آستینش را بالا زد و یکبار دیگر به جای زخمهای روی دستانش خیره شد. زخم ها و خراش های کوچکی که هیچ معلوم نبود چطور یا کی روی دستش پدیدار شده اند. همانطور خیره به دستانش بود که با دینگ خفیف آسانسور به خودش آمد و به یرعت آستین هایش را پایین داد و وارد دفتر شد.
بی صدا به سمت میزش رفت و بعد از گذاشتن کیفش، خودش را به آشپزخانه رساند تا قهوه ای درست کند و بخورد. اولین هفته هایی که به این دفتر آمده بود را به خاطر آورد، روزهایی که به دلیل بلد نبودن کار با قهوه ساز، قهوه اش را از کافه های بیرون از ساختمان میگرفت، چون نمیخواست از کسی طرز کار با دستگاه قهوه ساز را بپرسد.بعضی روزها هم از پشت پیشخان آشپزخانه به دستگاه قهوه ساز خیره میشد تا بلکه خودش به حرف بیاید و بگوید چطور می شود با آن ماشین کوچک فنجانی قهوه درست کرد. در آخر هم نه قهوه ساز بلکه دختر موقرمز بود که به دادش رسید.
با اینکه همیشه دلش میخواست به جای آدم ها، اشیاء و حیوانات زبان داشتند و حرف می زدند، آن یکبار که دختر موقرمز سمتش آمد و از او پرسید میخواهد یک قهوه باهم بخورند یا نه خیلی خوشحال شد. دختر موقرمز که به سمت قهوه ساز رفت خانم اچ را هم به بهانه ی صحبت درباره ی پروژه ی مشترک پای دستگاه کشاند، و در همان حین که داشت مراحل ریختن پودر قهوه و درجه بندی قهوه ساز را به آرامی انجام میداد، توضیحات مختصری هم به خانم اچ میداد، اینکه مثلا فلان دسته را باید به سمت چپ بچرخاند، آن دکمه را نگه دارد، و از تنظیمات دستگاه چطور نوع قهوه اش را انتخاب کند. صحبتشان طوری پیش رفت که در آخر به جای جمع بندیِ همفکریشان درباره ی پروژه ی مشترک به موضوع قهوه ی دلخواه و بهترین زمان قهوه خوردن در روز رسیدند.
این اتفاق باعث شده بود که خانم اچ، به دختر موقرمز علاقمند شود. البته نه از آن علاقمندی ها که بخواهد مدت زمانی طولانی از روزش را با او بگذراند یا حتی نه از آن علاقمندی هایی که باعث شود از همصحبتی با دختر لذت ببرد. خودش هم نمیدانست از کدام نوع علاقمندی هاست، فقط دلش میخواست گاهی دختر موقرمز را زیرنظر بگیرد و از این مشاهدات مخفیانه لذت ببرد.
همیشه با خودش فکر میکرد این کم رویی ها روزی بدجور کار دستش می دهند، اما تا اینجای کار زیاد هم برایش بد نشده بود، در جلسات بخاطر کم حرفی هایش نظرش را نمیپرسیدند ــ که از بابت خوشحال هم بود چون بیان نظراتش در جمع آدم هایی که خودشان را برتر از بقیه میدانستند احساس حماقت میکرد ــ به دورهمی های مزخرف شرکتی که به نظر اتلاف وقت محض بود کمتر دعوت می شد و از همه مهم تر تمایل رئیس زن بازش به ارتباط با او هم به نزدیک صفر درصد می رسید، که این خودش به تنهایی کافی بود برای اینکه کم حرفی هایش را به عنوان برگ برنده ای در نظر بگیرد که هرگز رهایش نخواهد کرد.
البته این روزها که کارهایش بیشتر شده بودند ــ یعنی از وقتی که همکار دست چپش، مرد تاس خال دار، استعفا داده بود ــ کمی حالش خوش نبود، احساس میکرد این کم حرفیهایش مثل قبل ثمربخش نیستند و به جایش انرژی بر شده اند، همچنین گاهی حس میکرد چیزی در گلویش گیر کرده است، مثل یک لقمه ی ضخیم نیمه جویده که توی گلو میماند و با هیچ چیز حتی یک گالن بیست لیتری آب پایین نمیرود.
قهوه اش را که خورد ــ داغ داغ، تا شاید آن لقمه ی مانده در گلویش را حل کند و پایین ببرد ــ لپ تاپش را باز کرد و به سراغ قطعه ای رفت که آن روز صبح موضوعش را تحویلش داده بودند، نوشتن درباره ی اسبی که فکر میکردند نسلش مدتها پیش منقرض شده اما به تازگی یک راس از آن در مناطق جنگلی شمالی پیدا شده بود.
اسبی اصیل از نژاد اَلموت که عمدتا در سرزمین های عربی دیده می شد و پیدا شدن یک راس آن در جنگل های شمالی بسیار بعید و غیرمنتظره بود. اسبی سرتاسر سیاه مخملی، با پوستی به نرمی ابریشم، که یال و دمی به رنگ قرمز تیره داشت و چشمهای سفیدش زیبایی رعب آورش را تکمیل میکرد. طبق آخرین توافقات در جلسه، قرار بود برای دیدن آن اسب به اصطبل مخصوص حفاظت از منابع طبیعی و بومی بروند، اما مشخص نبود کی و کجا. برای همین خانم اچ تصمیم گرفته بود تا قبل از دیدن اسب، تحقیقاتش را از هر منبعی که میتوانست به دست بیاورد شروع کند. برا همین بعد از سرکشیدن قهوه ی صبحانه اش بی درنگ جست و جو را شروع کرده بود.
