ویرگول
ورودثبت نام
Sada
Sadaدلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
Sada
Sada
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

بازگشت ریشه‌ها

دقیقا ۴ روز پیش یعنی ۲۱ خرداد، هجدهمین روز مطالعاتی من بود که الان میخوام راجبش حرف بزنم.

اون روز روزی بود که مادر بزرگم بعد از چند ماه برگشت به خونش توی شهر ما. درواقع از قبل عید تا حالا رفته بود خونه ی جنوبیش، نزدیک عمه‌ام اینا، بعد باهم دیگه با هواپیما رفتن پیش اون یکی عمه‌ام که مریض شده، شنیدم مادربزرگم خیلی بی‌تابش بوده، حق هم داشته، با اینکه هیچ وقت این خبر تکراری نمیشه، اما شاید، یه روزی که خیلی هم دود نیست، مجبور بشیم تا بشنویمش.

با خودم قرار گذاشتم اگه چنین اتفاقی افتاد، تا مدتی دست از زندگی میکشم، خسته، غمگین و تنها، فقط تماشا میکنم، اشک میریزم و هیچ کاری نمیکنم. گفتنش اسونه، اما روح من، دیگه طاقت دیدن چنین چیزی رو نداره.

مادربزرگم وسط آتش بس رفت، اونجا بود که گفتن پروازا کنسل شدن، اما خب، پروازا محدود شده بودن، گویا خط های هوایی‌شون رو هم عوض کرده بودن و خب، با بلیط که گرفته بودن، برگشتن، یعنی اومدن پیش ما.

مهمونا همیشه در اتاق من مستقر میشن، برای همین، مامان حلقه رو برد تو اتاق خواهرم، خواهرم اما برش گردوند تو اتاق من، قرار شد یه جایی بزارش که تو چشم نباشه، با لحن شوخ و مرموز به اتاقم رفت، کلی طول کشید، مدام پیگیر میشدم، می‌گفتم داری چی کار میکنی، حس میکنم داری یه آتیشی میسوزونی، در نهایت دیدم حلقه روی تخته، یه بالشت روشه تا نیوفته، عمود به تخت روی هوا ایستاده بود.

استتار حقله توسط خواهرم، جوری روی تخت مخفیش کرده که واقعا به چشم نمیاد. حتی وقتی ازم پرسید حلقه رو دیدی؟ بهش گفتم چی رو دیدم؟( یعنی جوری قایمش کرده بودی که اصلا پیدا نشد)

و خب تمیز کردن اتاق به همین جا ختم نمیشد

مامان این و برام آویزون کرده بود روی کمد دیواری، که چروک نشه،

عشق مادرانه به روایت تصویر
عشق مادرانه به روایت تصویر

وقتی رسیدن، رفتم پیششون، سلام و احوال پرسی کردم، انرژی مثبتم رو تقدیم به مادربزرگم کردم، همیشه میبینم وقتی با این انرژی میرم کنارش، برقی که چشماش میزنه، چه صداقت و حقیقتی از محبت رو بیان میکنه، سنش خیلی زیاده، هر وقت نگاهش میکنم، با خودم فکر میکنم اگه این آخرین باری باشه که باهم میخندیم، آخرین اتصال من به دنیای اصیل گذشتگان در خانواده پاره میشه. جلوی این ادم، نیاز نیست تا نقش چیزی رو بازی کنم، نیاز نیست ادای چیزی رو بیام، شاید، شاید نتونم اونقدری که شایسته ی جایگاهشه، بهش توجه کنم( بخاطر شرایط اخلاقی خودش) اما، بودنش، فقط بودنش دریایی از آرامش پشتشه.

همیشه وقتی میریم خونش، کنارش میشینم روی تخت، سرم و میزارم روی پاش. نه اون میدونه توی قلب من چه طوفانی به پاشده و نه من میدونم در سر او چه میگذره. موهام و نوازش میکنه، آرامش بودنش، قلبم رو تسخیر میکنه. هنوزم بهش میگم روی دستم لی لی حوضک بخونه، هنوزم دوست دارم نگاهش کنم، دستش و بگیرم. فقط نگاهش کنم و در عمق چشمانش غرق بشم.

مادربزرگم و عمه رفتن بخوابن، اومدم درس بخونم، اما مامانی داشت هندونه رو پوست می‌کند میذاشت در ظرف میوه، چشمم و گرفت، آب از دهانم جاری شد، ازش خواستم تا بهم بده، گفتم میام خودم میبرم، اما گفت نه، خودم برات میارم. حتی برم برشش هم زد، چقدر لذت بخش بود خوردن این هندوانه از دست مادرم، چقدر لحظه ای که گذاشتش روی میز، حس خوبی داشت، چقدر بودنش، خنک نبود، اما انقدر شیرین و آب دار بود که جونم رو حال آورد.

عشق مادرانه به روایت تصویر
عشق مادرانه به روایت تصویر

اومدن، مامان هم رفت بخوابه، اومدم درس بخونم، نیم ساعتی نشده بود که عمه ام بیدار شد، نسکافه میخواست، بلند شدم و براش آماده کردم، گفت چای دم کن، دم کردم.

بعدش هم بقیه بیدار شدن، مادر بزرگم اول نمازش رو خوند، سجاده اش رو من اوردم، از مشهد خریده بودم، خیلی دوستش داشتم، دوساله دارمش، اما نو نوعه. عمم فکر کرده بود تازه خریده بودمش.

نماز، چیز عجیبیه، مگه نه؟ نمیدونم راجبش چی بگم. ولی میدونم یه جور مدیتیشن محسوب میشه.

مادربزرگم و راضی کردیم بمونه، اما عمه خیلی خسته بود، می‌خواست بره خونه ی مامان بزرگ تا راحت تر باشه و خلاصه اون روز اینجور تموم شد.

بعد از اینکه رفتن، زود دلم تنگ شد، خانواده داشتن، خیلی حس خوبیه،

مراقب خودت و خانواده ات باش، مراقب لحظه های زندگیت باش، فراموش‌ نکنی زندگیشون کنی،

مثل همیشه:

خودت رو بغل کن

تاریخ اصلی این خاطره ۲۱ خرداده اما تاریخ نگارش:

17:48>> 1405/3/25

خانوادگیکنکورمادربزرگدلنوشته
۰
۰
Sada
Sada
دلبسته به طوفان، با قدم های استوار، در مسیری میان حقیقت و رویا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید