غروب روز هفدهم، رفتم بیرون هوا بخورم، دنبال باطری گوشی پدربزرگم که تازه به دستم رسیده، کلی گشتم تا پیداش کردم.
گفت ال سی دی گوشی شکسته، صفحه روشن شد اما کار نکرد. خیلی ضد حال خوردم.
کی حالا بره دنبال تعمیر این. میخواستم ببینم میشه اون تو چیزی پیدا کرد، پیامکی، عکسی، نوشته ای که به دست اون بوده باشه، گوشی خیلی قدیمیه، مغازه داره میگفت قطعات این گوشی نیست.
آنلاین میشه پیدا کرد اما اگه بیاد در خونه، خانواده میفهمه، دلم نمیخواد در جریان باشن.
دلم داره ریش میشه، کاشکی بودش.
از سیگار خوشم میاد، اما از دود سیگار که توی شهر پخش شده نه، از سیگار خوشم میاد اما از سیگاری بودن نه، از سیگار خوشم میاد اما از حس و وایبی که به شهر میده نه. برای همینه که هنوز نمیدونم انتخابم چیه.
نگاه داغون مردی که دنبال قدم های یه زن میرفت، سیگار و سیگار و سیگار. خانوم جوونی که سیگار دستش بود. پسر جوونی که سیگار دستش بود، خانوم مسن خیلی باحجابی که کنار دختر جوونش بود و سیگار دستش بود، با چه حس و حرصی نشسته بود،
سیگار چقدر چهره ی شهر و زشت کرده بود.
پسر بچه ی نوجوانی که از کنارم با دوچرخه رد شد، معذب رفت توی پیاده رو، یه موتوری از کنارش رد شد. مشخص بود میخواد ازشون فاصله بگیره، دو تا پسر هیکلی جوون رو موتور بودن، اونی که ترک موتور بود، برای پسردوچرخه سوار فاک فرستاد و راهش و کشید و رفت.
چرا؟ باهم کل کل داشتن؟ یا چون بزرگتر بود فکر کرده بود خبریه؟ موتور تو تند تر از دوچرخه ی اون میره؟ میخوای بگی قوی تری؟ برای چی؟ مگه قراره قدرت نمایی کنی؟ این بچه چه زد حالی خورده بود؟ حس بد این برخوردا به غرور یه نوجوون اسیب میزنه، چطور باهاش کنار میاد؟ این افکار توی سرم میچرخید که از کنارش رد شدم و به مسیرم ادامه دادم.
پسر نوجوونی که کنار رفیقاش، داشت از میلگرد کنار ساختمون بالا میرفت، شاید میخواست بارفیکس بزنه، شایدم فقط میخواست بره بالا، میخندیدن، کنار هم میخندیدن
دختری که داشت میرفت، سر تا پا خاکستری و مشکی، دو تا پسر با موتور از کنارش رد شدن. مشخص بود داشتن باهاش حرف میزدن.رفتن، دوباره برگشتن، علامت پیروزی نشون دادن، رفتن دوباره.
خانومایی که سوار ماشین بودن، میخندیدن، لبخندم خشک بود اما لبخندی برای خانوم راننده فرستادم، حس خوبش، برای لحظاتی، قلبم و روشن کرد.
از یه گوشه ی تاریک خیابون رد شدم. یادمه وقتی بچه بودم، از باشگاه که میخواستم برم خونه، اونجا رو میدویدم، جوری که تمش قلب میگرفتم، میترسیدم، اون موقع اخبار بچه دزدی رو شنیده بودم، تعمیرگاه ماشین هم اونجا بود، رزمی میرفتم.
فکر میکردم ممکنه آدم رو بدزدن و با خشونت اعضای بدنشو بفروشن، چقدر کودکانه. شاید اونوقع فکر میکردم نصف آبرین پیاده بچه دزد بودن ولی کاشف به عمل اومد که اونا هم آدمای عادی هستن، بیشترشون.
چقدر خیابون دلگیر بود. از روی پل عابر رد شدم. توی تاریکی پله ها، یه پسر موفر با سیگار داشت میومد بالا، داشتم میرفتم پایین، یه پراید با چراغای رنگی و چن تا پسر علاف و بیکار، که شاید مست بودن
خانومی که با دخترش از کنارم رد شد،
مغازه های موبایل فروشی و گشتن دنبال باطری،
یه بغض خورده شده، به دنبال یه نشونه برای دیدن پدربزرگم. دلم براش تنگ شده. خیلی خیلی زیاد.
روح واقعا وجود داره؟ یعنی صدام و میشنوه؟ یعنی اشکام و میبینه؟
دلم میخواست بودش تا توی باغچه ی خونش گل بکاره، صدام کنه، منم غرق در بازی با دختر خالم باشم، با هم دور ستون بدویم، بیام کنار پدربزرگ که دراز کشیده توی خونه، و صدام زده بشینم، گوش بدم ببینم میخواد چی بهم بگه، عجله داشته باشم که برم، آخه میخواستم دوباره بازی کنم، میخواستم دنبال دختر خالهام بدوم، میخواستم صد بار دیگه از در کوچیکه ی پذیرایی که کنار در بود، تا دیوار باز روبه حال(یه تیکه دیوار پذیرایی که تموم میشد، بین دیوار حال و پذیرایی باز بود و میشد از در پذیرایی رفت توی راهرویی که میرسید به حال، و از اونجا دوباره رفت توی پذیرایی)
چرا یادم نیست بهم چی گفت؟ چرا بیشتر کنارش نشستم؟ یعنی نصیحتم کرد؟ محبت کرد؟ بهم گفت مراقب باشم زمین نیوفتم؟
باشه بابابزرگ، مراقبم، اما تو چرا مراقب خودت نبودی؟
چی توی من دیده بودی که گفته بودی این نوم بزرگ که بشه میاد پیشمون؟ الان که بزرگ شده، نیستی که بیام پیشت؟
دلم میخواست توی همون شهرستان کوچیک، با بوی خاک بزرگ میشدم، من از شهرای بزرگ خوشم نمیاد، من از دغدغه های این مردم خستم. من دوست دارم زندگی کنم، یه زندگی ساده، کنار خانوادهام.
اره، درسته بلند پروازی بخش جدانشدنی منه، اما هیچ وقت برای خودم نبوده، همیشه برای قدرتی بوده که بتونم باهاش، تاثیر خوبی روی زندگی ادما بزارم.
سقف آرزوهای من، یه خونه ی کاهگلی، توی یه روستای کوچیک خانوادگیه. عطر تمشک و صدای چشمه، پدربزرگ کشاورز و مادربزرگی که مربای آلبالو درست میکنه. پدری که نجاره و مادری که به بچهای روستا درس میده. شایدم پدر مادرم توی آرزوهام توی شهر زندگی میکنن، شایدم من، جایی میان این دو زندگی، میزیستم، نیمی در شهر و نیمی در خاک اصالت.
چقدر هوای شهر برای قلبم آلودست، چقدر سقف این شهر برای من بلنده و چقدر.. میخواستم با آخرین توانم خانوادم و قانع کنم که اینجا، دور از خانوادتون، به خودتون میآید میبینید پیر شدید، مادری که داری مثل پدرت میمیره، خواهرایی که داری، برادرانی که داری، زندگی هزار جور میچرخه و شما اینجا، توی شهر به این بزرگی، به دنبال چیزی که نمیدونید چیه.
بعد از اینکه از فانتزی های کودکانه و بحران نوجوانی گذشتم، میخواستم یه بار دیگه تلاشم و کنم، برای اینکه به ریشه ها برشون گردونم. یکی دو هفته تو خونمون دعوا بود. هر وقت حرفش و میزدم، به دعوا میرسیدیم. اره، من آخرین تلاشم و کردم. آخرش به داد یکی از اعضای خانواده مواجه شدم. هر چی ناراحتی داشت و روی صورتم خالی کرد، این کار همیششه، قبلا هم وقتی حرف رفتن به شهرمون و میزدم خوشش نمیومد.
اونجا فهمیدم میون آرزوهای من ازکنار هم بودن و بلندپروازی او، فرسنگ ها فاصلست. حتی اگه همونجور که بار ها با زبونش گفته بود من همراه خانوادم، اگه این مهاجرت جور میشد هم، خودش و قربانی خواسته های من میدید.
پس تصمیم گرفتم کسی رو قربانی دنیای رویایی خودم نکنم، تصمیم گرفتم این حرف و توی قلبم چال کنم. تصمیم گرفتم، عضو خوب خانواده بشم! آره بعدش هم یکی دوباری یه بحثای کوچیکی راجبش پیش اومد، اتفاقی و گذرا
دیگه قصد ندارم دست خانواده رو بگیرم و ببرم به یه جای دور. دیگه دنبال تغییر دنیا نیستم، دیگه دنبال یکی شدن با خانواده نیستم.
اره، این اتفاقی نبود که بشه جلوش رو گرفت، خیلی وقته زمینه هاش فراهم شده، چند ساله خودم و به نشنیدن زدم، چند ساله چشم و گوشم و به صدای قلبم بستم.
من خودم و به خواب زده بودم، به قول مدیر مدرسمون که به مامان این و گفته بود، من توی آسمون زندگی میکنم(چون رشته ی خودم و نمیخوندم اما دنبال تغییر رشته بودم فکر میکردن اجازه دارن جلوی راهم و بگیرن)
اره با افتخار میگم، تو دنیایی که آدما توی یه مسابقه ی مسخره، برای اثبات برتری خودشون، و جلوزدن در مسابقه ای که نمیدونن مقصدش چیه، برای چیه و از کی شروع شده، من دوست دارم معمولی باشم، کار کنم، پول در بیارم، یادبگیرم، با رفیقام باشم، کنار خانواده اروم بگیرم، توی خاک اصالت ریشه داشته باشم، زندگی کنم، با قدرت و فروتن، لباس خدمت به جامعه بپوشم و زندگیام رو تنفس کنم.
به خودم اومدم، به اینکه هیچ کس نمیتونه برای تو کاری کنه، به اینکه نمیتونی آدمای اطرافت و عوض کنی با زبان، به اینکه اون دنیایی که ۱۸ سال آرزوش و داشتم، وجود نداره و خودم کسیم که میتونم بسازمش، حتی اگه معمولی به نظر بیاد، حتی اگه الان باشه، توی یه شهر دیگه، اما من، ندارمش.
خیلی از اون اتفاق نمیگذره که به خودم اومدم دیدم داستانهایی که مینویسم، شخصیت هایی که میسازم همه پزشکای خسته ای هستن که از شهر رفتن و طبابت رو کنار گذاشتن، با سایه های درونم دیدار کردم، فهمیدم پزشکی رو برای ترحم نمیخوام، برای نجات بشریت هم نمیخوام، درست برای خود خودم میخوامش، تصمیم گرفتم دوباره برگردم سمتش و براش زحمت بکشم.
به این فکر میکنم که وقتی درآمد به دست اوردم، یه خونه خوب، توی یه برج بلند، با قواعدی که خودم تعیین میکنم. اشتباه نکنید، قرار نیست با خانواده قهر کنم، یا فاز جدایی بگیرم، میخوام در صلح اینکار و انجام بدم،
نمیخوام مایه ی ناراحتیشون بشم، نیاز های عاطفی ای که دوست ندارم به کسی تحمیل کنم و ترجیح میدم خودم حلشون کنم، من غرق در شغلم میشم، غرق در فضایی که دوستش دارم. اما تنهاشون نمیذارم. زمان زیادی باهاشون سپری میکنم، حال خوبم و براشون میبرم و زندگی بی رنگشون و رنگ میزنم. کم کم کارم و سبک میکنم و هفته ای چند بار طبیعت رو میگردم، اسب سواری میکنم زندگی رو تنفس میکنم.
با یه پرواز میرم دیدن عزیزانم، ویزای کشورهایی که دوست دارم بگیرم و میگیرم و لحظاتی رو، ازادانه، بدون مهر و برچسب و قوانین عجیب غریب وسواس گونه ی سلامت پرستانه زندگی میکنم. گاهی به مهاجرت هم فکر میکنم، اما خانواده، چیزی نیست که به اسونی ازش بگذرم.
و خلاصه، من سرد نشدم، یخ زدم اما گرمای قلبم مثل آتش زبانه میکشه.
و مثل همیشه توی آینه به خودت نگاه کن، تو بودی که زندگی رو تا اینجا رسوندی، تو بودی که خوب یا بد کنار خودت بودی، تو بودی که قوی موندی و تحمل کردی، تو بودی که شجاع بودی، تویی که اینحا هستی، تویی که کنار خودت هست، پس مثل همیشه :
خودت رو بغل کن
۲۱:۲۴>> ۱۴۰۵/۳/۲۰