ویرگول
ورودثبت نام
Samaeism
Samaeismنوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
Samaeism
Samaeism
خواندن ۱۰ دقیقه·۱۴ روز پیش

داستان کوتاه:تئاتر سیاه

همیشه آرزوی این صحنه رو داشتم. صحنه‌ای که کل تئاتر به صورت رقص بازیگران به نمایش دربیاد. به صورت موزیکال و من غرق بشم توی زیبایی خلق شده.

موسیقی پخش می‌شد و بازیگران زن و مرد با لباس‌های سفید بلندی که دنبالش به زمین کشیده می‌شد، ریتم موسیقی رو اجرا می‌کردند. ازاینکه انقدر اجرا عالیه احساس رضایت می‌کردم. اولین باری بود که داشتم دوستم رو با زیبایی‌های تئاتر روبرو می‌کردم و دلم نمی‌خواست با یک تئاتر بد، توی ذوقش بخوره.

تقریبا نیم ساعت پایانی تئاتر بود. هردومون محو بودیم. محو بازیشون با دست‌ها، با چهره...نگاه‌هایی که انقدر حرف می‌زدن توی فرصت کوتاه تئاتر نمی‌تونستی با مغزت ترجمشون کنی و کلش رو درک کنی.

دلم نمی‌خواست تموم بشه...هنوز نیاز به فرار از واقعیت داشتم. فرار از...

.

.

.

نگاه دوستم می‌کنم. صورت اونم پر از خونه. توی سیاهی چشماش می‌تونم صورت خودمم ببینم که بهش خون پاشیده. از ترس لال شدیم. خشک شدیم سر جامون. همه خشک شدن. توی یه لحظه...تو اوج زیبایی نمایششون...

کارگردان تفنگ رو برمی‌داره و به تمام بازیگران شلیک می‌کنه. این نمی‌تونه جزئی از نمایش باشه...اون هرکسی که روی صحنه بود به صورت واقعی کشت.

بعد از کارگردان طراح لباس‌ها اومدند و تن مرده بازیگران رو با لباس‌های سیاه که روی اون اثر پارگی و خون دیده می‌شد، پوشاندند. گریمورها صورت مردشون رو این بار جوری آرایش می‌کردند انگار که بازیگران خون‌آشام یا زامبی هستند. یک سری هم بودن که یه سری تراشه توی مغز هرکدوم از بازیگران گذاشتند.

و تمام این کارها جلوی ما تماشاچی‌ها انجام می‌شد. تماشاچیانی که برای تماشای یک تئاتر موزیکال با فضای آرام‌بخش اومده بودند. من هنوز خشکم زده بود. همیشه وقتی استرس شدیدی بهم وارد میشه، فریز می‌شم و مثل یک مرده تمام توانایی‌هام رو از دست می‌دم.

چند تا از تماشاگران بعد از دیدن این صحنه، جیغ کنان کل عرض سالن نمایش رو طی می‌کنند تا به در برسند و فرار کنند، اما در قفل بود...در حال تلاش برای شکستن در بودند که با فریاد مهیب کارگردان از ترس خشکشون زد و همون‌جا متوقف شدند.

تمام عوامل غیر بازیگران مرده و کارگردان صحنه نمایش رو ترک کردند. بازیگران بعد از فریاد کرکننده کارگردان شروع به خندیدن کردند. آروم آروم شبیه کودکانی که تازه راه رفتن رو یاد گرفتند به سمت تماشاچیان سمت در حرکت کردند.

تماشاچیان جرئت تکون خوردن نداشتند. چون ذات کارگردان از صورت پر از خون، لباس‌های سیاه ترسناک و ذات زامبی‌وار بازیگران ترسناک‌تر بود.

بازیگران چند قدم داشتند تا رسیدن به تماشاچیان دم در. کارگردان ضبطی که باهاش موسیقی تئاتر پخش می‌شد رو برداشت و یک موسیقی دلخراش پخش کرد.

بعد از پخش موسیقی بازیگران که انگار برای کار با این موسیقی تمرین دیده بودند، شروع به رقصی هماهنگ کردند. و مانند ارتشی هماهنگ به تماشاچیان رسیدند. با ریتم آهنگ، دستشون رو توی محلی که شلیک خورده بودند وارد می‌کردند و دستان خونیشون رو با عشوه و همراه رقص به صورت و بدن چند تماشاچی کنار در میزدند. بدون کوچک‌ترین آسیبی...

هیچ‌کس جرئت تکون خوردن یا انجام هیچ واکنشی نداره. هممون ترسیده سرجای خودمون خشکمون زده و مجبور به تماشاییم. کارگردان نگاهی به چهره‌های ترسیدمون میکنه و با خنده و صدای بلند میگه:

_ یه جوری می‌ترسید انگار اولین بارتونه همچین صحنه‌ای می‌بینید!

نگاه صورت خونی همدیگه می‌کنیم. معلومه اولین باریه که همچین صحنه‌ای میبینیم. ولی هیچ‌کس جرئت حرف زدن نداره. کارگردان که نگاه‌های متعجبمون رو میبینه با عصبانیت یکی از لوازم توی صحنه رو می‌شکنه و با داد به سمتمون میگه:

_هه...حداقل انقدر شرف داشتم که آدم‌هایی رو برای این بازی مرگ‌بار انتخاب کنم که خودشون قصد خودکشی داشتن و می‌خواستن هرچه زودتر از این بازی کثافت خودشون رو نجات بدن. من فقط یک راه بهتری جلوی روشون گذاشتم. راهی که بتونند پایان موثری توی زندگیشون داشته باشند و بعد بمیرند. اینجا کسی بدون رضایت خودش نمیمیره و تبدیل به هوش مصنوعی نمیشه.

بقیه بازی‌های دنیا هم همین‌طوریه؟ همین‌قدر داوطلبانه آدم‌ها انتخاب می‌شند تا شنیع‌ترین کارهای انسانی روشون انجام بشه؟

هیچ کدومتون با این مرده‌های رباتی فرق ندارید. دو ساعت اومدید با تئاتر از زندگی واقعیتون فرار کنید. هه...بهتر می‌گم دو ساعت اومدید با تئاتر میان مردگی‌تون زندگی کنید.

کدومتون انتخاب کردید مثل یه مرده متحرک فقط برای نیازهای اولیتون سگ دو بزنید و یک عده انقدر پول داشته باشن که ندونند باهاش چیکار کنند؟ عده‌ای که وقتی حوصلشون سر میره تصمیم می‌گیرند با عروسک‌های خیمه شب‌بازیشون بازی کنند.

شماهام چاره‌ای ندارید جز اینکه با بازیشون راه بیاید.‌ چون می‌ترسید. چون شما فقط یک مشت عروسکید ولی اونا عروسک‌گردانند. چون مثل اون‌ها قانون‌های دنیا و زندگی رو بلد نیستید.

نیاز دارید بگردوننتون. برای اینکه از دنیای محدودی که توش گیر کردید بیرونتون نندازند. چون جرئت ندارید مثل عروسک‌گردان کل دنیا و تمام حقایق ترسناکش رو هضم کنید.

برای خودتون ادای آدم خوب‌ها رو درمیارید ولی چشمتون رو به تمام حقایق ترسناک جهان بستید و از لاک خودتون بیرون نمی‌آید نکنه شما هم به سرنوشت تلخ اون‌ها دچار بشید. هه...نگید غیر اینه که همتون دروغ می‌گید.

(با اشاره دستش از بازیگران ساخته دست خودش خواست به کنار برند و با نفرتی که هاله‌ ترسناکش کل اتاق رو برگرفته بود، یکی از تماشاچیان کنار در رو از یقه گرفت و آورد جلوی بقیمون که روی صندلی‌های سالن خشکمون زده بود.)

_نگاه به این آدم نزار بکنید.‌..اول ادای آدم‌هایی رو درآورد که می‌خوان مبارزه کنند. می‌خوان منفعل نباشن. کافی بود سرش داد بزنم و حس کنه قراره به سرنوشت بازیگران دست‌سازم دچار بشه. خودش رو باخت و مثل نوکر‌های گوش به فرمان منتظر موند بهش بگم چجور رفتار کن.

حاضر بود تلخی و چندشی این صحنه که بازیگران خون مرده خودشون رو به صورتش می‌زنند تماشا و تحمل کنه، ولی از ترس جونش تکون نخوره. جونی که همین الان هم حیفش کرده. همین الان هم زندگیش نکرده. همین الان هم به جز برده‌ای نبوده.

(یقش رو ول می‌کنه و تماشاچی پخش زمین میشه. ضبط رو برمی‌داره و آهنگ بعدی رو بخش می‌کنه. با پخش آهنگ بعدی بازیگران با رقص زامبی‌وارشون به سمت صندلی‌ها حرکت می‌کنند و شروع به نزدیکی به تماشاچیان می‌کنند. باز هم همون کار چندش آور...

از محل شلیکشون دستاشون رو خونین می‌کنند و به صورت و بدن تماشاچیان می‌کشند. کارگردان در حال تماشای صحنه‌ایه که خلق کرده. یکی از تماشاچیان طاقتش تموم میشه و زیر گریه می‌زنه. کارگردان با دیدنش عصبانی میشه‌. بازیگری که خونش رو به صورت اون تماشاچی می‌زد یک گوشه پرت می‌کنه و تماشاچی رو به سمت صحنه میاره. انقدر سریع حرکتش میده که حتی نمی‌تونه راه بره و مثل یک جسم مرده روی زمین کشیده میشه. روی یک صندلی پرتش می‌کنه و رو به اون و هممون با فریاد میگه)

_هیچ‌کدومتون حق ناراحتی ندارید. هیچ‌کدومتون حق گریه یا ترسیدن ندارید. وقتی بازیگران میان سمتتون باید بخندید، فهمیدید؟! همتون باید از اینکه با خونشون رنگینتون می‌کنند لذت ببرید، فهمیدید؟!

همونطور که کل عمرتون لذت بردید. همونطور که کل عمرتون آدم‌هایی رو دیدین که از بی‌پولی جون می‌دادن ولی بدون اینکه ذره‌ای اهمیت بدید، به زندگیتون با لذت ادامه دادید. همون‌طور که خبرش رو می‌شنیدید که با بعضی انسان‌ها مثل حیوون برخورد میشه ولی در کمال آرامش به زندگیتون ادامه دادید.

الان هم طعم خونی که یک عمره بابتش سکوت کردید بچشید. بابتش لذت ببرید. همون‌طور که تمام عمرتون لذت بردید. همون‌طور که توی زندگی واقعیتون ترجیح دادید بیشتر از یک عروسک نباشید تا توی دنیای عروسکیتون شاد باشید ولی دربرابر تلخی دور و برتون سکوت کنید. گذاشتید ادارتون کنند تا زنده بمونید.

الان هم من عروسک گردانتونم و فقط قراره وقتی زنده بمونید که بذارید من ادارتون کنم. حتی اگه خلاف حقیقت بگم رفتار کنید. الان هم باید از این خونی که به صورتتون می‌خوره لذت ببرید. این نتیجه سکوت خودتونه.

(در حالی که صورتمون میلرزه هممون به سختی خنده به لبمون میاریم. دیگه بحث فقط مرگ و زندگیمون نیست. بحث حرفاییه که زده. بحث اینه که واقعا تاوان سکوتمون رو داریم پس می‌دیم...و واقعا هیچ دفاعی نداریم.

کارگردان روی یکی از چارپایه‌های روی صحنه نشسته. آرنج دست‌هاش رو به پاهاش تکیه داده و سرش رو میان مشت‌های گره کردش اسیر کرده. سکوت کرده و حرفی نمی‌زنه. کف پاهاش رو به حال استرس واری تکون میده.

آهنگ تموم میشه و آهنگ بعدی پخش میشه. دقیقه اول آهنگ که می‌گذره، کارگردان نگاهی به ضبط و بعدش به ما می‌کنه. با مکث کمی فکر می‌کنه و از جاش بلند میشه. این بار با نفرت کمتری نگاهمون میکنه. با اشاره دستش بازیگران دست از سرمون بر می‌دارند و صحنه نمایش رو ترک می‌کنند. الان فقط ماییم و کارگردان. ضبط رو قطع میکنه و شروع می‌کنه به صحبت کردن...)

_نمایش تموم شد...هرکسی که خواست می‌تونه بره. هرکسی هم که دوست داشت می‌تونه برای نمایش‌های بعدی همکاری کنه.

(به محض گفتن این حرف کارگردان اشک شوق از چشمام جاری شد. همهمه‌ شده بود و همه خوشحالیشون رو داشتن ابراز می‌کردند. کارگردان باز عصبانی شد و با دو ضربه محکم پا توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد)

_زیاد خوشحالی نکنید! اینجا کلیسا نیست که به تمام گناهان هفتتون اعتراف کنید و اظهار پشیمانی کنید، بعد دست از پا درازتر به کارهای قبلتون ادامه بدید و خیال کنید باز هم بخشیده می‌شید!

خون بازیگران دست‌سازم روی صورت و بدن همتون هست‌. این خونی نیست که به این راحتی با یک حموم از شرش راحت بشید...

بخشی از تراشه‌‌ای که توی بدن بازیگرانم کار گذاشتم، در خون‌ها وجود داره و از طریق پوستتون تا الان جذب شده. الان بخشی از کابوس امروز رو همیشه با خودتون حمل می‌کنید و هروقت سعی کنید در موقعیت‌های زندگیتون منفعل عمل کنید، توسط تراشه اذیتتون می‌کنم و زندگی راحتی نخواهید داشت.

اما کسایی که انتخاب کنند در این صحنه نمایش با من بمونند قرار نیست همچین مسئولیت سنگینی بر عهده بگیرند‌. کافیه به عنوان بازیگران تئاتر بعدی با من همراه بشند. تا زمانی که برای تئاتر بعدی آماده بشند و در صحنه تئاتر به وسیله من کشته بشند. اینطوری حتی نیاز نیست مسئولیت کشته شدنشون هم حتی گردن خودشون بندازن. یک زندگی کوتاه مدت تماما رقص با یک پایان مشخص و کم درد. یا حمل یک مسئولیت سنگین و حمل عذاب همیشگی آن تا لحظه مرگی تعیین نشده.

من این صحنه رو ترک می‌کنم تا برای تصمیمتون آزادانه فکر کنید. تا فردا صبح وقت دارید. صبح فردا آموزش تئاترمون رو شروع می‌کنیم.

(کارگردان به سمت در میره و در رو باز میکنه و خودش صحنه رو ترک می‌کنه. الان فقط ما موندیم‌. با روح زخمی. بدن ترسیده. بوی خونی که کم کم داریم بهش عادت می‌کنیم. حس آشفتگی میان نفس‌های تند تند و صدای معدود قدم‌هایی که جرئت تصمیم‌گیری کردن دارند.

از دور راحت بنظر میاد. اگر قهرمان داستانی بودم حتما بدون تردیدی همون موقع از صحنه تئاتر می‌زدم بیرون. اما...

مسئولیت زندگی به خودی خود خیلی سنگین و اذیت‌کننده است. تصور اینکه قراره بابت مسئولیتی سنگین‌تر از اون بردارم و بابتش عذاب بیشتری تحمل کنم قدم‌هام رو سست می‌کنه. منو برای یه زندگی کوتاه و راحت‌تر وسوسه می‌کنه. من هنوز برای زندگی زیادی ترسوام. زیادی...

غرق افکارم بودم که با روشن‌تر شدن هوا به خودم میام. چند دقیقه وقت بیشتر برای تصمیم‌گیری ندارم. نگاهی به اطرافم میاندازم. شاید یکی دو نفر سالن رو ترک کرده باشن. همه نشسته و‌ خمیده، تسلیم سرنوشتشون شدن...

نه نمی‌تونم... نمی‌تونم انقدر راحت خودمو ببازم. پاهام از مسئولیت سنگینی که قراره رو دوشم بیاد میلرزه. ولی با همان پاهای لرزان خودم رو به در می‌رسوندم.

یکی از پاهام بیرون دره که با دستی که روی شونم می‌خوره برمی‌گردم. کارگردانه. خبری از نگاه‌های خشمگینش نیست. با آرامش نگاهم می‌کنه و میگه)

_هنوز میتونی برگردی پیشمون. کار راحتی نیست. شجاعت می‌خواد و من از درون ذهنت هیچ‌وقت ولت نمی‌کنم اگه از حقیقت فرار کنی...

(قلبم از جا داره کنده میشه. نفسم به زور بالا میاد. ولی نمیخوام برگردم. دستش رو از روی شونم برمی‌دارم و میرم...)

.

.

.

چند سالی از اون تئاتر کابوس‌وار می‌گذره. خیلی سعی کردم به مسئولیتم عمل کنم. بعضی وقت‌ها تونستم؛ ولی اکثر وقت‌ها از پسش برنیومدم. اون هم به پای تک تک نتونستن‌هام میومد و اذیتم می‌کرد. یه صدای کر کننده جیغ و داد و وحشت که بدون صداست در ذهنم پخش میشه.

هیچ‌وقت وحشتی که اون من رو باهاش روبرو می‌کنه برام عادی نشده. هنوز می‌ترسم. هنوز هم مسئولیتم رو اونطوری که کارگردان میخواد اجرایی نکردم. ولی با ترس کنار میام. تلاش می‌کنم...من جا نمی‌زنم...نه جا نمی‌زنم...


تئاترداستانکداستان کوتاهتغییراعتراض
۲۳
۰
Samaeism
Samaeism
نوشتن برای جلوگیری از خفه شدن از فشار کلمات و تنفس در هوای مرده شهر.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید