یک روز دیگه شروع شد.دیشب از خستگی زیاد خوابم نمیبرد. البته ذهنمم خیلی بیدار بود، اما چشمانم یاری نمیداد. ویرگول بالا نمیومد. ۶ دقیقه درس خوندم بعد رفتم به رسم شبانه هم سریالی ببینم و هم خسته بشم سرش.
امروز شد. با خانواده صبحونه خوردم و طبق روال اومدم و خوابیدم. خیلی کیف میده، هم در جمع دورهمی صبحانه شرکت میکنم و هم از زمان استراحتم کم نمیشه.
بیدار شدم. نسکافه درست کردم. آهنگ بیکلام توی گوشم. نشستم پشت میز و در ویرگول مینویسم. لپ تاپ جلومه، چقدر که این مرحله سخته، شروع کردنش.
من فکر میکردم هیچ کس تو خونه ما نمیدونه تجربی میخونم، اما فهمیدم مامان فهمیده بود و طبیعتا بابا هم بعدش شنیده بود از مادر. خواهرمم که به دلایلی از خودشم شنید. و خلاصهه چقدر کیف کردم که این چند روز، جون میدونستن نمیخوام راجبش صحبت کنم، راز داریمو کرده بودن و به روم نیورده بودن .
با خودم فکر میکنم مطالعه کردن باید بشه لایف استایلت. چون از روی جبر و اجبار بخونی، هفت سال توی دانشگاه چطور میخوای دووم بیاری؟ یا اگه برای علاقه بخوای درس بخونی که اصلا با استرس فایده نداره. دیشب روی تخته، چیزایی که خونده بودم و برای خودم توضیح دادم. شکل قلب و کشیدم، اما چون قبلش دوره نکرده بودم، طبیعتا یه چیزایی یادم میرفت.
خیلی حس خوبی داشت. من و برد به ۶ سال پیش. وقتی کلاس هفتم بودم و جزوه های خواهرم و میگرفتم تا درباره سلول یادبگیرم. ازش سوال میکردم و روی اینه برای خودم میکشیدم و توضیح میدادم. هیچ کدوم از اون مطالب توی کتاب درسی ما نبودن، اما من بخاطر دلم یادمیگرفتم. چیشد که من از اون همه عشق و علاقه به یادگیری، چنین عملکردی توی دبیرستان داشتم؟ گاهی میگم حیف تو که این چند سالت اینجور رفت. اما دوباره با خودم فکر میکنم دستاورد روحی ای که به دست آوردی، با هیچ علم و تلاشی قابل قیاس نیست و تجربه های خوبی پیدا کردی. پس شکرگزاری میکنم بابت تمام اینها.
شاید حاضر نباشم به عقب برگردم اما خوشحالم که نسبت به قبل، آنقدر رشد کردم و حالا دوباره به خودم برگشتم. احساس میکنم درون سیاره قلبم ساکن شدم. احساس میکنم من، منم، بدن منه، روح منه، و جان منه و زندگی منه و آرزوهای منه!
شاید تا اینجا هم خیلی آرزو ها داشتم، اما حس میکردم از دل یک تغییر بزرگ به عمل اومدن و دلتنگ اون کودک درون و آرزوهایش میشدم گاهی، بی قرارش میشدم، چه خوب است که امروز کنار من است!
نیمه شب در گوشه ای خلوط مینشینم، به دستانم نگاه میکنم، این دستان، قرار است روزی ناجی زندگی های زیادی بشوند، ناجی زندگی من و دیگران ..
پس براشون وقت میزارم، نگاهشون میکنم، احساسشون میکنم، باور میکنم که مقدس هستند، تا مقدس بودنشون رو ببینم !
من هیچ وقت از خودم توقع ندارم که مثل یک ماشین، فقط کار کنم، زندگی برای من یعنی کار و زندگی. برای همین آخر روز، حتی اگه زیاد درس نخونده باشم، به خودم وقت میدم تا سریالم و نگاه کنم، چشمانم رو ببندم، آهنگ گوش بدم، دستانم رو تماشا کنم و برای خودم باشم، فقط خودم. دوست دارم تو اینده هم همینطور باشه، هر چقدر که سرم شلوغ باشه، بعضی روزا فقط برای منه، بعضی ساعتا فقط کنار خودم باشم .
احساس خوبی دارم، یه آرامش عمیق. چهارمین روز مطالعاتی منه، با اینکه تعدادش زیاد به نظر نمیاد اما احساسات مختلفی رو زندگی کردم در این زمان. ناامیدی، امید ، خستگی، هیجان، نگرانی، اسودگی، آرامش..
سالهاست که وقتی میخوام راجب یه رشته فکر کنم یا دربارش حرف بزنم، از دور نماش میگم، از ایندش، از اینکه فلان حوزه جالبه و من خودم و در اوجش میبینم. نقطه اوج. میگم زمانم رو میزارم و تصورم این بود که تو سنین جوانی، به موفقیت های خیلی حرفه ای میرسم و البته همش در راستای یک هدف باشه تا بازدهی بالاتر بره.
اما، این بار فقط برای دلم، برای اینکه میخوام این احساس رو تجربه کنم، برای اینکه احساس کردم دلم میخواد این درس رو بخونم و پزشک بودن رو تجربه کنم. برای این چند ماه که بدون اینکه دقت کنم، شخصیت اول تمام داستان هایی که ازشون مینوشتم، پزشک هایی بودن که از همهمه شهر به جایی خلوط پناه بردن و اونجا از مهارتشون استفاده میکنن.
و اما امروز، برای احساسی که دستانم جاری شده، برای یادگرفتن علمی که با خوندنش، حس میکردم زندگی در من جاری شده و بوی روز های خوب کودکی(۱۳سالگی) دوباره به زندگیم برگشته!
بر خلاف روانشناسی که وقتی میخونمش، با اینکه خیلی علاقه مندم بهش، پریشونم میکنه، زیست شناسی زندگی بخشی میکنه بهم.
حوصلم نمیشد درس بخونم اما با تمام اینا، بعد از نوشتن حس بهتری دارم. برم که بخونم و امروز کمی بیشتر زندگی کنم
