Sima sp·۱۶ روز پیشسیاهمیدونی از جمعه دارم بهش فکر میکنم این سیاهی این سنگینی این نا امیدی ،همه میگن خودت تو زندان خودت محصور شدیولی من اینجوری نبودم شایدم بودم و…
Samaeism·۱۷ روز پیشاگر جسارت کافکا نبود چه؟هنوز هم که هنوز است وقتی به نامهای به پدرم از کافکا فکر میکنم، بخشی از وجودم تسلی مییابد. چه میشد اگر کافکا تصمیم میگرفت آنچه در زندگ…
متین میری·۷ ماه پیشاشتباه طلاییپدر ماشینباز بود؛ هر چند وقت یکبار دلش را به مدلی تازه میداد. از میان همهٔ آن ماشینهای رنگارنگ، یکبار شورولت طلایی خرید؛ از همانها که…
یادداشتهای یک دوقطبی·۸ ماه پیشحرفهای ناگفته..چند روزی فرصت نوشتن نبود. طی این چند روز افکار و حرفهای ناگفته مغزم را به استخر توپ تبدیل کرده بودند و من در لابهلای این حرفها غرق میشد…
Sahand jami·۱ سال پیشداستان ایلیا _ پارت چهارآن روز رسید و ایلیا یادش آمد خبری درباره ی تمرین به پدر و مادرش نداده است و یا دش آمد دفعه قبلی مادر بزرگش او را برد اما این دفعه مجبور بو…
بهرام·۲ سال پیشزندگی از آنجایی شروع شد که پدر و مادرم را بخشیدم.اگه از دست پدر و مادرت دلخوری اینو بخون!
itsmahmoud·۲ سال پیشدعواهای زن و شوهریهر روز کارش همین بود،صبح،ظهر یا شب فرقی نداشت،یک دفعه بیرون میزد و همینطور پیاده میرفت،بعضی وقتها در اوج گرمای تابستان هم بیرون میزد،آنقدر…
mahooدریه دفترچه برا دل نوشته هام...·۲ سال پیشحاج حسین؛راستش این متن رو بیشتر به خاطر این مینویسم که حرفهای امشب یادم نره مرد خوبیه؛ شاید فامیل زیاد باهاش رفت و امد نداشته باشه اما حواسش به همه…