ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۱ روز پیش

تحریم

امروز روز دومیه که سریال روزانه رو تحریم کردم. شب حدود دو سه ساعت میتونم پیش فیلم باشم اما قراره تو طول روز حتی اگه درس نمیخونم، به هیچ وجه نرم دنبالش. خلاصه بابت همین موضوع بود که تا ساعت ۱۲ تو رخت خواب موندم.

با خودم فکر میکنم آیا من میتونم دوباره درس خوندن رو انجام بدم؟ خدا میدونه بعد از این سه سال آخر دبیرستان چه بر سر روحیه ی درسی ام اومد.

تلقین رو دست کم نگیرید . وقتی کلاس دهم بودم اولین چیزی که تو مدرسه روحیم و خراب کرد ، معلم هایی بود که اصلا با کیفیت درس نمیدادن، بر خلاف دوره اول که دبیران فوق العاده ای داشتیم. اما فضا و رشته‌ام کاری کردن که منی که این آدما رو در حد تدریس نمیدیدم، مورد قضاوت همینا قرار بگیرم و ازم بپرسن تو که درس خون نیستی چرا این مدرسه رو انتخاب کردی!!!

حالا فکر کن، تلقین و فضای اشتباهی من و به اینجا رسوند، حالا که مدتی ازشون فاصله گرفتم و بزرگتر شدم، میتونم جریان زندگی رو دوباره توی وجودم احساس کنم. میخوام دوباره درس بخونم و جوری زندگی کنم که واقعا هستم!

ولی با تمام اینا هر چی میگذره بیشتر متوجه میشم روش های روان درمانی مدرن، حداقل تو کشور ما، خیلی آسیب زا هست، اگه من توی یه مدرسه بودم و بهم تلقین میشد تو درس خون نیستی(با وجود تمام ساعت هایی که میشستم پای درس اما نمیرسیدم جمع بندی کنم، شاید بخاطر اینکه مداوم نبود) و من باور کردم که آدم درس نیستم، حالا اینایی که مدام اسم بیماری های روانی رو روشون میزارن و توی محیط های افسرده کننده بیمارستانی میخوان درمانشون کنن، بعد از اون تجربه، واقعا میتونن به راحتی خودشون و یه آدم معمولی بدونن؟! من سال هاست عاشق روانشناسی هستم اما بخاطر همین سبک و روش ها بوده که از محیطش خوشم نمیاد. اینکه الان این و مینویسم، بخاطر اینه که مدتی پیش، نامه های دختری رو میخوندم که در چنین حالی به سر می‌برد و عمیقا من و به فکر فرو برد.

اری، بزرگترین هدیه ای که می‌توان به هر آدمی داد، بوم سفیده، بوم سفید یعنی فرصت دوباره، بدون قضاوت و برچسب، بدون ... و برای همین دوست داشتم راجبش حرف بزنم. هر چند توی پست های قبلیم هم یکی دوبار نا محسوس راجبش نوشته بودم. خلاصههه برچسب نزنیم به هم دیگه. یکی از درس میوفته، یکی از زندگی!

شاید خیلی کلیشه ای به نظر برسه اما اعتقاد حقیقیمه

و اینکه خب دوباره برگردیم سر داستان خودم.یعنی میتونم از پس درس خوندن بر بیام؟!

یعنی میتونم به مطالعه درسی عادت کنم؟!

یعنی میشه این همه درس و خوند؟! با خودم فکر میکنم ۱۵ سال دیگه توی کدوم یک از این مسیر های پی در پی ذهنم قدم برمیدارم؟ کجای زندگیم؟! تصمیم امروزم رو دوست دارم؟

اینا رو فقط زمان نشون میده اما دوست دارم به خود ۱۵ سال آینده ام بگم، با دل اومدم سمت این مسیر. نتیجه اش هر چی که باشه، به غریزه قلبم اعتماد کردم. اومدم سمتش. این و بدون که این تصمیم نه برای نجات بشریت بود و نه برای مهر ورزی به آدم ها . این بار فقط برای خودم، برای روح تشنه ام!

اینم از آغاز دومین روز تمرینی من ،،

۱۲:۳۷>>   ۱۴۰۵/۳/۴
۱۲:۳۷>> ۱۴۰۵/۳/۴

خودشناسیروانشناسیپزشکی
۲
۴
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید