چیزی که شب ها شمارا بیدار نگه میدارد، یک عامل بیرونی نیست. هرچه که هست، درون خود شماست. درون مغزتان.
هوا آنقدر گرم است که مجبور می شود چشم هایش را باز کند. نور زرد رنگ اتاق و رنگ خاکی آجرها که دورتا دور اتاق و کف آن را پوشانده اند حتی بیشتر باعث می شود تا احساس گرما کند. از روی تخت بلند می شود و می رود تا کمی آب به دست و صورتش بزند بلکه خنک تر شود. کف پاهایش که به سطح زبر آجرها میخورند به سوزش می افتند. اما چاره ای نیست. کمی این طرف و آن طرف را نگاه میکند تا شاید چیزی پیدا کند و پایش کند اما هیچ چیز روی زمین نیست. حتی لباس هایش هم نیست.
موهایش را از روی صورت کنار میزند و پیش میرود تا دستشویی را پیدا کند، دری را که در سمت راستش می بیند باز میکند. اما فقط اتاقی کوچک و خالی میبیند. اتاقی که دیوارهایش مثل آن دیگری همه از آجر است. در دیگری جلوتر از این یکی هست که می رود و خودش را به آن میرساند. کف پاهایش همچنان میسوزند انگار روی مشتی سوزن راه می رود. دستگیره را می چرخاند و در را باز میکند. اتاقی مثل همان دیگری است. خالی و آجری.
بر میگردد و دور و برش را دوباره نگاه میکند. روی دیوار پشتش دو در دیگر میبیند. مستقیم به آن طرف اتاق می رود و اولین دری را که دستش به آن میرسد باز میکند. اتاقی مثل همان اتاق های قبلیست. گرما دارد امانش را میبرد و سوزش پاهایش هم انگار بیشتر شده. چیزی ته اتاق میبیند. انگار جعبه ای تیره رنگ و معکبی شکل است که به طرز تنها و غریبی به دیوار ته اتاق چسبیده. حالا علاوه بر گرما احساس تشنگی هم دارد. اتاق جعبه را رها میکند و به سراغ در بعدی میرود. دستگیره را می چرخاند اما در باز نمی شود. چند بار در را به داخل هل میدهد اما چیزی تکان نمیخورد. اینبار در را به سمت خودش میکشد، در سنگین و با صدایی گرفته باز میشود.
یک اتاق آجری دیگر.
با این تفاوت که در آن آینه ای است که از توی آن سینک روشویی کوچکی پیداست. از سرامیک سفید. با شیر آبی سنتی رویش. خوشحال از اینکه بالاخره آن چیزی را که میخواسته پیدا کرده، داخل اتاق می رود و به سرعت شیرهای آب را می پرخاند و باز میکند. اما آبی از شیر نمیچکد. نه حتی یک قطره.
به دنبال فلکه ی آب یا شیر دیگری دور و بر روشویی را نگاه میکند. هیچ چیز. دور اتاق کوچک میگردد تا شاید چشمش به شیر دیگری بیوفتد. به دیوار ها دست میکشد. کف دست هایش هم می سوزند و در نهایت چیزی عایدش نمی شود. هیچ چیز.
از اتاق که بیرون میرود، دیگر گرما امانش را بریده است. قطرات عرق کم کم روی صورتش می نشیند، اما نسیمی نیست که خنکش کند. به سرش می زند که به اتاق جعبه برود، شاید در جعبه آبی پیدا کند، یا حداقل چیز دیگری برای نوشیدن.
با قدم هایی بی رمق خودش را به اتاق جعبه میرساند و بدون توجه به چیز دیگری یکراست به سراغ جعبه میرود. جعبه ی مکعبی شکل که فکر میکرد سیاه است، حالا به نظر سبز رنگ می آید. سعی میکند درش را باز کند. با اینکه هیچ قفلی روی در جعبه نیست اما درش باز نمیشود انگار که گیر کرده باشد. در اتاقک با حرکتی خفه و آرام بسته میشود. اما این چیزی نیست که فعلا او را نگران کند. او هنوز دارد با جعبه کلنجار می رود. تو رفتگی کوچکی کنار در جعبه میبیند، دستش را توی آن چفت میکند و با تمام زورش بار دیگر تلاش میکند تا در جعبه را باز کند. در جعبه انگار که با چیزی به بدنه ی آن چسبیده باشد، به سختی و با حرکتی کشدار بالاخره جدا و باز میشود. لبه جعبه انگار چیزی مثل عسل کش می آید و رشته های باریک می سازد.
درون جعبه شیشه ای تیره رنگ است آن را که بر میدارد متوجه میشود که شیشه در قسمت انتهایی اش شکسته و مایع چسبناک تیره رنگی هم از آن چکه میکند، با خودش فکر میکند این احتمالا همان چیزی است که باعث چسبیدن در جعبه شده است. خوشحال از پیروزی کوچکش، کمی جعبه ی خالی را زیر و رو میکند اما اثری از آب یا چیزی که بشود آن را نوشید نیست. حالا دیگر لباسش هم از عرق مرطوب شده است.
دور و بر اتاق را نگاه میکند. هیچ چیز.
بر میگردد به سراغ در. در را به سمت خودش میکشد. اما در تکان نمیخورد. آن را هل میدهد. باز هم تکانی نمیخورد. کم کم ترس توی دلش می افتد. اتاق روشن است. رنگ گرم آجرها انگار گرما را تشدید میکند. دوباره دستگیره ی در را میگیرد آن را میچرخاند و تقلا میکند. باز هم در را میکشد. باز در راه هل میدهد. هیچ چیز. هیچ چیز مطلقا تکان نمیخورد. دور و برش را نگاه میکند. اتاق روشن است. پس شاید...
هیچ پنجره ای در اتاق نیست. سقف هم سفید یکدست است. کچ کاری بی نقص که حتی سر سوزنی برجستگی رویش دیده نمی شود. پس این نور از کجا می آید؟ دوباره به سراغ در میرود. دستگیره را میچرخاند. در را میکشد، در را هل میدهد. هیچ چیز. هیچ چیز تکان نمیخورد. در چوبی انگار سفت و محکم سرجای خودش میخکوب شده. انگار نه انگار که همین چند دقیقه ی پیش به نرمی و آرامی بدون حتی فشار کوچکی باز شده بود. حالا دیگر به نفس نفس افتاده، لباسش از عرق خیس است. دست هایش از آن همه فشار و تقلا درد میکنند و پاهایش حالا بیشتر از قبل میسوزند. حتی احساس میکند ممکن است زخم هم شده باشند.
نمیتواند در این اتاق بدون پنجره، بدون آب و هیچ چیز دیگری بماند. بار دیگر به سراغ در میرود. تمام قوایش را جمع میکند. دستیگره را میچرخاند، در را میکشد، هل میدهد. دوباره میکشد، دوباره هل میدهد. سه باره، چهار باره. پنج باره.
در باز میشود.
نفس عمیقی میکشد که قبل از اینکه آن را بیرون بدهد در سینه اش حبس میشود. خیره به در باز شده می ماند.
پشت در، فقط یک دیوار است. دیواری آجری. دیواری یکدست و بی نقص که انگار دارد به او پوزخند میزند. گرما امانش را بریده است. تشنگی راه گلویش را میبندد.
بیدار می شود.
