ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۴ دقیقه·۱۶ روز پیش

آنچه در ذهن میگذرد

۱۱:۳۸>>   ۱۴۰۵/۳/۱۰
۱۱:۳۸>> ۱۴۰۵/۳/۱۰

وارد روز هشتم شدم اما پست روز هفتم هنوز منتشر نشده. دیشب سر زمان چت با هوش مصنوعی، یه آهنگ پلی کردم. یه دفعه یه احساس غریبی بهم دست داد. نه سریال دیدم و نه مثل همیشه، تو فضای رمانم غرق شدم. سعی کردم به اون حس دامن نزنم. آهنگ و خاموش کردم، چت و بستم، مسواکم رو زدم، کولر و روشن کردم و رفتم توی تخت.

بازم تاریکی پشت چشمام و مدیتیشن، بی حسی پا و احساس پرواز، نور و انرژی، تاریکی و تصاویر پشت ذهنم، تجربه ی مدیتیشنی نیمه عمیق، خیلی وقت بود شبا قبل خواب، به جای این حال، دوباره وارد دنیای قصه هام میشدم.

نمیدونم به کدوم مرحله رسیدم که خوابم برد. ولی میدونم خواب های نیمه پریشونی دیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، یه ربع به پنج بود. بابا داشت میرفت و مامان هم ایستاده بود بدرقش کنه، خیلی خوشحال شدم، آخه من مدتیه هر وقت صبحا بیدار میشم و میبینم بابا داره میره، از جام بلند میشم و میرم تا در و پشت سرش ببندم و با لبخندم بدرقش کنم .

چرا؟ چون تو سریال ستایش یکی دو سال پیش دیده بودم که مردا از این کار خوششون میاد. چند هفته پیش این و تو خونه مطرح کردم، و الان از اینکه مامان هم مثل ایام قدیم(طبق گفته های خودش)، کنار در ایستاده بود. اتفاقا منم با صدای در از جام بلند شدم، گفتم بابا صبر کن، لپش رو بوسیدم و خداحافظی کردم باهاش.

نیم ساعتی تو خونه قدم زدم، چای دم کردم، بافتنی رو آوردم و چراغ زرد آشپزخونه رو روشن کردم، پرده رو کنار زدم. و نشستم روی زمین، بافتنی و موزیک و چای شیرین! اول صبح وقتی همه خوابیدن، چه حال خوبی.

دوباره بلند شدم و قدم زدم، خسته بودم، میخواستم بخوابم، اول گفتم شاید تلقینه، ولی بعد دیدم اگه الان نخوابم بالاخره خوابم میبره و یهو میبینی تا ظهر پا نمیشم(تجربه اش رو زیاد دارم) و خلاصهه. ساعت ۹ صبح مامان داشت میرفت مدرسه که من و هم بیدار کرد.کولر و خاموش کرده بود که سردم نشه و بتونم پاشم، اتفاقا خیلی سرد بود، با اینکه پتوی گلبافت سنگین انداخته بودم.

اومدم داشت میرفت، خدافظی کردم. روی اپن رو دیدم که پنیر تبریزی و گردو گذاشته، خودمم که چایی دم کرده بودم و نشستم با نون هایی که بابا صبح از تو ماشین آورده بود(نون تازه رو میزاره توی ماشین که مورچه نره سراغشون) و یه صبحونه ای چسبناک زدم بر بدن. بعد از اینکه دیروز کلا غذای زیادی نخورده بودم، این صبحونه حس خوبی داشت. مخصوصا چون مامان حاضرش کرده بود.

نمیدونم از وقتی من دقت میکنم بهش، توجه های مامان خیلی بیشتر شده، یا چشام باز شده و بیشتر درک میکنم چه توجه های ظریفی بهم میکنه، و کلی کیف میکنم. آره من قدرشناس تر شدم و بیشتر نگاه میکنم، چقدر شکرگزارم برای این مهربونی ها، برای داشتن خانواده.

من خیلی از داشتن خانواده احساس خوبی دارم. گرمای دمنوشی که عصر درست میکنم (یا بابا درست میکنه) و با هم خندیدن هامون، لحظاتی که احساس میکنم کنارم هستن،وقتایی که سعی میکنم مراقبشون باشم، لحظه هایی که میبینم دوست دارن مراقبم باشن و ازم حمایت کنن، زمانی که .. زمانی که کنار هم هستیم. خیلی حس گرم و خوبیه.

درباره ادم های بیرون هم همینه، لطافت درونم، دوست نداره هیچ کدومشون رو قضاوت کنه، دوست داره دریایی باشه که غم ادم ها رو در خودش میبلعه، شایدم دوست داره مثل آهن ربا، آرامشم رو نشر کنم، ولی اصولا به ابعاد دیگه ی خودمم واقفم

اون سایه‌ی یاغی هنوز توی وجودمه، هیچ تمایلی ندارم که از خودم جداش کنم، اما دوست دارم ترکیبش رو با اون هاله ی شخصیت‌م که خیلی لطیف و با تدبیره.

یاغی درونم، شاید منتقد باشه به کل دنیا، اما رابطش با خودم خیلی خوبه، لطیف درونم حتی وقتی میبینه داره سبک و روال یاغی به جایگاهش آسیب میزنه، کنارش میمونه، نمیدونم چرا طرفدار پر و پا قرص همن! هم دوست دارن و یکدیگر رو میپرستن.

اما درباره حس و حال غریبی که دارم. نمیتونم ازش فرار کنم، دقیقا نمیدونم برای چی دلم گرفت، شاید حس می‌کنم توی درسا عقبم، شایدم چون این روزا خیلی بالا بودم و سعی در ترمیم عادت های زندگیم داشتم، و الان فقط خسته شدم و این دلیل نمیشه بخاطر چنین احساسی، بزنم زیر کاسه کوزه همه چی و به سریال و غرقگی در دنیای مجازی خودم( داستان شخصیتی که طراحی کردمش و رمانش رو میخوام بنویسم و خیلی دوستش دارم، مکانیزم سایه های شخصیتی رو خیلی خوب در کنار قدرت و انسانیت بهم نشون میده، انگار دریچه ایه برای ورود به احساساتم و اصلا همین شخصیت بود که ناخودآگاه بهم یادآوری کرد چرا رشته تجربی رو بیخیال شدی؟ من دارم فریاد میزنم علاقه ات رو). برای همینه که روی تخت مامان اینا نشستم، یه آهنگ گذاشتم و مینویسم، آهنگ میخونم و نسکافه میخورم.

یه آرامش عجیب روی زندگیم خیمه زده.ارامشی که تقریبا در تمام احوال کنارم هست. یه احساس عمیق که با تمام وجود من و در آغوش گرفته و من بسیار سپاس گزارش هستم

روزمرگیخودشناسیکنکورصلح
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید