
کلافه در اتاق قدم میزنم. آیا من به فکر نجات بشریت بودم یا راه خویشتن؟!
شاید نظرم عوض شه. شاید پشیمون بشم. شاید اشتباه کنم. روزی که تصمیم گرفتم رشته ریاضی رو انتخاب کنم،توی دفترچه ام یک جمله نوشته بودم. هزار تا دلیل دارم برم رشته تجربه ، اما فقط یک دلیل میخوام که باعث بشه بیخیال رشته ریاضی بشم. حتی اگه هیچ دلیل منطقی ای برای رفتن به ریاضی نداشته باشم.
اری، اون زمان، اگه میرفتم تجربی هم سودی نداشت، چون هدف من، ترحم به آدم ها بود، نه شغل پزشکی یا پرستاری.
چند روزیه حال عجیبی دارم. همون احساس قدیمی دوباره سراغم اومده. همون کشش، همون حس آشنای غریبه. حسی که من و به سمت تجربی میکشه.
تو این افکار بودم و قدم میزدم. دختر خالم زنگ زد. میخواست بهم یادآوری کنه امروز آخرین فرصت ثبت نام کنکور فرهنگیانه.چند ماهی میشه پیگیر این موضوع بوده و حالا هم برای همین بهم زنگ زده بود. گوشی دستم نبود. جوابش و ندادم. توی حال بودم. مامانم گوشی رو داد بهم. اومدم تو اتاقم. داشت حرف میزد. هیچ واکنشی به حرفاش نشون نمیدادم. فقط گوش میکردم. انگار منتظر بودم یکی بهم زنگ بزنه و باهام حرف بزنه، اما خودم نمیدونستم.
داشت میگفت حقوق فرهنگیان خوبه و میتونی بدون زحمت زیاد،درآمد داشته باشی و خیلی بهت میاد و اینا.
من تو افکار خودم بودم. انگار حرفای اون رو در جهت افکار خودم میشنیدم.
نمیدونم دنبال یه راه فرارم برای پیشرفت ترقی آسان. یا دنبال داشتن زمان زیادم برای تفریح و خوشگذرونی. شایدم حس اون ادم خسته و زخمی ای رو دارم که بعد از گذروندن سال های سختی، حالا فقط میخواد یه جا بشینه و نفس بکشه، چه تخصصی داشته باشم چه نداشته باشم فرقی نمیکنه . شاید برای اینه که دیگه نمیتونم مثل قدیم ، به سخت کوشی زیاد فکر کنم. به دنبال کارا دویدن، شاید، فشار روزای سخت مدرسه، دل بریدن از خانواده ی درجه۲، اشک و بغض و غوطه ور شدن در سوالات فلسفی و معناگرا. شاید اینها تمام چیزهایی باشه که من رو در نقابی غرق در آرامشِ طوفانی میکنه. آرامشی که حتی خودمم باورش کردم. ارومم ، اروم اروم، اما به شدت بی قرار. چه پارادوکس عجیبی و چقدر حس جالبی دارم.
بررسی میکنم ببینم چی شد که تصمیم اشتباهی گرفتم، عشق دیده شدن و شهرت.
اما امروز چیه که میخوام برم سمت روانشناسی؟ التیام زخم های روح خودم؟! یا کمک به آدم هایی که مثل من گم شدن؟ شایدم با خودم فکر میکنم چرا زحمت بکشم وارد یه علم دیگه بشم، من که عاشق روان انسان هستم، خب از همونجا کار کنم و پول دربیارم و مشهور هم بشم.
اما چیزی که دارم فکر میکنم اینه، پس خودم چی. اما من واقعا علاقه به درمان کردن دارم؟!
من دلم میخواد متولد کنم؟! زندگی ها رو متولد کنم؟ یعنی من دلم میخواد شکوفایی انسان ها رو به وجود بیارم؟! یا مرگ رو براشون اسون تر کنم؟!
من هر دوی این ها رو دوست دارم. روح خودم تشنه ی دومیه، اما علاقه ی منطقیم من و به سمت اولی هدایت میکنه. فکر میکنم زمینه پیشرفت زیادی داره و به علایقم هم نزدیکه.
جالبیش اینه که تازگی فهمیدم مواجه شدن با مرگ هم برام سخته، توی سریالایی که این چند روز نگاه کردم، با مرگ شخصیت های فرعی که نمیشناختمشون، اشک میریختم، فقط چون مردن. شایدم چون، گم شدم.
به این فکر میکنم بعد از اینکه تمام این اتفاقا که تو سرم افتاد، چه لایف استایلی رو میخوام؟
زندگی توی یه روستا یا شهرکوچیک، آدم های کهن سال، مزرعه و باغ و طبیعت، و من که غرق شدم در آرامش. آرامش اصالت. اما اینکه اونجا، با وجود تمام این ها، شغلی خواهم داشت؟!
یا چی؟ نبرد بین اصالت و یاغی گری. من تمام مدت به این باور دارم که این دو از هم جدا نیستن ، پس چرا شمشیر به روی هم کشیدن؟