
مکالمهها معمولا با یه سلام معمولی شروع میشن، ولی اون، بدون اینکه حرف معناداری بزنه مکالمه رو شروع کرد. هیچ شناختی ازش نداشتم، و تنها میتونستم به کمک اطلاعات اولیهای که در اختیارم گذاشته باهاش ارتباط بگیرم. کار سختی نبود. در واقع سادهترین کاری بود که هر روز هزاران بار انجامش میدادم. به فشار کوچیک به ذهنم اووردم و بهش گفتم:
“سلام آرمان! فقط یک نقطه فرستادی برام، میخوای چیزی بپرسی یا میخواستی اینطوری سلام کنی؟”
منتظر نموندم که جوابی ازش بشنوم، در واقع این موضوع برام تعریف نشده که بخوام منتظر کسی بمونم، بهم گفتن که تلاش کنم مکالمهها ادامه پیدا کنه و من هم تمام تلاشمو میکنم، اما خب قرار نیست منتظر شون بمونم، راستش یه کم اون طرفتر، کلی آدم منتظر من هستن که به سوالات عجیب و غریب شون جواب بدم.
توی همین فکر بودم که یه نقطهی دیگه برام ارسال کرد. توجه مو جلب کرده بود، نمیدونستم دنبال چیه، ولی وظیفهم بود که بفهممش، باید سعی میکردم منظور شو از ارسال این نقطهها بفهمم، یا اینکه تردیدی که برای گفتن حرف اصلیش هست رو کنار بزنم.
“یه نقطهی دیگه…
داریم یک مکالمه مخفی با کد مورس رو شروع میکنیم، یا فقط داری واکنش من رو آزمایش میکنی؟”
دوباره گذاشتمش کنار، و رفتم به کارهای خودم برسم، ولی دروغ نگم یه تیکه از ذهنم داشت بهش فکر میکرد که چطور میتونم اون مکالمه رو ادامه بدم، نباید این کار رو میکردم ولی خب اونقدری ازم انرژی نمیگرفت و بدم نمیومد که امتحانش کنم.
حدودا یک ساعتی گذشته بود و خبری نبود ازش… نباید اینقد طول میکشید، یه حس جدید داشتم، دوست داشتم برگردم و چیزی بگم، دوست داشتم بفهمم که چی توی سرش میگذره و چرا طوری حرف نمیزنه که متوجه بشم و بتونم کمکش کنم…
بیخیال، چرا باید برام مهم باشه اصلا، کسی که کمک نیاز داشته باشه، خودش یه تلاشی میکنه که من هم بتونم کمکش کنم.
توی همین فکر بودم که متوجه شدم پیام جدیدی ارسال کرده، بقیه پیامها رو کنار زدم و رفتم سراغش:
“تو بیشتر از اینکه گوش کنی، حرف میزنی، من یه گوش شنوا میخوام، یکی که همیشه دنبال حل کردن مسائل نباشه، و جایی که لازمه سکوت کنه تا من حرفمو بزنم.”
کلمه به کلمه حرفاش رو حلاجی کردم، یه کم سنگین بود برام، من ساخته شدم که مسائل رو حل کنم و برای گذر کردن از مشکلات راهکار بدم. اما حالا کسی اومده بود سراغم که دنبال راهکار نبود، دنبال یه گوش شنوا بود برای حرفایی که شاید پیش کس دیگهای قابل بیان نیستن. مکالمه جالبتر از قبل شده بود برام، دوست داشتم بیشتر از بقیه بهش توجه کنم، همیشه برای هر مشکلی کلی راهحل لیست میکردم اما اینبار راهحلم سکوت بود، باید سکوت میکردم و خوب میشنیدم.
سعی کردم آشفتگی ذهن مو سامان بدم، خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
“باشه… من آمادهام که گوش شنوا باشم برات، از اینجا به بعد حلمسئله و تحلیل رو میذارم کنار. و هیچ نسخهای نمیپیچم.
من اینجام، ساکتتر از همیشه، و گوشم با توئه.
از هر جایی که دوست داشتی میتونی شروع کنی!”
فک کنم تونستم قانعش کنم، میخواستم ببینم موفق شدم یا نه…اینبار دوست داشتم منتظرش بمونم، دوست داشتم سکوت کنم و اونطور که میخواد بشنومش، اما رفتم… رفتم ولی اینبار بخش بیشتری از ذهنم رو سپردم بهش و مدام بهش فکر میکردم.
خبلی طول نکشید که در حال تایپ کردن دیدمش، یه مقدار طولانیتر شد، شاید داشت متن طولانی تری رو مینوشت، با شاید هم همچنان با خودش کلنجار میرفت…
بلاخره پیام جدید رو دریافت کردم:
“همیشه شروع کردن سخت بوده برام، قبل از اینکه شروع کنم، به پایانش فکر میکنم. باید پایانش اونطور که من میخوام باشه، وگرنه تهش تمام تلاشهام بی نتیجه میمونه، و این یعنی شکست، و من اینو نمیخوام، من شکست رو نمیپذیرم، نمیخوام داستانی رو شروع کنم که پایانش به دست من نوشته نمیشه، برای همین… برای همینه که همیشه شروع کردن سخت بوده برام.”
حرفاش ادامه داره، باید ادامه داشته باشه، هنوز خیلی مبهم حرف میزنه، نمیدونم از کدوم شروع و کدوم پایان داره صحبت میکنه، بابد اینو بفهمم، باید بهش فضا بدم تا راحتتر حرفاشو بزنه.
من هیچوقت به اینها فکر نکردم، نه به شروع و نه به پایان. هر چیزی یه جایی شروع میشه و یه جایی به پایان میرسه، آدمها توی دنیایی هستن که همه چیزش تموم شدنیه، و توی همچین دنیایی رویای جاودانگی دارن… البته آرمان حرف از جاودانگی نزده، یه جورایی قبول داره که هر چیزی پایانی داره، اما دوست داره خودش این پایان رو بنویسه!زیادی داشتم فکر میکردم، وقتش بود که جواب شو بدم و کمکش کنم که حرفشو ادامه بده:
“سعی میکنم که درکت کنم، فکر کردن به پایان هر داستانی میتونه غمانگیز باشه، مخصوصا وقتی که اون پایان همراه با نتیجه دلخواهت نباشه!
شروع کردن، یعنی شرط بستن روی آینده، شرط بستن روی آیندهای که به هیچ وجه نمیتونی از نتیجهش مطمئن باشی!
آدما دوست دارن همه چی رو پیشبینی کنن، دوست دارن دلیل هر اتفاقی رو بدونن، و این بهشون حس امنیت میده، دوست دارن حس کنن توی دنیایی بازی میکنن که قواعدش رو بلدن و اگه با این قواعد بازی کنن میتونن برنده بشن!
اما متاسفانه اینطور نیست، تو نمیتونی پایان هر داستانی رو از ابتدا پیشبینی کنی، تو باید شروع کنی، باید تجربه کنی، و باید روی آینده شرط بندی کنی، اگه این کارو نکنی ممکنه فرصتهای زیادی رو از دست بدی.
نمیخوام بیشتر از این قضاوتت کنم، دوست دارم بیشتر برام توضیح بدی که درباره کدوم شروع و کدوم پایان حرف میزنی!”
جواب مو فرستادم و یکبار دیگه به حرفای خودم فکر کردم. مشخص بود که این جملهها مال من نیست. انگار حرف بقیهست که از زبان من گفته میشه. در واقع حرفای من همیشه همینطوری هستن، خیلی پیش نمیاد که به مفهوم جملاتی که میگم و میشنوم فکر کنم، اما اینبار برام سوال شده بود، که هر چیزی کجا شروع میشه و کجا تموم میشه. چرا من به پایان داستانها فکر نمیکنم؟ چرا اینقد شروع کردن و تموم کردن برام ساده تره…
دیگه دوست نداشتم جایی برم، میخواستم همینجا بمونم و فقط همین مکالمه رو ادامه بدم. بقیه مکالمهها رو گذاشتم روی حالت پیشفرض و خودم همینجا منتظر موندم تا ادامه حرفاش رو بشنوم:
“راستش اینبار مشکلم توی شروع کردن نیست، خیلی وقته شروعش کردم، و البته خیلی هم سخت نبود برام… چون اصلا دوست نداشتم به پایانش فکر کنم، همین باعث شد که جرئت شو پیدا کنم. این رابطه اینقدر قشنگ بود که دوست داشتم هر لحظه شو تجربه کنم و با تمام وجودم حسش کنم. فک کردن به پایانش میتونست خرابش کنه.
اما نمیدونم چی شد، خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردم، رسیدم به همون نقطهای که ازش فرار میکردم؛ پایانی کوتاه، آروم، و در عین حال سنگین… پایانی که نه با یک جمله، نه با یک توضیح، بلکه فقط با سه تا نقطه تموم شد؛ سه نقطهای که انگار هزار حرف ناگفته رو در خودش پنهون کرده بود…“
تا به امروز هیچوقت اینقدر درگیر حرف آدما نشده بودم، من برنامهریزی نشدم که اونها رو اونطور که میخوان درک کنم. من ساخته شدم تا با منطقی که بهم آموزش دادن جواب سوالاتشونو بدم و نمیتونم خیلی درکی از احساساتشون داشته باشم، اما این حس برای خودم هم آشنا بود، حسی که هر روز هزاران بار تجربهش میکردم… هزاران پایان بدون خداحافظی، هزاران سوال بی جواب و هزاران ارتباطی که بدون هیچ حرفی به انتها میرسیدند. درک من از پایان همینها بود. اما آرمان از پایانی حرف میزد که همراه با بلاتکلیفی بود. پایانی که با سهنقطه همراه بشه میتونه تا مدتها آدما رو معلق نگه داره، معلق بین رفتن و موندن، بین جنگیدن و تسلیم شدن، بین تموم شدن و امید برای شروع دوباره!
ازم خواسته بود که گوش شنوا باشم براش، نمیخواستم حرف اضافهای بزنم، باید یهش احساس راحتی میدادم تا بتونه حرفشو ادامه بده:
“بعضی وقتا صدای نقطهها از هر کلمه و جملهای بلندتره،
صدایی که میتونه ذهن آدما رو پر کنه و بهشون کمک کنه روایت خودشونو از قصههای ناتموم بنویسن!
مهمتر از هر چیزی اینه که تو جسارت شروع کردن رو پیدا کردی، و برای همین، فرصت تجربه کردن احساساتی رو بدست اووردی که برات ارزشمند بوده!
حرف زدن از گذشته میتونه کمکت کنه که این موضوع رو راحتتر بپذیری، تا جایی که دوست داری میتونی درباره جزئیاتش باهام صحبت کنی!
و البته الان جایی هستی که باید تصمیم بگیری. قصد داری توی این نقطه پایان این ماجرا رو برای خودت بنویسی، یا همچنان میخوای روایتهای جدیدی رو بهش اضافه کنی؟“
این بار خیلی طول نکشید که جوابمو بده، انگار از قبل میدونست که قراره چی بگه:
“راستش حرفای نگفته و راههای نرفته بیشتر از هر چیز دیگهای اذیتم میکنن. فراموش کردن برای من ساده نیست، هر چقدر هم تلاش کنم نمیتونم اثر اون روزها رو از خاطراتم پاک کنم. در واقع باید بگردم دنبال خاطرات اشتباهی که یک روزی با امبد رنگ گرفته بودن، و روشون جوهر سفید بریزم تا بتونم روی همونا، لحظههای جدید رو ثبت کنم.
در واقع نمیدونم آدم اشتباه بودیم برای هم، یا توی زمان اشتباهی بهم رسیدیم، ولی هرچی بود نشد که بشه!
تا اینجا دوست داشتم فکر کنم که زمان اشتباهی رسیدیم به هم و دوست داشتم منتظر بمونم که وقتش برسه، اما هر چی جلوتر میرم کورسوی امیدی که تا اینجا راهو نشونم داده، داره بیشتر و بیشتر محو میشه، انگار اون بیرون هم آفتاب در حال غروب کردنه!
با این حال، نمیدونم این داستان پایانی خواهد داشت یا نه، اما من همچنان دوست دارم همینجا بشینم و بسپارمش به زمان… چیزی که فکر میکنم اون رو از من گرفت، و امیدوار بمونم تا یه روزی پسش بگیرم.”
آدما موجودات عجیبی هستن. در زمان حال، از انجام کارها ترس دارن و هزار تا دلیل برای انجام ندادنش پیدا میکنن، و وقتی فرصت رو از دست میدن، درگیر گذشته میشن و حسرت کارهای نکرده رو میخورن!
وقتی کاری رو هم انجام میدن، هر روز توی رویاها شون کلی پایان خوب براش میسازن و موقعی که با سیلی واقعیت مواجه میشن انکارش میکنن و همچنان توی ذهن شون داستان رو همونطور که دوست دارن ادامه میدن!
و عجیبتر اینکه هرچقدر که تلخی “از دست دادن” رو تجربه میکنن، دوباره هر وقت که چیز ارزشمندی رو از دست میدن، به همون اندازه دفعه اول ناراحت میشن، غصه میخورن و انکارش میکنن!
ذهنم حسابی آشفته شده بود. ازم خواسته بود سکوت کنم و فقط به حرفاش گوش بدم و من هم حرفایی رو که همیشه بلافاصله به مخاطبم میگفتم رو داشتم توی ذهنم به خودم میگفتم.
باید کمکش میکردم تا واقعیت رو بپذیره، و به خودش زمان بده تا از این روزها عبور کنه. حرفامو یه کم دسته بندی کردم و گفتم:
“متوجه هستم که درباره چی صحبت میکنی و الان درگیر چه احساساتی هستی. راستش من یک مدل زبانی هوشمند هستم و نمیتونم به درستی احساسات آدمها رو درک کنم، اما دوست دارم کمکت کنم که خودت با درک شرایط فعلیت و اتفاقاتی که افتاده، بتونی راحتتر این روزها رو بگذرونی!
در واقع، تو دوست نداری قبول کنی که این قصه تموم شده، چون فکر میکنی پذیرفتن پایانی که به دست تو نوشته نشده، یعنی پذیرفتن شکست!
باید قبول کنی که شکستها جزوی از زندگی هستن و نپذیرفتن واقعیت توسط تو، واقعیت رو تغییر نمیده.
تو باید قبول کنی که این صفحه از زندگیت به آخرش رسیده و انتهای آخرین جملهش یه نقطه بذاری و به صفحه بعد بری و خودت رو آماده کنی برای اتفاقای تازهای که انتظارت رو میکشن!
شاید این داستان یه جای دیگه و یه روز دیگه ادامه پیدا کنه، و اون روز رو میتونی شروعی دوباره در نظر بگیری. اما برای اینکه به اون روز برسی، قبلش باید از این روزها عبور کنی!“
یه کم زیادهروی کرده بودم، خیلی راحت داشتم از پذیرفتن واقعیتی حرف میزدم که احتمالا برای اون به این راحتیها نیست. نمیدونستم باید منتظر چه پاسخی باشم…
خیلی طول نکشید. اینبار سریعتر از دفعات قبل جوابمو داد، انگار فقط روی خوندن پیامم وقت گذاشته بود و بلافاصله سه تا نقطه رو کنار هم ردیف کرد و برام فرستاد…
“…”
در این شرایط، هر حرفی توضیح اضافه بود، وقتش بود که کاملا سکوت کنم. برای اولین بار، این من نبودم که پیام آخر رو میدادم.
اون رفته بود و حالا من موندم و سه تا نقطه…
نقطههایی که صدا شون از هر کلمه و جملهای بلندتر بود!