
به خودم شک کردهام از وقتی تو دیگر نیستی. به زمین و زمان هم شک کردهام. ناگهان در میان دو لحظه شکافی باز میشود، هیولایی بیرون میآید، من را میبلعد و به خط دیگری از زمان میبرد. به گذشتهای که تجربه نکردهام. به نقطهای که مرزها درهم شدهاند. همین را میخواستی؟ که وقتی توی مترو، روی پنجرههایی که آن طرفش تاریکی تونلهای طویل است، خودم را میبينم، شک کنم که خودم هستم یا آن دیگریِ دورمانده از تو؟ وقتی پا روی زمین میگذارم، شک کنم در واقعیت روزمرهای هستم که میلیونها نفر در آن آمدوشد دارند یا در خیال یکنواخت درختی که ادراکش محدود به حضور پرندههاست روی شاخههایش. نام تو مگر شبیه نام همین پرندههایی نبود که از پشت پنجره زل میزنند توی چشمهام؟ من اما به نگاههای خیره هم شک دارم. به دکمههای پیرهنم که حاشیه یک اقیانوس رویاش چین میخورد. به دستهام که چیزی نمانده فراموشت کنند. به سایهها که همیشه حجمی از تو را در خودشان مخفی کردهاند. بگذار دوباره در یک رؤیای تروتمیز همدیگر را ببینیم یا اینکه کاش شک کنم که هیچوقت بودهای اینجا.