تا حالا سوار سقوط آزاد ارم شدی؟ من ترس از ارتفاع ندارم. ولی وقتی سوار اون شدم میترسیدم. نه از ترس ارتفاع...از ترس انتظار...
سقوط آزاد اینطوریه که تو رو آروم آروم میبره بالا. کم کم به بالای درختها میرسی. شهر رو میبینی. کوهها رو میبینی. هیچ کدوم از اینها اونقدرها ترسناک نیست. نه برای منی که ترس از ارتفاع ندارم.
بعد تو رو میبره و میبره و در بالاترین نقطهای که براش تعریف شده نگهت میداره. چند دقیقه اون بالایی. در حالی که نمیدونی برای چند ثانیه دیگه قراره توی یه لحظه رها بشی و سقوط کنی. اون چند دقیقه جونت به لبت میرسه. اونقدری که توی اون چند دقیقه آدمها جیغ و داد میزنن، بعدش که در حال سقوطن اظهار ترس نمیکنن.
در حالی که توی اون چند دقیقه هیچ اتفاق ترسناکی رخ نمیده. توی ارتفاع بالاتری نمیری. با سرعت هم سقوط نمیکنی. ولی مغزت میدونه چه خبره. میفهمه که قراره چه ترسی رو تجربه کنه و از ترس ترسی که قراره تجربه کنه، میترسه! هرچی این انتظار بیشتر طول بکشه بیشتر میترسه.
از وقتی آتش بس شروع شده حس میکنم دقیقا در همین نقطه قرار دارم. سعی دارن اوضاع رو عادی کنن ولی اوضاع برای من عادی نیست. من در همون نقطه گیر کردم. اونا من رو انقدر بالا آوردن تا به قدر کافی بترسم. در حالی که دست و پام بستست و نمیتونم به زندگی ادامه بدم.
قبل نقض آتش بس میدونستم تا چند بشمارم و بعد تموم شه. اما الان در یک انتظار بیپایان قرار دارم. جایی که نمیدونم سقوط آزاد من کیه؟ من تا چه زمانی این بالا قراره گیر کنم؟ تا کی قراره از ترس سقوط ناگهانی زندگیم در دلم فریاد بزنم اما حرکت نکنم؟
.
.
.
I asked my father, What will I be?
Will I be handsome?, will I be rich?
Here’s what he said to me
Que será, será
Whatever will be, will be
The future’s not ours to see
Que será, será
امروز قسمت اول فصل جدید from رو دیدم. جایی که شخصیت اول فیلم به این نتیجه میرسه که دیگه تلاش برای خلاص شدن از موقعیت کنونی فایده نداره. جایی که فریاد میزنه:
"تنها چیزی که باعث میشه صبحها از خواب بیدار بشم اینه که شاید فقط شاید، ما بتونیم همه رو برگردونیم خونه. اینکه شاید یه روزی، واقعا خوبی بر بدی پیروز بشه. در حالی که این مکان از همون اول سه قدم از ما جلوتر بوده. مهم نیست چی رو فدا میکنیم. هیچکدوم از اینا به این معنی نیست که ما بالاخره موفق میشیم."
From سریالی بود که دلم میخواست راجع بهش یه متن پر رنگ و لعاب بنویسم.یه متن راجع به شباهتهایی که به زندگی داره. حالا که فکر میکنم خندم میگیره از اینکه در موقعیت اون موقع میخواستم راجع به این شباهت بنویسم.
شاید اون موقع هنوز میشد کاری کرد. زمانی که کسی که الگو خودم قرار داده بودم برای مهاجرت و برنامهریزی زندان نبود. زمانی که سالی ۴۰۲ میلیون بابت مدرکی نباید میدادم و بیش از بیش در جایی که هستم زندانی نمیشدم. زمانی که اکثر کشورها شدن دشمن و دیگه یه ایرانی رو در خاکشون نمیپذیرن. زمانی که هنوز میشد اگه خوب کار کنی در ایران هم به آرزوهات برسی. زمانی که حتی کوه رفتن برات تبدیل به ترس نمیشد. ترس اینکه اگه اینجا هم پایگاه باشه چی؟ اگه بزننش چی؟
الان بیشتر حس میکنم در from زندگی میکنم. شهری که ترسناکه. نه بخاطر هیچ موجود فانتزی. بخاطر انسانها. انسانهایی که سه قدم جلوترند در شکنجه کردن انسانهای دیگه. قدرتشون بیشتره. تصمیم میگیرند کی رو در لحظه بکشن و کی رو تا لحظه آخر با ترس زنده نگه دارن و نذارن بفهمه تا تهش قراره چه اتفاقی براش بیوفته.
تمام مرزها رو به روت میبندن. راههای ارتباطیت رو. فقط اونان که با قدرت برترشون تصمیم میگیرند که چه زمانی بهت اجازه چه کارهایی بدند. تا گاهی امیدوار بشی. گاهی فکر کنی هنوز راهی هست.
بعد در اوج امیدواری بذارن شاهد سوختن تمام برگهای برندت باشی. به قول سارا گاهی حس میکنم این محل از کابوسهای ما تغذیه میکنه. دارن از کابوسم تغذیه میکنن. کابوس انتظار...
پراکنده حرف میزنم، میدونم... آدم وقتی بالای سقوط آزاده و نمیدونه کی قراره سقوط کنه دقایق براش سریع و در عین حال آهسته میگذره.
اونقدر سریع که میتونی تمام ایدههای غوطهور در ذهنت رو در یک ملغمه بیربطی از کلمات بریزی و اونقدر کند که در انتظار تموم شدن این کابوس ندونی با دقایقی که اضافه میاری چیکار کنی. شاید فقط با تکرار این زمزمه باید دقایق اضافیم رو پر کنم:
Que será, será
Whatever will be, will be
The future’s not ours to see
Que será, será
Que será, será
#جنگ #fro.