بیدلیل نیست که هنر، محدود به موسیقی نمیشود. محدود به نوشتن، نقاشی، یا آواز. محدود به تئاتر یا رقص هم نیست.
هنرِ اصیل، این را نیک میداند که نمیتوان تمام آنچه زیست میشود را، تنها با دستان مجسمه ساخت یا با نتها به تصویر کشید. نمیتوان تمام هستی را با رنگها به نمایش درآورد، یا با واژهها تعریف کرد.
هنر راستین، میداند آنچه جسم، دردش را میکشد و کلمات، در وصفش واماندهاند، را تنها میتوان با خودِ بدن احساس کرد. با حرکات رهاییبخش تئاتر. در رقصِ شورانگیزِ دونفره. یا گاه، در یک اجرای صامتِ پانتومیم.
هنر، از قرنها پیش، این راز بزرگ را فاش کرده است: نمیتوان تنها با سخن، درد را رها ساخت. بدن، دنیایِ خودش را دارد. دردهایِ خودش را... که اگر هم به زور، تلاش کنی تواناییِ به اسارت کشیدنشان را در قالبهای دیگر نداری.
برای رسیدن به آزادی در هنر، باید درد را رها کرد. باید گذاشت تمام حرفهایش را بزند. گاه ذوقهای کور شدهاش، سر از بروز دهند تا هیچ زخمی، در دل نماند. برای این آزادی، نباید به هنر چسبید؛ بلکه باید در آن لغزید. رقصید و در ضرباهنگش جاری شد.
برای آزادی، گاه باید درد را نوشت. گاه باید درد را رقصید. گاه باید با آن، آواز خواند، نواخت و...
و این ابرازِ هنرمندانهی درد، باید آزادانه باشد. حتی اگر اثری از زیباییشناختیِ معمول در آن نتوان یافت. درد، باید در تاریکیِ خودش، در هر هنری دیده شود، ابراز شود، تا تابلویِ وجودت را برای زیباییهای دیگر، تمیز کند.