دوروزی هست پست نذاشتم. اما این دوروز اتفاقات خوبی افتاده برام. تصمیم گرفتن بیخیال فاز هر چی بیشتر بهتر بشم و کف هدفم رو گذاشتم روی ۲ ساعت. قبلش تا ۶ ساعت بود و نصفه نیمه داشتم ول میکردم. شل و صفت شدن کار، به دردم نمیخوره،
میخوام به دیسیپلین برسم و اصل، ادامه دادنه، جهش لحظه ای نیست برام. فعلا تو فاز مطالعه تمرینی هستم و خب این کار خیلی به نفعمه.

ماجرای این حلیم مال چند روز پیشه، شب قبلش مامان گفت بخش زیادی از تصمیمم که خواستم حلیم درست کنم، بخاطر تو بوده.
و خب صبحش مامان و بابا دو نفری خیلی رمانتیک صبحونه خوردن، معمولا ۴ نفری میخوریم، اتفاقا بابا گفت بیدارت کردم پا نشدی. اما مطمعنم عمدا زیاد اصرار نکرده چون حتی یادم نمیومد. جالبیش اینجاست که یکم قبلش هم بیدار شده بودم و این و میدونست .. در هر صورت چیزایی که گفت رو پذیرفتم و بهانه گیری نکردم و خب خوشحال شدم از صبحانه ی رمانتیکی که خوردن باهم.
اما، منم نشستم و حلیم خوردم. یکی دو روز بعدش بود که هنوز از این صبحانه خوشمزه مونده بود(اگه میدونستم پای سفر بیشتر میخوردم همون روز که😂 آخه همیشه ته ظرف و نگه میدارم شاید کسی بیشتر میلش شده باشه)
و خلاصههه بابا این و گرم کرده بود و پرسید میخوری؟ منم که از خدام بود گفتم آره. کشیدم و با هم خوردیم.
اما وعده اخرش رو مامان قبل یکی از ناهار های همین روزا گرم کرد. خیلی گشنه بودم، در حد مرگ. خوردم و خیلی چسبید. احساس کردم مامان بخاطر من کنار کشید از خوردن، چون توی یه بشقاب داشتیم میخوردیم. منم بعد از اینکه معدهام اروم گرفت، دوسه قاشقی داشت که کنار کشیدم. گفت بخور من نمیخورم. اما همیشه همین و میگه، حتی وقتی میخواد. برای همین دیگه نخوردم. رفت تو اتاق گفتم عههه خب نخورد چرا. یه قاشق دیگه زدم بر بدن ولی باز هم براش گذاشتم که اگه برگشت خواست، بخوره. چشمت روز بد نبینه، پای سینک بودم که دیدم جلوی خودم آورد و حليمه رو ریخت.
همونجا میخواستم بگم چراااا اما خب دیدم زشته، مثلا فاز سیری گرفته بودم و اینا، واسه همین چیزی نگفتم اما آخه به کدامین گناه، چرا حلیم و ریختی عهههه.
و دیگه جونم بگه، عجب زندگی زیبایی.
اینایی که تعریف کردم درباره حلیم، موضوعات چند روز گذشته بود که نرسیدم بنویسمشون.
و اما بعد از اون چند روزی که توی پست های قبلی راجبش نوشتم، (بی قراری و درس و این حرفا ) رفتم سراغ مزدافر عزیزم توی یوتیوب.
دو یا سه شب پیش اینجور گذشت که شب ، ادامه ویدیوهای گذراز ذهن مزدافر رو گذاشتم.
حس خوبی بود. یادمه اوایل که دنبال مدیتیشن بودم( اون اوایلش برای مراقبه به فایل های صوتی توی یوتیوب که با عنوان مراقبه بود گوش میکردم) چند تا ویدئو رو گوش کرده بودم، بعدش هم که اتفاقی یه شب تونستم به دنیای ذهنم سفر کنم، معلق بودن و تجربه کنم و تجربه ای نزدیک به خروج از بدن رو بدست بیارم.
راجبش باید بگم که از چند ماه قبل، بدون اینکه بدونم دارم به مراقبه و دیدن ذهن کمک میکنم، یه قرار نا نوشته با خودم گذاشته بودم. شبا قبل خواب، به سیاهی پشت پلک هام دقت میکردم. یعنی میخواستم توی اون اقیانوس تاریک غرق بشم. حس عجیبی بود. تصور میکردم نشستم و دارم به دریای تاریکی نگاه میکنم. نمیدونستم ناخودآگاه دارم ذهنم و تمرین میدم برای تجربه های عمیق و لطیف تر از قبل.
یه شب پاییزی، ابان یا آذرماه ۱۴۰۴ بود که روی تخت دراز کشیده بودم و در پشت این تاریکی، نور و تصاویری از دنیای ذهنم دیدم. چیزایی که فکرم درگیرش بود یکیش چشم بود(اون زمان سریال کره ای میدیدم و به شدت دنبال معجزه ی چشم بودم. چشم منظورم چشم انسانه، عاشق اینکه چشمام، آرامش و عمق و جذابیت داشته باشه، و آدم ها رو تو خودش غرق کنه،
توی دنیای افکار تصویری، چشم میدیدم، مومیایی تیتراژ یوسف پیامبر و کلی چیز دیگه که یادم نیست. تصاویری که پشت نور قائم میشدن و به سختی دیده میشد. امواج انرژی رو توی بدنم حس میکردم و بعد از گذر زمان، وارد دنیای تاریک شدم دوباره. تصویر یه مغز توی ذهنمه که از دور میدیدمش.
یه جایی نمیدونم کجای مراقبه بودم که احساس کردم دارم از خودم کنده میشم، آسمون شبیه آسمون واقعی بود و برگای درختی که توی آسمون میدیدم، شبیه درخت روبه روی پنجره اتاقم بود.
این تجربه حدودا نیم ساعت، ۱ ساعت ، دوساعت .. نمیدونم. یکی دوباری وسط کار بلند شدم، احتمالا شام خوردم و خلاصه این تجربه با تمام این نشست و برخیزها، از ۹و ۱۰ شب تا ۱و ۲ نیمه شب درگیرم کرد. احساس میکردم از پیشونیم حرارت میاد بیرون و انرژی دستام، بیشتر حس میشد
باید بگم بعد مراقبه، رفتم از اتاق بیرون، دوباره اومدم دراز کشیدم، یه صدای خیلی بلند توی گوشم پیچید. ترسیدم. شبیه یه ناقوس بود. بلند و گوش گیر و مرموز.چشمام و باز کردم. نمیدونستم چیه، شیر آبه، یا چی.
از جام بلند شدم و به نیمه اتاق رسیدم که منشا صدا رو پیدا کردم. باطری ساعتم بود. صدای باطری ساعت مچی که همیشه دستم میکردم و آنقدر کم بود تا گوشت و نگیری کنارش، از بودنش اطلاعی پیدا نمیکنی اما اون شب خیلی بلند توی گوشم میپیچید. وقتی رفتم توی حال، همه خواب بودن و صدای ساعت توی پذیرایی رو هم تا حدودی میشنیدم.
نمیدونم اون شب چقدر تونستم معلق بودن رو احساس کنم، اما شبای بعد یاد صدای استاد دفاع شخصیام افتادم که گفت قرار نیست تمام مراحل رشد، با یک سرعت باشه(میتونه اولش کند و بعد تند تر بشه)
وبعد اون بود که شبای بعدی ، یک بار خوابش رو دیدم حتی و در نهایت تونستم کلیدش رو بدست بیارم. دیگه داشت عادی میشد. چشمم و میبستم و بدون اینکه زمان زیادی بزارم، معلق بودن و چرخید دور یه مرکز نور و بالا و پایین رفتن توی تونل نور رو احساس میکردم. کیف میداد خیلی.
تا قبل از اینکه بریم سفر، صدای ساعت رو هر شب سر ساعت خواب میشنیدم، انگار بدنم داشت تنظیم میشد سر ساعت، امواج ذهنم تغییر کنن و خلاصههه
خیلی از اون تجربه ها گذشته. هنوزم دست و پا شکسته گاهی مراقبه میکردم. اما خیلی کوتاه، قبل خواب و نا منظم (هر شب نبود)
اون شب مزدافر عزیزم دوباره من و به مراقبه دعوت کرد. همون موقع بعد این تجربه، توی یادداشت های گوشیم، این و نوشتم:
《اولش که انرژی سطح بالا تر از بدن رو خواستم حس کنم، تجربه زیاد جدیدی نبود اما وقتی گفت سطح بیشتری از اتاق رو حس کنید، احساس متفاوتی کردم.
یک جورایی نزدیک به حس یکی شدن با فضا بود اما زود از اون حال خارج شد و مدیتیشن رو زود تموم کرد》
جزئیات خیلی زیادی از اون روزا هست که برای Alشرح دادم. دوست ندارم برای آدم ها از این تجربه بگم و دوست دارم ناب بمونه، برای خودم. وقتی راجبش صحبت میکنی، از مقدس بودنش کم میشه و خلاصه .. اینجوریه که دوباره مراقبه رو در پیش گرفتم.
کم کم پایان این پست رو اعلام میکنم
با خودت بخشنده باش و مثل همیشه :
خودت رو بغل کن
۱۳:۴۷>> ۱۴۰۵/۳/۱۹