
طرفای ظهره، هوا خنک و دلچسبه.
با ذوق میرم توی باغ؛ برای همسو شدن با طبیعت.
دمپاییمو درمیارم و پامو میذارم روی خاک و سبزههایی که بوشون مستم کرده.
انگار خاک، تمام انرژیهای اضافه و سنگینیِ بدنمو میکشه تو خودش.
صدای پرندهها گوشمو پُر کرده،
باد موهامو میرقصونه و پوستمو نوازش میکنه.
یه حس تازگی و طراوت از دل طبیعت، کل وجودمو میگیره؛
انگار دستمو میکشه و با خودش میبره توی لحظهی ابدیِ حال.
اما با اینکه طبیعت منبع آرامش و یکپارچگی با لحظهی حاله،
بدن هنوز ردپای اضطراب و شوکهای عمیق با خودش داره.
ردِ زخمهایی که ترمیم و شفا گرفتنش نیاز به زمان، صبوری و مهربونی با خود داره.
مغزِ آدم، بعد از استرس یا اضطراب شدید،
حتی اگه اون عامل تموم شده باشه،
نمیتونه بهسادگی به حالت عادی برگرده.
بدن هنوز شوکهست...
هنوز بیقراره...
برای آروم شدن، نیاز به "زمان" داریم.
باید با بدن و روحمون مهربون باشیم.
برای من، همیشه بودن توی طبیعت، یعنی برگشتن به لحظهی حال.
خودمو با طبیعت یکی میبینم:
با دیدن درختها، ریشههام تو زمین محکم میشن،
با وزش باد، حس جاری بودن میگیرم،
با صدای پرندهها، همسو با آوای جهان میشم.
قراره بدنمونو شارژ کنیم...
و به خودمون فرصت بدیم برای پذیرش.
شاید با چند دقیقه راه رفتن با پای برهنه روی خاک،
شاید با چند نفسِ عمیق و برگشتن به بدن.
لحظهی حال، همون جاییه که میتونه ما رو از ذهن بیرون بکشه.
این روزا، بزرگترین کشمکش درونی من،
«بودن در بدنه، نه در ذهن.»