ویرگول
ورودثبت نام
مصطفی‌ام
مصطفی‌امLike a book, you'd better read it from the beginning
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
خواندن ۳ دقیقه·۱۰ ساعت پیش

روزنوشت،سیاست‌زده به قولی

می‌دونستید لاستیک ماشینو از شیره یک درخت درست میکنن؟! خیلی جالبه ، لاستیک ماشین خیلی محکم به نظر میاد و وقتی حرف از شیره گیاهی باشه 🥱🥱😂 محکم اصلا به فکرم نمی‌رسه.

درخت های مینیاتوری ژاپنی، با پیچ و خم های استثنائی و حساب شده‌شون، درست مثل شاهکار هایی که طبیعت میسازه، همه حاصل بریدن، شکستن، تاکردن، خم‌کردن و پیوند زدن شاخه ها هستند و همینطور استفاده از سنگ ها و خزه‌های مختلف؛ درست مثل خود طبیعت.

من برای اینکه بتونم فکر کنم نیاز دارم برای اون مفهوم، مشکل و ... یک تصویر بسازم، معمولاً توی اسطوره ها و قصه هایی که تو سرم پیدا میشه میگردم.

ایندفعه بهترین استعاره‌ای که پیداکردم درخت بود، آدم ها با لحظه های که میگذرونن ساخته میشن، اگه باقی مونده تنه یک درخت رو پیدا کنید، میتونید کمی از خاطرات درخت رو بشنوید، لایه های تیره و روشن درکنار هم، اطلاعاتی خیلی بیشتر از زندگی‌ای که اون درخت گذرونده رو بهتون میدن. ای کاش آدمها هم این شکلی بودن....می‌شد خلاصه زندگی‌ رو جایی از بدن آدم پیداکرد.

مثل همیشه که تو راه رو های ذهنم گم شده بودم و داشتم فکر میکردم، اگه همین امروز همه زندگیم رو جلوی چشمام بیارن، چشام روی کدوم بخش هاش صبر می‌کنه و از کجاش سریع رد میشه، چطور عمدا جایی رو نگاه نمیکنه، وقتی به دنبال چیزی میگرده و به سختی پیداش می‌کنه.........اون جاهایی که عمدا نگاه نمی‌کردم...ترسناک بودن...حتی فکر بهشون باعث میشه الآنم بلرزم، خوبه که هوا اونقدری سرد هست تا زیر پتو بخوابم، ای کاش میشد همه‌ی روز های زندگیم تحت حمایت پتو باشم.


امروز خیلی گرفته‌ام، ناراحتم و دو سه تا از قول هام رو باهم شکستم، بدقولیم ربطی به امروزم نداره و ولی خب بارم رو سنگین تر کرده.


وای چقدر از تلویزیون بدم میاد، چقدر خالی و بد صداست، چقدر زشت زیبایی هارو توصیف می‌کنه، دلم میخواد به دوران عمو پورنگ برگرده.


دوست ندارم بنویسم ولی خیلی سرم شلوغه، باید بعضی حرف هایی که قبلاً نوشتم و ویرگول پاکشون کرد، یا اجازه انتشار نداد رو دوباره بگم و ایندفعه اگه ویرگول اذیتم کنه...مطمئن باشه که منم میتونم اذیتش کنم.

صد و خورده‌ای روز از وقتی که بمباران کشور شروع شد میگذره و وضعیت اقتصادی...تعریفشو همه نمی‌دونیم...بلکه حس می‌کنیم، البته قصه تکراری‌ای هم نیست، لبتابی که آرزوی خریدنش رو داشتم...چند ساله الان...از نود و هفت واقعا میخواستم بخرمش، چون قبل‌ترش واقعا فقط برای بازی میخواستمش و خیلی بلد نبودم ازش استفاده کنم...ولی وقتی رفتم دانشگاه میتونستم با چونان لبتابی انیمیشنکی بسازم 😬 وضعیت اقتصادی و اجتماعی و هزارتا کوفت زهرمار دیگه باعث شد تا من به یه لبتاب استوک مزخرف بسنده کنم و...دیگه تو پنجره آرزوهام نمی‌بینمش🥱 این قصه فقط مال لبتابه...یه درد با کلاسو تقریباً غیر ضروری...اینو بشنوید و سختی های دیگه رو خودتون بسازید...یکی شاید بگه « لبتاب، نون شب...چی میگی مشتی...دنیات لاکچریه...»... نمی‌دونم... 🥱

سید علی بابت همه‌ی این سالها دمت گرم، خسته نباشی بزرگ مرد، موندی سر همه حرف هات، تنها بودن شایسته تو بود، تو مثل بقیه ما نبودی، دم خودت و مردان و زنانی که ساختی گرم، دم اراده‌شون گرم...دوست داشتم همه میتونستن ببینن پونصد سال بعد درباره‌ت چی میگن...

جمله پایین رو فقط تاریخ می‌تونه قضاوت کنه
جمله پایین رو فقط تاریخ می‌تونه قضاوت کنه

حاکمان با مردن حکومتشون به پایان میرسه و شهدا حکومتشون با مرگ شروع میشه، هرچند که شهدا زنده‌ان.

......

روزنوشتروزنوشتهعشق
۴
۲
مصطفی‌ام
مصطفی‌ام
Like a book, you'd better read it from the beginning
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید