ویرگول
ورودثبت نام
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wandererRetrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
خواندن ۴ دقیقه·۱۴ روز پیش

رقصنده با گرگ...شاید هم خود گرگ

اتفاقی افتاده بود...چرا دوستانش حالا با چشمان وحشت به او نگاه میکردند؟

او که قبلا این ظاهر را به آنها نشان داده بود و کلی باهم بازی کرده بودند...

کسی چه می‌داند پس از اینکه کودکان به خانه‌هایشان باز‌گشته بودند و با ذوق برای والدین خود خاطرات روز پر هیجان و ماجراجویی خود را تعریف کرده بودند، و درباره 'دوست جدید خود' گفته بودند؛ والدین آنها را با چه نوع سوختی پر کرده بودند، که با چنین وحشت و سردرگمی‌ای به دوست خود نگاه میکردند...

گمشده بود، جایی در اطراف روستا، شاید هم منظور از گم‌شده بودن؛ در زمان بود...شاید جایی بود در قرون وسطا، شاید هم جایی از درون گمشده بود...احساس خلاء در سینه‌اش این را به او می‌گفت.

نمی‌دانست چیست اما می‌دانست باعث وحشت مردم روستاست، یا لااقل احتمال میداد که هست؛ خب، او درکی بیشتر از یک بچه خردسال را نداشت...چه کند این طفلک؟

نگاه میکرد به مشعل‌های نورانی مردان روستا و زنان که کودکان را، دوستان او را ؛ در آغوش گرفته بودند و صورت‌های معصوم وحشت زده را در قفسه سینه خود پنهان میکردند...

و گرگینه کوچک به چنگک ها، صور‌ت‌های خشمگین و مشعل‌های آتشین نگاه میکرد...

آخر جرم‌ش چه بود؟ تنها چیزی بود که در ذهن‌ش می‌گذشت...

او که حتی وارد روستا هم نشده بود؛ تازه! سعی هم کرده بود که خشم و درندگی ذاتی‌اش را که مادر درباره‌ آن هشدار داده بود، تحت کنترل بگیرد، و به بچه‌ها آسیبی نزده بود، تازه! دوستانش گفتند او خیلی هم مهربان است!

...پس چرا انقدر از او میترسیدند؟

شاید حق با مامان بود و او هیچ‌وقت نباید گروه را ترک میکرد...نباید خانواده را ترک میکرد.

نباید هیچ‌وقت به انسان‌ها نزدیک میشد؛ او غفلت کرده بود و یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی به بار میاورد.

حال او جایی نداشت برای فرار، پشتش غاری بود که 'خانه' نام آن بود، و در روبه‌رو مردم وحشت زده قرار داشتند...

به دوستانش نگاه میکرد که در چنگال مادرانشان بودند، 'گرگ' زوزه کشید...هیچکس حق ندارد چیزی که مال توست را از تو بگیرد، دوستانت مال تو هستند...چطور به خود جرعت می‌دادند که آنها را از تو بگیرند؟

'گرگ' همیشه پیش پسرک بود، مانند کنه‌ای خون‌خوار. دائما درحال زمزمه و پشنهاد...

ناگهان جریانی آتشین از خشم و ولع درون رگ‌هایش حس کرد...و چه حس خوبی بود این آتش...شرمش میشد از اینکه این حس لذت بخش بود... "شاید این انگیزه که دیگران میگن همین باشه...هوممم؟~" گرگ پوزخند‌زنان در گوش پسرک زمزمه کرد.

پسرک ناگهان متوجه شد بدون خواست خودش دارد به گرگ تبدیل می‌شود، تابه‌حال چنین نشده بود!

گرگ افسار جسم را گرفته بود و اجازه و اختیار را به پسرک گرگ‌نما نمی‌داد....

'گرگ' حمله میکرد و می‌درید؛ و صدای جیغ تنها اشتیاق‌ش را برای خون بیشتر و بیشتر میکرد...

"شیرینه...مگه نه؟~ ترسشون...جیغشون...مگه نه؟~"

'گرگ' رو‌به پسر گفت...و پسر که گریه میکرد و خواستار زنده ماندن روستاییان بود. اشک‌هایش به رنگ خون بود...


حال اگر 'گرگ' هم کوتاه می‌آمد دگر دیر شده بود...مردمی نمانده بود که نجات داده شود.

'گرگ' در کسری از ثانیه متوجه احساس پسرک شد، همیشه میشد؛ حتی نیاز نبود فکری کند و 'زبان بدنی' بداند؛ چون 'گرگ'، 'پسرک' بود و 'پسرک' ، 'گرگ'.

حس شیطنت در درون گرگ به غلغل افتاد.

"آخِییی!~... فکر کردم مامانی‌ت بهت گفته که چی هستی...~"

کمی مکث کرد تا قدرت زهری که می‌خواهد بریزد افزایش یابد.

"یه هیولا!!!~" با تمسخر فریادی از شعف کشید و شروع به قهقه زدن کرد.

می‌خندید و به خود می‌پیچید، چه کیفی میکرد این 'گرگ' در آن لحظه؛ بی‌خبر از خشم و تنفری که در وجود پسرک درحال زوزه کشیدن بود...

پسرک یکی از چنگک‌های جسد‌ها را برداشت و در شکم گرگ فرو برد؛ امان از اینکه 'گرگ' و 'او' یکی بودند...چه میشد اگر یکی از آن دو جان خود را از دست میداد؟؟؟

گرگ به محض حس کردن چنگکی که تیز بود از انتقام؛ شروع به زوزه کشیدن و شیون کرد، جیغ‌هایش گوش آسمان را می‌خراشید.

پسرک خوشحال بود، خوشحال بود که کسی که دوستانش را زجر داده بود داشت از درد به خود می‌پیچید...

گرگ دیگر نمی‌توانست وجود پسر را در خود تحمل کند...پسرک او را پس زده بود و شروع به طغیان علیه او کرده بود...

و حال دیگر نمی‌توانستند به همزیستی خود ادامه بدهند.

گرگ چند عوق زد و بخشی از خودش را، پسرک را بالا آورد و بعد جان دادنش، و کف و خون بالا آوردنش؛ مانند لاشه ‌ای افتاد.

پسرک...خوشحال از اینکه 'گرگ' درونش را بالاخره نابود کرده...

لبخندی زد ؛ او درحال تجربه شادترین لحظه کل عمرش بود...و سپس بیهوش شد.

با همان لبخند ملیح به روی برف‌های خونین دراز کشید و به خواب رفت.



گرگداستانداستان کوتاه
۶
۲
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille the wanderer
Retrouvaille:the joy of reuniting with someone after a long separation or the feeling of finding something or oneself again.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید