل همیشه فقط شنل چرمی‌اش را پوشیده بود تا به حال زنده نمی‌ماند، باقیمانده های شنل را از نزدیک گردنش برید، مثلا با رشته های فولادی آن را تقویت کرده بود تا جلوی تیر های زره‌شکن را بگیرد، فکر نمی‌کرد موجودی سرسخت‌تر از اژدها پیدا بشود، پولک های اژدها را با همان رشته های فولادی به پوست اژدها دوخته بود، سنگین شده بود، اما حتی ضربه های هیولا هم تکانش نمی‌داد، شمشیری که گردن اژدها را زده بود هم بر هیولا کارساز نبود، چاره‌ای نبود، راه فراری وجود نداشت، هیولا نمی‌گذاشت او فرار کند، انگار جادویی قدیمی در این میدان مبارزه فقط یک برنده را ترجیح می‌داد، کمی جوهره اژدها را در ظرفی طلسم‌شده همراه داشت، ضربه‌ای بلند را به سمت صورت هیولا نشانه گرفت و چشمانش را کور کرد، چند لحظه بیشتر فرصت نداشت، زخم های هیولا سریع درمان میشدند، «پدر آتش، برخیز» ظرف شیشه‌ای که با ماده مثل خون پر شده بود را به سمت هیولا انداخت، جوهره اژدها به هر چیز برسد تا آن را نسوزاند خاموش نمیشود، کمی عقب رفت و دستش را بالا آمرود تا از چشمانش محافظت کند، آتش برای لحظه‌ای همان جا که ظرف شکسته بود، جان گرفت، اما با برگشتن بینایی هیولا، آتش هم خاموش شد، ردی از خون اما از بدن موجود رو به پایین جریان گرفته بود، ظرف آنقدر بزرگ نبود که چنین کاری بکند، برای اولین بار بود که هیولا را کامل نگاه میکرد، اگر اینقدر ترسناک نبود میشد گفت مثل گربه ها خز داشت، جایی که قبل‌تر آتش گرفته بود استخوانی بود، استخوان هایی کوچک که انگار از بدنش بیرون زده بودند، حدس میزد که زیر خز هیولا ازین استخوان ها زیاد باشد، همین ها بود که جلوی شمشیرش را می‌گرفت، بالهایش ظاهرش را مخوف تر کرده بودند، برای بلند کردن بلند کردن هیولا کافی نبودند اما دو بازوی اضافه در نبرد به حساب می‌آمدند، پنجه هایش مثل طوطی بود، این آرامش بیشتر از چند دم و بازدم طول نکشید، ......

روزنوشتهروزنوشتداستانک
۰
۰
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید