Sada·۲ ماه پیشآنچه گذشت🎨 شماره سهامروزم گذشت. بالاخره دیدیمش . خودم و آماده کرده بودم تا هر چیزی ببینم. نمیدونستم اون لحظه چه واکنشی میدم. قبل از اینکه بیایم خونشون، تو ذهن…
Sada·۲ ماه پیشآنچه گذشت🎨 شماره دودر ادامه پست قبلی .اون شبا رو خیلی خوب یادمه.ما مستقیما پیگیر درمانش بودیم اما چون بچه محسوب میشدیم چیزی از شرایط بیماری نمیدونستیم.شیب تن…
Sada·۲ ماه پیشآنچه گذشت🎨 شماره یکعجب روزی بود.۱۲ ساعتی توی راه بودیم تا ببینیمش. اومدیم عیادتش. بابا زنگ زد که بریم خونشون، مثل همیشه.اما این بار مستقیم نرفتم. یه جا اجاره…