ویرگول
ورودثبت نام
سب یوگه
سب یوگهیک "احتمالا در آینده" نویسنده ای که خسته است و گاهی مینویسد و گاهی خیر. اما همیشه میخواند.
سب یوگه
سب یوگه
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

زندگی شبانه خانم اچ/ اپیزود سه

این همان چیزی بود که خانم اچ را اذیت میکرد. نمیتوانست تصمیم های قاطع و سریع بگیرد و به آن ها عمل کند. خودش هم نمیدانست که چند ماه است به پریدن از آن بالکن فکر میکند و نمی پرد. اصلا در این باره احساس خوبی نداشت. دلش میخواست برای یکبار هم که شده تصمیمی بگیرد و قاطعانه به آن عمل کند. اما تردید دست از سرش برنمیداشت.

از خستگی نتوانست در مترو کتابش را دربیاورد و ادامه ی آن جملات جادویی را بخواند. همانطور بی حس و کرخت ایستاده بود و به تصاویر محو بیرون از قطار نگاه میکرد. گاهی پیش خودش فکر میکرد، شاید پریدن جلوی یک قطار سریع السیر شهری از پریدن از بالکن شرکت بهتر باشد. اما این کار از آن دیگری هم نشدنی تر بود. اچ هیچ دلش نمی آمد سبب زحمت دیگران بشود. و حتی فکر به اینکه پریدنش چه تاثیری ممکن است روی روان راننده ی بیچاره ی قطار بگذارد، هربار خیلی سریع او را منصرف میکرد.

صدای ضبط شده ی قطار ایستگاه خانه را اعلام کرد و از مسافران خواست در هنگام پیاده شدن از قطار مراقب وسایل خود باشند.

بیرون از ایسگاه هوا تاریک و خنک بود. این هوای تاریک و خنک، جان میداد برای پیاده روی. برای همین هم خانم اچ تصمیم گرفت مسیر از ایستگاه تا خانه را پیاده برود. با همان قدمهای آهسته و نفس های عمیق همیشگی اش.

به خانه که رسید، بینی اش یخ زده بود و احتمال میداد که گونه هایش هم سرخ شده باشد. اما دیگر اهمیتی نداشت. او در خانه بود. خانه ای که شب ها بوی تنهایی میداد و روزها تبِ بی قراری داشت. پله ها را بالا رفت و نگاهی به خانه ی همسایه انداخت، گلدانهای همسایه همیشه حالش را بهتر میکرد. به آنها سلامی داد و راهش را گرفت به سمت خانه ی خودش.

خانه ی کوچک و نقلی که همین نقلی بودنش احساس امنیت را برای اچ بیشتر میکرد. خسته تر از آن بود که برای خودش شامی دست و پا کند. پس فقط چای گذاشت، سیبی از یخچال برداشت، گازی به آن زد و با همان لباس های کار روی مبل نشست و به صدای جویده شدن سیب در دهانش گوش سپرد.
عاش همین صداهای جزئی در دل سکوت شب بود. صدای جویده شدن سیب، صدای جوش آمدت کتری، صدای کشیده شدن پارچه ی لباس به مبل و چیزهایی از این قبیل، نامحسوس اما زیبا.
سیب که تمام شد. چای را دم کرد و رفت تا لباس هایش را عوض کند.

به پذیرایی که برگشت، رادیوی کوچک جیبی اش را برداشت و خزید به کنج خانه، جایی میان مبل و دیوار که آن را برای خودش درست کرده بود تا محل خلوت و ارامشش باشد. اسمش را هم گذاشته بود تَه. چون به نظرش آنجا دیگر ته دنیایش بود.
در تَه نشست، رادیو را روی موج دلخواهش تنظیم کرد، سرش را به دیوار تکیه زد و به برنامه ی مورد علاقه اش گوش سپرد. تئاتر رادیویی.

پدرش همیشه میگفت تئاتر آینه ی زندگی انسان هاست. کسی که انسان ها را دوست نداشته باشد نمیتواند تئاتر را دوست داشته باشد. اچ مخالف بود. آنها همیشه سر این موضوع بگومگو داشتند و هیچ کدام حاضر نبودند نظر دیگری را بپذیرند و یا حتی بشنوند. البته دیگر اهمیتی نداشت. چون پدرش دیگر نبود. او دیگر نبود و این اچ را ناراحت نمیکرد.

-این چیزی که تو میخواهی غیر ممکن است. غیرممکن ترین چیز در جهان هستی.
-یاوه نباف ملانی، خودت هم میدانی که چیزی که میگویی چرت محض است.
-اصلا چرا همیشه باید حرف حرفِ تو باشد؟ چرا فکر میکنی که محق هستی تا برای زندگی من تصمیم بگیری؟ تو خودخواهی ویکتور. خودخواه و متوقع.

دقیقاً این همان چیزی بود که در تئاتر دوست میداشت. گاهی اوقات حرف دلش را از زبان بازیگرهای تئاتر می شنید. اینجور وقت ها احساس میکرد دیگر تنها نیست. احساس میکرد دارد حرف میزند، اما از زبان کس دیگری. این ها دلایلی بود که بخاطرشان تئاتر را دوست میداشت. اما هیچ وقت نمی شد اینها را به پدرش بگوید. چون او در نهایت فکر میکرد دخترش زیادی احساساتی و خیالاتی است و در نهایت دچار روانپریشی مزمن است.

تئاتر رادیویی که تمام شد موسیقی آرامی پخش شد و فضای اتاق را پر کرد.خانم اچ برای خودش چای ریخت، آن را نیمه داغ سر کشید و بعد لیوان دمنوشش را با برگ گیاهان معطر، که قرار بود خواب آور هم باشند، پر کرد، رویشان آب جوش ریخت و در لیوان را گذاشت. کتابش را برداشت، چراغ ها را خاموش کرد و با لیوان گرم دمنوش به تخت رفت تا برای بار هزارم، شانس نه چندان موفقش را در خوابیدن امتحان کند.

داستانداستان کوتاه
۴
۰
سب یوگه
سب یوگه
یک "احتمالا در آینده" نویسنده ای که خسته است و گاهی مینویسد و گاهی خیر. اما همیشه میخواند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید