
در انیمیشن Wall-E، اوایل داستان وقتی که پایان یک روز کاری شخصیت اصلی را میبینیم، شاهدیم که خودش را به شکل جعبهای جمع میکند و در قفسه وسایل استراحت میکند. این روزها من لازم دارم خودم را بستهبندی کنم و بگذارم در انباری!
بدی ماجرا اینجاست که هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده است که بتوانم این حس و حالم را به گردن آن بیندازم ولی میدانم دردی و غمی درونم جاریست، همیشه، که در روزهایی که طاقتم کمتر و اعصابم ضعیفتر است بیشتر صدای جریان آن غم را میشنوم و در روزهای دیگر صدا در هیاهوی زندگیام گم میشود. مثل صدای رودخانه در شب ساکت و در روزِ شلوغ.
حوصلهی بیشتر نوشتنم نیست.