وقتی فکر میکنم از زمانی که ۷..۸ ساله بودم به کتاب و کتاب خوانی علاقه داشتم. اولین قصه ای که نوشتم کلاس دوم دبستان بودم. یه کتاب داستان کوتاه بچگونه بود که به زبان خودم تو ۴ خط بازنویسیش کرده بودم و با کاغذ رنگی و کانوا تبدیلش کردم به کتاب قصه. اونم چه نوشته ی خنده دار و کودکانه ای. تازه کل کتاب چی بود که نتیجه ی اخلاقی هم داشته باشه
گذشت و گذشت. از وقتی یادم میاد قلم توی دستام بود تا داستان خلق کنم و بنویسم . ایده هایی که اکثرا جسارت نوشتنشون رو نداشتم.
کلاس چهارم برای تکلیف نوروزی یه کتاب مقوایی درست کردم، درباره ی سیاره ای که قرار بود مردم دنیا رو بهش ببرن تا زندگیشون رو از مرگ نجات بدن . پنجم دبستان آموختن رو دوست داشتم اما نوشتن رو بیشتر. قصه ی فرزندی که عاشق مدرسه بود اما از اینکه وقت نمیکنه بخاطر کلاس درس و مدرسه در خیالات کودکانه اش غرق بشه و ایده ی پسر فضا نوردی که کپسولش در حال تمام شدنه (ومثل تمام فیلم های علمی تخیلی برای زندگی میجنگه) از، ذهنم میگذشت.
میخوام از قصه ی نانوشته ی کودکی بنویسم که سال ها تو سرم بود و هرگز نوشته نشد.شاید ایدش برای ۱۲...۱۳ سالگی بود. اون روزا وقتی میخواستم بنویسمش از شدت رنج کاراکتر، منقلب شده و قلم رو کنار میگذاشتم. اون موقع برای من زود بود تا بخوام با زبان و کلمات از قوانین دنیا بنویسم. اون روزا بلد نبودم تا بگم زندگی کردن چقدر پر تلاطمه و پهلوون میدان میطلبد.اون روزا بلد نبودم تا بگم شیرینی زندگی به قصه هاییه که پر از بالابلندی و رشده. اما عاشق این روایت ها بودم. عاشق زندگی کردن بدون واسطه و نقاب.
و اما موضوع قصه چی بود؟
کودکی که توی یک حادثه خانوادش رو از دست میده و حالا با تنهایی خودش مواجه شده.
کودکی که انزوا رو به اجتماع ترجیح میده .کودکی که از لکنت میگذره و به ریشه هایش برمیگرده .زیر باران اشک میریزه، بزرگ میشه و برای خودش کسی میشه.جالب اینه که بعد از تمام این اتفاقات دوباره به آغاز خودش برمیگرده و این آغاز یعنی خانواده ای که هنوز زنده بود. الگوهایی که خیلی از ادما تجربه اش میکنن.
تنها میشن، به انزوا پناه میبرن و رنج میکشن. به دنبال حقیقت میگردن و شکست میخورن. زمین میخورن و تا زانو توی گل فرومیرن و دوباره زندگی کردن رو از نو تجربه میکنن .
رشد میکنن، هدف هایی پیدا میکنن و تبدیل به جنگجو میشن. میجنگن و میجنگن و میجنگن و حامی مرحله ی بعدی رشدشون خواهد بود.
توی این سفر قراره خودمون رو پیدا کنیم.
با خویشتن دیدار کنیم و حضور دانای کل رو در وجودمون لمس کنیم. منم از زمانی که یادم میاد تمام تلاشم رو کردم تا جستوجو کنم و زندگی رو آنگونه که هست تماشا کنم.
داستان و ادبیات، بخش جدایی ناپذیر وجود منه.
از زمانی که یادم میاد .. چقدر زیاد پیش میود که پایان سریال ها رو دوست نداشتم و چه شب هایی که سکانس هاش و بازآفرینی میکردم و قبل خواب در ذهنم تماشا میکردم.
من عاشق ادبیاتم، عاشق دنیای درون و عاشق عاشق بودنم.
زندگی همین لحظه های کوتاهیه که مینویسیم و دنیایی خلق میکنیم.
زندگی آواز شاعرانه ی یک سازه، وقتی که به دست نوازنده، عاشقانه نواخته میشه.
زندگی یک رویاست، رویایی پر از التهاب و آشوب. زندگی فلسفه ی پیچیده ای دارد با وسعت یک دنیا شعر و کلمه ..
پس:
زندگی را در خویشتن تمنا کن