#زمان حال#
"میثم"
+تو ... تو فرشته رو کشتی؟
-آره، کار من بود.
***
صورتم از خشم گر گرفته و حس میکنم تمام سرم از تب و تیر، میسوزد و درد میکشد.
مستقیم در چشمان شمس زل زدهام؛ از دیدن حیرت و خشم من کیف میکند. دلم میخواهد همین الان بکشمش، این بیشترین چیزی است که درحال حاضر نیاز دارم.
اما ...
دست چپ را آهسته و چسبیده به بدن، سمت جیبم میبرم درحالیکه دست راستم محکم در پنجه ماهور گره خورده است.
شمس چشمانش ریز شده و ناگهان کلت را بالا میآورد و گلولهاش موبایل، جیب و پوست پای مرا میبَرَد.
با فریاد روی زمین میافتم و همان دست را روی زخم میگذارم.
شمس مثل یک فاتح سمتم میآید:((من خوب حقههات رو بلدم.)) ادامه حرفش قهقهههای درد و شادی است.
ماهور هم کنار من روی زمین افتاده و با وحشت، شمس و زخم مرا میبیند.
+شمس، بذار ماهور بره و کاری بهش نداشته باش؛ هرچیزی که بخوای رو برات درست میکنم ... فقط ماهور ...
ماهور با حالتی از تعجب و محبت، چشمان گرد و دهان نیمه باز، به نیم رخ من خیره مانده است.
-ببین میثم، من با تو بزرگ شدم، با قاطعیت میگم با انواع درد و شکنجه کنار میای ولی حاضر نیستی کوچیکترین صدمهای به عزیزانت بخوره؛ این بانوی جوان هم پیداست بدجور توی گلوت گیر کرده پس روی همین حساب، جفتتون با ما میاید!
اتفاق غیر منتظره بعدی رخ میدهد:
شبحی سیاهپوش با کلاه کاسکت، از پلهها بالا میخزد و مسلسل دستیاش را روی تمام مردان ایستاده در آن طبقه نشانه میرود؛ مانند شمشیر یک سامورائی که هوا را میشکافد، گلولهها یکی یکی افراد دشمن را بر زمین میاندازد و در آخر شمس که با گلولهای پخش زمین میشود.
اکنون آن شبح را شناختم، همانی که در جاده به من و ترانه حمله کرده بود.
بلند میشوم که سمتش خیز بردارم و ...
+تو همونی هستی که...
کلاه موتورسواری را درمیآورد و موهای نیکی است، افشان در هوا و صورت زیبایش. انگار سکته کرده باشم.
+نیکی ...
نیکی:((با ردیاب توی ماشینم پیداتون کردم. الان وقت توضیح دادن نیست، راه بیفتید.))
سرجای خشکم زده که با کشش دست ماهور، به راه میافتیم.
از پلهها پائین میرویم. ماشین روبروی ساختمان است.
صندوق عقب جادار را باز میکند و موتورسیکلتی که جمع و کوچک شده بود را بیرون میآورد. موتور به حالت عادی درآمده و نیکی که با غرور به موتور مینگرد:((تکنولوژی جالبیه، مگه نه؟))
بعد حواسش دوباره به موقعیت فعلی برمیگردد:((زود باشید سوار ماشین شید، موتورسوارهاشون توی راهن ... بجنبید!))
من و ماهور پشت ماشین و نیکی روی موتور.
کلاه کاسکت دوباره صورتش را میپوشاند و سواره، کنار ماشین میآید.
نیکی:((من معطلشون میکنم، شما دوتا برید ... بعد همدیگه رو میبینیم ...))
+نیکی!
نیکی دستش را روی دستم لبه پنجره ماشین میگذارد:((میثم، نگران نباش. حواسشون رو پرت میکنم و بعد بهتون ملحق میشم. وقت نداریم، راه بیفت!))
+بیا سمت بيمارستان، همون بيمارستانی که ...
نیکی:((میدونم، ترانه. اونجا میبینمت.))
مزدورانِ شمس از داخل کوچهای سروکلهشان پیدا میشود. حدود بیستتایی میشوند.
ما سمت کوچه مخالف راه میافتیم ولی نیکی با تک چرخی موج مزدوران را شکافته و تقریبا تا آخر کوچه میرود، با دود و صدای بلندی میچرخد و درحالیکه مسلسل را مسلح کرده و روی چرخ جلو بلند شده است، سمت چپ این دریای گشوده شده را به رگبار میبندد.
نیکی در آستانه خروج از کوچه و تغییر تاکتیک است که ...
شمس، زخمی و عصبانی، از پنجره یکی از واحدها تا کمر بیرون میآید و به سختی نیکی را درهمان حال متوقف میکند.
یکی از مزدوران که احتمالا رئیسشان باشد، با موتور روبروی نیکی میایستد.
با آرامش خاصی شیشه کلاه کاسکت را بالا میدهد و لوله کلت کمری را لبه آن گذاشته و ... نیکی!
سرم را بیرون از پنجره، سمتِ موتور نیکی که واژگون شده میچرخانم.
+نیکی!
ماشین را نگه میدارم و در را نیمه باز تا پایین بروم.
ماهور دست روی شانهام، متوقفم میکند:((میثم جان، باید بریم.))
با چشمانی تار به صورت ماهور زل میزنم.
ماهور با صدایی لرزان:((اون رفته، ما هم باید بریم. حریفشون نمیشی ... راه بیفت.))
در را میبندم و راه میافتم.
دو-سه تا از موتورسوارها دنبالمان میآیند ولی با پیچیدن به خیابان شلوغِ اصلی، آنها منصرف میشوند و به درون کوچه برمیگردند.
*** ***
"شمس"
-این زخم لعنتی رو ول کن، من حالم خوبه! ... تو، آره خودت، زنگ بزن به شرکت و آدرس بيمارستانی که میثم و ترانه رو بعد تصادف اونجا بردن بپرس ... و یه چیز دیگه رو هم بپرس، اینکه ترانه هنوز اونجا بستریه یا نه؟ میخوام به این دوست قدیمی تسلیت بگم، بابت مرگ الناز و خودش!
سیدامیرعلی خطیبی