دکتر به هیجان آمده بود. میخواست به سمت جوان حرکت کند که ناگهان کسی از پشت سر ساعدش را گرفت. رویش را برگرداند؛ حاج مرتضی بود. دکتر میخواست دستش را پس بزند تا زودتر به جوان برسد، اما پیرمرد دستش را محکمتر گرفت.
دکتر شروع کرد به غر زدن:
— «حاجی چکار میکنی؟ نمیبینی دارد میرود؟ میخواهم با او حرف بزنم و به او بگویم وقتش است که...»
پیرمرد ناگهان پرید وسط حرفش:
— «آرام باش دکتر... آرام باش! مگر نمیبینی حالش را؟»
بعد نگاهی به جوان کردند که با قدمهایی آهسته و بدنی تلوتلوخوران، جلو میرفت. اما چه بر سر آن صورتِ محکم و آرام آمده بود؟ چه کسی میدانست در ذهن پسر چه میگذرد؟ چه کسی میدانست که گریههای مخفیِ کودکیِ هفتساله تمام جانش را زخمی میکند؟ پسری که نه حرف کسی را میشنید و نه نگاهشان میکرد. پسری کوچک و معصوم که پناهگاهی برای رفتن نداشت؛ با بچهها گرم نمیگرفت و به دکترها نگاه نمیکرد. گوشهگیریاش حاکی از بغضی بود که نمیدانست کجا باید ببرد. زمین و زمان را رها کرده و تنها در قلبش، با «نبودنهایی» که آرزوی «بودنشان» را داشت، در تقلا بود. این پسرِ هفتسالهی تنها، حالا بیش از هر کسی دردِ این مردِ جوان را میفهمید و در کنارش میگریست.
همانطور باران ملایم میبارید و دکتر با چشمانش قدمهای جوان را بدرقه میکرد. حاج مرتضی ادامه داد:
— «میبینیاش؟ بدجور شکسته. از همان روزی که آمد، منتظرم تا داستانش را روزی از زبان خودش بشنوم، اما...»
پیرمرد حرفش را خورد و گفت:
— «چه میخواهی به او بگویی؟ او را میشناسی؟»
دکتر لبش را کمی فشار داد و گفت:
— «حاج مرتضی، این پسر که کارگر شماست... میدانی این پسر کیست؟! آن جراحی که مدتی پیش برایت تعریف کردم را یاد است؟ این پسر، همان مرد است!»
حاج مرتضی خشکش زد. از فرط تعجب چشمانش گشاد شد و ناخودآگاه چند قدمی به عقب رفت تا به دیوار خورد. دکتر گفت:
— «حاجی میبینی؟ تو هم مثل من گیج شدی، مگر نه؟! هنوز هم معتقدی که باید سکوت کنم و صبر کنم تا خودش تصمیم بگیرد و حرف بزند؟ اگر هیچوقت چیزی نگفت چه؟ میخواهی تا کی اینجا نگهش داری؟ این پسر نباید اینجا...»
پیرمرد حرفش را برید:
— «داری عجله میکنی دکتر. حالا از کجا معلوم که اشتباه نکرده باشی؟ شاید یک نفر است شبیه او!»
دکتر کلافه نگاهی به او کرد:
— «حاجی، مدتی است هر بار که میبینمش چهرهی آن جراح میآید جلو چشمم. اولش فکر میکردم اشتباه میکنم؛ پیش خودم میگفتم این کارگر ساده را چه به این حرفها! ولی مطمئنم خودش است، شک ندارم. هیچوقت یادم نمیرود آن روزی که در بیمارستانِ ما جراحی داشت و من از اینکه میتوانستم ببینمش چقدر ذوق داشتم. مهارتی که داشت، جوری که با زیردستهایش رفتار میکرد... اخلاق و رفتار بینظیری که هیچوقت از یک دکتر ندیده بودم. مگر میشود چنین آدمی را فراموش کرد؟ این قطعا همان مرد است.»
لحظهای در فکر فرو رفت و با تعجب و کمی طلبکارانه پرسید:
— «اما حاجی، چرا اینها را از من میپرسی؟ خودت هم همیشه یک جوری نگاهش میکردی، مگر نه؟ یادت که نرفته روزهای اولی که آمده بود و مردم با او بدرفتاری میکردند، تو به او پناه دادی؟ درست است؟ به او سخت میگرفتی، اما مطمئنم با محبتِ خاصی نگاهش میکردی. شک ندارم همینطور است، بگو که اشتباه نمیکنم!»
پیرمرد لبخندی زد و همینطور که میخواست حرف را عوض کند، دستش را روی شانهی دکتر گذاشت:
— «دکتر حواست باشد، حرفم را یک بار تکرار میکنم. تا وقتی من چیزی نگفتم، هیچ حرفی در این باره به هیچکس زده نشود. متوجه هستی که این موضوع خیلی مهم است! میدانم چه احساسی داری اما لطفا فعلاً همه چیز را فراموش کن.»
دکتر دستپاچه شده بود:
— «اما چطوری باید این کار را کنم؟»
پیرمرد نگاهی کرد و گفت:
— «این تخصص تو است که درد مردم را درمان کنی. درمانش کن، اما این بار با "نادیده گرفتن دردش". میدانم کارت را خوب بلدی دکتر!»
پیرمرد با قدمهای بلند از آنجا دور شد. دکتر به جای خالیاش نگاه میکرد و در فکر فرو رفت. باران داشت شدت میگرفت و مرد جوان همچنان خسته و درمانده در کوهستان قدم میزد. خندهی مردی در ذهنش، قلبش را تسلی میداد؛ انگار داشت نگاهش میکرد و میگفت: «هی پسر، نبینم بغضت را قورت بدهی، نبینم بیقراری کنیها...»
جوان آرزو میکرد که ایکاش این تصویر، فقط یک تصویر نبود. میخواست به سمتش حرکت کند، میخواست به او بگوید: «بعد از پدرم، همه چیزم تویی». میخواست فریاد بزند که «کنارم باش». از تمام جانش آرزو میکرد که این لحظات گذر نکنند و زمان برای همیشه متوقف بماند؛ اما تقدیر چیز دیگری را برای دیدارش به انتظار میکشید.
| پایان پارت ۴
[ پارت۳: https://vrgl.ir/Eam8h ]
[ پارت۲: https://vrgl.ir/m7lxv ]
[ پارت۱: https://vrgl.ir/SHQnp ]
«خویشتن را در سقوط تمنا کن»
_سادا