امروز سر ناهار از مامان پرسیدم از این ترشی کلم ها داریم؟ گفت نه . آخه ماکارونی داشتیم و ماکارونی با ترشی های مخصوص مامان خیلی میچسبه.
شب پای سریال بودم. برای بی رحمانه بودن دنیا بغض کرده بودم. برای اینکه مگه اصلا چقدر از این مسیر رو میشه تغییر داد و اصلا چقدر راه تو ، درست انتخاب میشه
صدای ظرف شستن مامان توی گوشم پیچید. چند لحظه به این فکر کردم که اصلا میتونم حتی کنار خانواده خودم باشم؟!
رفتم کمک کردم. دیدم مامان داره کلم خورد میکنه. گفتم مامان چرا اینا رو نمیذاری برای فردا؟ گفت فردا میخوام کباب درست کنم، ترشی کنارش میچسبه.
همین الان که این و نوشتم بغض کردم. بغضی سرشار از آرامش و حس خوب. گفتم خوب حالا نباشه سر سفره ایرادی نداره . برای حرف ظهر من که اینکار و نمیکنی الان؟(این و پرسیدم که مطمئن بشم برای همین اینکار و کرده یا نه) بعد چند ثانیه سکوت گفت خب برای اون هم باشه ..
خلاصه این حس زیبا، همین میشه عشق بین مادر فرزند مگه نه؟ من بدون اینکه اون کمک بخواد بلند شدم، اون بدون درخواست پخت ترشی، ترشی گذاشت.
مگه میشه با تمام دغدغه های دنیا جنگید؟ لذت لذت بردن از چیز های معمولی
هر چند مادر، بیش از حد خاصه و هیچ وقت معمولی نیست!
اینم انرژی مثبت شب، بعد دو پست قبلی. برآیند تمام این حرفا، آرامش امشبم رو تقسیم میکنم به تو که میخوانی.
امروز مراقب خودت باش. از طرف منم مراقبت کن از خودت. از طرف تمام مردم سرزمینمون مراقب خودت و ما باش!

۲:۴۷ بامداد روز ۱ خرداد ۱۴۰۵