ویرگول
ورودثبت نام
سلام
سلام
سلام
سلام
خواندن ۳ دقیقه·۱۵ روز پیش

امپراطوری مهشید

ادامه فصل 3:

آنها متوجه حضور من شدند!میخواستم سریع فرار کنم اما ترس بدنم را فرا گرفته بود لرز به جانم افتاد و ناخواسته اشک ریختم انتظار داشتم او مرا هم بزند بااین حال خدمتکار واکنش متفاوتی داشت.او آرام لبخند زد و دستش را به نشانه سکوت بر دهانم نشاند سپس زمزمه کنان و با صدایی نرم گفت:《اشکال ندارد،کار ما اشتباه نیست!مگر نابود کردن زباله ها،لطفی در حق بشریت نیست؟نگاه کن چقدر زیباست!تو هم باید امتحان کنی حس فوق‌العاده ای دارد!فقط آن موجود چندش را خرد کن.》

《اما هق ا اما اون...》

《بیخیال مهم نیست چندبار بگویم،تا امتحان نکنید نخواهید فهمید》

اتفاقات پس از آن در ذهنم تار است فقط لحظات کوچکی بخاطر میارم که آن فرد دستانم را گرفت و محکم به صورت میگنا زد.یک بار،دوبار،سه بار انقدر به یکجا زد که دیگر معلوم نبود آن صورت یک انسان است یا موجودی دیگر،و آن لحظه فقط یک حس داشتم،

*_شادی_*! (بزرگ نوشته شود)

او راست می‌گفت راست می‌گفت حس میکردم از تمام رنج ها آزاد شدم حس میکردم کار مفیدی میکنم یک کار مفید ساده.هرچند تا امتحان نکنید متوجه نخواهید شد.

بعد از آن چند شب بی‌خوابی گرفتم و تمام مدت خودخواری میکردم نمی‌دانستم من یک هیولا هستم یا میگنا یک آشغال و نمی‌توانستم به کسی حتی مادرم چیزی راجب آن اتفاق بگویم تا اینکه حادثه دیگری رخ داد.

روز هیجدهم رسید.من اتفاقی پرنس اسپین را ملاقات کردم سخن گفتن با نجبا خلاف مقررات است اما تمام حرکات من غریزی بود مانند پروانه ای که به سوی آتش قدم می‌گذارد بدون توجه به اطرافمان و بدون ذره ای فکر یا درنگ همه چیز را به او گفتم منتها بجای خودم کمی داستان را تغییر دادم و گفتم شنیده ام چنین اتفاقاتی افتاده است سپس نظر او را خواستم.چهره ای که در آن لحظه دیدم را هرگز فراموش نخواهم کرد پرنس لبخند بزرگی زد دستش را بر شانه ام گذاشت و صورتش را تا گوشم آورد صدایش را نازک کرد و با کمی هیجان گفت:《البته،البته آنها کار درستی کردند زباله ها فقط جا و اکسیژن می‌گیرند باید نابود شوند برو،برو و دوستانت را در این عمل خیر همراهی کن؛و اصلا نگران نباش،این راز کوچک بین ما خواهد ماند.》اول کمی از شاهزاده ترسیدم بنابراین سریع از حضور او مرخص شدم اما پس از مدتی فکر کردن متوجه شدم که راست می‌گوید شک کردن به خودم بی فایده است آن خدمتکاران،پرنس و حتی مادرم که شایعات بدی راجب میگنا می‌گفت همه تائید کردند او بی فایدست من کار درست را میکردم و به آن ادامه خواهم داد حالا که شاهزاده هم مرا قبول دارد دیگر شک نخواهم کرد.

از آن پس هربار که میگنا را می‌دیدم با تمسخر به او تف می انداختم و پشت او اف میگفتم یادم می‌آید که یکبار آنقدر کتک خورد تا از هوش رفت اما قطره ای اشک نریخت،مضحک است معلوم است این کار را برای تمسخر من می‌کند به او نشان خواهم داد چه کسی بهتر است.شخصی که هیچ والد یا دوستی ندارد،حتی اگر بمیرد مهم نخواهد بود.

روز سی ام.آیا این یک محبت است،مطمئنا نه.نفرین است نفرین!قدرت اژدها؟جادوی مطلق؟خب که چی!چه فایده وقتی هرگز نمی‌توانی با کسی که عاشقش هستی ازدواج کنی!؟چه فایده وقتی باید زیر بار سنگین این قدرت جان دهی!؟اما نگران نباش شاهزاده من،شاهزاده سوار بر اسب من،شوالیه زیبای من،انگار تمام دنیا از تو سخن می‌گوید عشق ما ابدیست کائنات گفتند پس نگران نباش من تو را از این نفرین آزاد خواهم کرد.من پرنسس امیلین را میکشم و سپس می‌توانیم به هم بازگردیم سپس هم تو مال من خواهی شد و هم قصر.

روز پنجاه ام.من با فردی آشنا شدم و با کمک او،حالا تمام مقدمات برای کشتن پرنسس فراهم است.

تخیلیداستانخورشید
۰
۰
سلام
سلام
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید