
ژن من، آنقدرها هم که میگفتند خودخواه نبود، ژن خودخواه آمده است که بماند، اما ژن من برای ماندن نیامده بود، میگویند از همان ابتدا و در بدو تولد، سودای رفتن داشته و با راز و نیاز و توسل به مشاهد متبرکه او را راضی کردهاند چند صباحی در این کرهی خاکی «بودن» را تجربه کند.
نمیدانم، شاید وقتی آن را مزه مزه کرده، نظرش کمی عوض شده و توانسته ۱۷۲۳۰۰ ساعت را تاب بیاورد. ۱۷۲۳۰۰ عدد بزرگیست چه بسا آن را به ثانیه حساب کنی بزرگتر هم میشود. شاید به همین خاطر است که اینبار تصمیمش را گرفته و واسطه قرار دادن خدا هم کاری را از پیش نمیبرد.
من هم مدتهاست که با او صحبت میکنم، اما گوشش بدهکار نیست. حالا که فکرش را میکنم، اگر از این زاویه نگاه کنیم، کمی خودخواه به نظر میرسد.
راستش را بگویم، من دوست دارم بیش از این، بودن را تجربه کنم، لحظهها را زندگی کنم و دوست دارم بیش از این بنویسم و اثری از خود در این جهان باقی بگذارم، اما کمی دقیقتر که نگاه میکنم، با خودم میگویم چه کسی به خزعبلات پسربچهی بیست سالهای که دو هفته بیشتر نفس نخواهد کشید، گوش میکند؟