هنوز هم که هنوز است وقتی به نامهای به پدرم از کافکا فکر میکنم، بخشی از وجودم تسلی مییابد. چه میشد اگر کافکا تصمیم میگرفت آنچه در زندگی واقعیاش اتفاق افتاده و کمی تلخ است را در میان نگذارد؟ چه میشد اگر به احترام پدر هم که شده، حقایق پنهان در روابطشان را آشکار نمیکرد؟
نه...نتیجهی پنهان کردن این تلخی را نمیتوان در از دست دادن یک اثر ادبی خلاصه کرد. شاید کوچکترین موضوعی که هنگام خواندن نامهای به پدرم از کافکا به آن توجه کردم زبان ادبی آن باشد.
اما او شاید نویسندهای باشد که فراموش کردن اسمش و آنچه راجع به آن حرف زده برای من سخت باشد. دست گذاشتن روی یک تابوی خانوادگی، کار سادهای نیست.
هرچند این بازی جامعه است که اسم این کار را میگذارد آبروی خانواده را بردن. بدنام کردن پدر...یا امثالهم.
کشمکش پدر و فرزند. تلاش و درماندگی هر دو. عشق خانوادگی نافرجام. این داستان همانقدر در واقعیت کهنه و ترسناک است که مرگ. که ریشه تنهایی.
اما عموما صحبت کردن از مرگ و تنهایی راحتتر است. نوشتههای بیشتری از آن موجود است. اما پدر... داستان حقیقی زندگی یک پدر و پسر. آنقدرها هم راحت نیست. هرجا که پای روابط به میان میآید، آزادی کوله بارش را با خود میبرد.
اتفاقی که در نامهای به پدرم رخ نداد. آزادی بیان. حرفهایی بیش از اندازه شفاف. و بیش از اندازه به واقعیت نزدیک.
بدون هیچگونه لفافهای لای داستان اضافه دیگری با اسم مستعار دیگری در شهر دیگری. دو شخص که پیوندهای عاطفیشان آنها را آنطور که باید از هم دور نمیکند. و شخصیتهایشان آنطور که باید مجال نزدیکی نمیدهد.
و در این میان نویسنده قبل از حل کردن مسائل جهان، نشسته است پای بزرگترین ضربه عاطفی خود و آن را موشکافی میکند. تا شاید اثری ادبی نه...شاید درمانی بیابد...
برای تمام روابط حل نشدهای که جرئت اغراق به مهلکهای که در آن گرفتار شدهاند، ندارند. برای کمی شجاعت تزریق کردن به جان جامعه. برای پذیرفتن مشکلاتی شاید حل ناشدنی اما قابل احترام و دیده شدن.
برای آنها که در خفا احتیاج دارند به مسکنی که در زیبایی کلمات به جانشان تزریق شود. تا وقتی سکوت تیزی برندهاش را روی گلو قرار میدهد، به آنها یادآوری کند در گوشهای از این جهان، در زمانی کسی آنها را و مخمصه ای که در آن گرفتار بودهاند را درک کرده است.