چیزی که انسان ها را به این سو و آن سو می کشاد غریزه ی بقا نیست، هزینه ی کنجکاوی است.
وقتی خانم اچ این جملات را میخواند، مدادش درست کنارش، روی میز پاتختی بود. اما آنقدر خوابش می آمد که قید خط کشیدن زیر این جمله را زد، نشانگر کتاب را روی صفحه ی 50 گذاشت، کتاب را بست و بعد از رها کردنش روی پاتختی کنار لیوان آب، چراغ خوابش را خاموش کرد تا بخوابد. انگار آن دمنوش آرامبخش، آن راه حل هزارم داشت یک نتایجی میداد. چشم هایش را بست و از هزار شمرد و همانجور پایین آمد: «هزار، نهصد و نود و نه، نهصد و نود و هشت، نهصد و نود و هفت و...»
چشم هایش را که باز کرد، نفس عمیقی کشید، گمان میکرد روی عدد هشتصد و پنجاه خوابش برده باشد، دلش میخواست وقتی به ساعت نگاه میکند حداقل سه ساعتی از زمان بستن کتاب گذشته باشد. اما ساعت دوازده و بیست دقیقه را نشان میداد، فقط بیست دقیقه گذشته بود.
فقط بیست دقیقه گذشته بود و در این بیست دقیقه، خانم اچ سه بار مرده بود، یک بارش را با اتوبوسی قرمز رنگ در مرکز لندن تصادف کرده بود و استخوان هایش خرد شده و از خون ریزی جان داده بود. دوبار دیگرش را هم از ساختمانی بلند پایین افتاده بود و در جا با متلاشی شدن مغزش جان داده بود. البته او این خواب های سرراست و صریح را بیشتر از خواب های دیگرش دوست میداشت. از همه بدتر آن خواب هایی بودند که در آنها دنبال چیزی میگشت که پیدایش نمیکرد، یا از دست کسی یا چیزی فرار میکرد که نمیدانست چیست و نمیتوانست از آن خلاصی پیدا کند.
و از همه ی آنها بدتر خوابهای سینماتیک بود. خودش این اسم را روی آنها گذاشته بود. خوابهایی که مانند فیلم های نولان در جایی رخ میدادند که حسی غریب اما آشنا داشت. در عین سادگی فضا پیچیدگی ای ظریف، مثل نخی نامرئی در خواب ها آنها را به هم متصل میکرد. چند سال پیش بود که راز غریب این خواب ها را کشف کرده بود، رازی که نه تنها با پرده برداری از آن خواب ها، ترسش را از بین نمی برد، بلکه او را بیشتر از پیش از دسیسه ای که ذهنش برایش چیده بود می ترساند.
خانم اچ، بعد از مشاهدات بسیارش در خواب های پراکنده و تکه پاره ی شبانه و یادداشت آنها به محض بیدار شدن از خواب و بعد مرورشان نتیجه گیری اش را بزرگ در دفتر یادداشت های روزانه اش نوشته بود:
البته این گزاره پر بیراه هم نبود. خانم اچ شب ها میخوابید، خواب هایی پراکنده، در بازه هایی 10 تا 40 دقیقه و در مجموع 3 ساعت. اما این خواب، آنقدر برایش زجر آور، زنده و پر جزئیات بود که وقتی از خواب بیدار میشد احساس نمیکرد به خواب رفته تا استراحت کرده باشد. برای او هرلحظه از خواب، بیداری دوباره بود. زجری که نه تنها در طول روز محکوم به تحمل آن بود، بلکه حالا شب ها هم گریبانگیرش شده بود و لحظه ای رهایش نمیکرد.
