توی خونه قدم زدم، نسکافه, شیرینی ام را خوردم، چای دم کردم،دارت بازی کردم، آهنگ گوش دادم و صندلی رو از زیر پنجره به دیوار چسبوندم،
لپ تاپ رو روشن کردم. میز و مرتب کردم. صدای بیکلام موزیک توی گوشمه، به صورت استاد نگاه میکنم. حالا چطور درس رو شروع کنم؟ چرا باید دقیقا وقت شروع کار من دوباره جنگ میشد؟ مثل سری قبل دقیقا همون زمانی که فکر میکردم دیگه هیچ اتفاقی نباید(نمیتونه) بیوفته که من و از درس دور کنه؟
با خودم فکر میکنم مگه من با اون بچهای لبنان و غزه و افغانستان و سوریه و اوکراین چه فرقی دارم؟ خون من رنگین تره؟ این همه ساله جنگ دنیا رو گرفته و من حالا ناراحتم از اینکه چرا ارامش خودم کم تر میشه؟ تمرکزم گرفته میشه؟ قطره ای اشک گونه ام رو نوازش میکنه،
جنگ از تو فیلما خیلی متفاوته با واقعیت. فیلم شور و هیجان داره، اما زندگی حقیقی .. درسته گاهی حس قدرت میده، اما به همون اندازه و شاید بیشتر، زندگی رو مختل میکنه و در دراز مدت میشه فهمید جدای از ذهن که گاه نمیدانی( هیجان و ادرنالین باعث میشه کمتر حس ترس رو در لحظات انفجار درک کنم، حداقل تو جنگ رمضان سری اول همینجور بود و هر چی کمتر میزدن،عادته از بین میرفت و اثرات منفیش رو بهتر درک میکردم)، جسم اما میبیند و میداند!
کلاس رو شروع کردم. نیم ساعت پای زیست نشستم و خوابیدم. چند ساعت بعد بیدار شدم، دوباره شروع کردم کلاس دیدن و یک جلسه زیست رو بالاخره تموم کردم.
قرار شد استراحت کنم، بعد برم سراغ ادامه کارم، اما خسته شدم. چه زود؟ میدونم تازه روز سومه، اما دلم برای سریال نگاه کردن تنگ شده! خواب مزه نمیده ، درس هم سخته، خب چه کار کنم دیگه عهه یک ساعت تا زمان تماشای سریال مونده، قول دادم به هیچ عنوان سراغش نرم حتی اگه بخوابم یا بیکار باشم.
جا نزدم فقط عادت کردن به زحمت کشیدن، زحمت داره.
خب باید سختی بکشم تا چند ماه دیگه این شرایط نه تنها عادی، بلکه دلچسب هم باشه، مگه نه؟!
