ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنیروایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

روایت‌های دل | سیب سیبی دختر مامان

نقاشی سیاه قلم : سمیرا
نقاشی سیاه قلم : سمیرا

ساعت چهار عصر هست.

امروز یکم زودتر از شرکت بیرون آمده‌ام

تصمیم گرفتم قسمتی از مسیر را تا خانه پیاده برگردم.

البته که خسته‌ام و ذهن ناسازگارم تلاش می‌کند تا مرا منصرف کند.

من زودتر از تاکسی پیاده می‌شوم تا جلوی بهانه‌های احتمالی‌اش را بگیرم.

راستش تنها دلیلش پیاده‌روی نیست.

مادرم دیشب هوس انبه کرده بود. می‌خواستم از میوه فروشی نزدیک محل برایش بخرم.

وارد میوه فروشی شدم.

مثل همیشه پر جنب جوش بود.

مردم در حال سوا کردن میوه‌ها، چانه زدن و غرق در دنیای خودشان.

من اما در دنیای خودم بودم و عاجزانه دنبال انبه می‌گشتم.

از سمت چپ سیبی چرخ خورد به پای من برخورد کرد و ایستاد.

صدای زنی را شنیدم.

مادر جان گفتم با دقت سیب‌ها را سوا کنی نگاه کن چند سیب پخش زمین کردی.

خم شدم. سیب‌ گلاب تازه را در دستم گرفتم.

سیب‌های پخش شده مرا به سال‌های دورتر برد.

زمانی که کودک بودم.

با دیدن سیب یاد او افتادم.

یاد پیرزنی تنها‌ی اهل گیلان...

او مستاجرمان بود.

در خانه قدیمی‌امان که قدمتش به نیم قرن می‌رسید.

اسمم سمیرا بود و او مرا سیب سیبی دختر مامان صدا می‌کرد.

نمی‌دانم چرا.

شاید به این علت که با سیب《سین》 مشترک داشتم و یا شاید نزد او مانند سیب گلاب تازه‌ای بودم که حس طراوت و شوق زندگی را در وجودش بیدار می‌کرد.

آن زمان نمی‌دانستم که غریبه‌ها هم می توانند مادر بزرگ باشند و به اندازه‌ی آن‌ها منبع عشق و آرامش.

او پیر بود.

چین و چروک‌های عمیقی در اطراف چشمانش خانه کرده بود.

خطوط اطراف چشم‌هایش مانند کویری بود که هزاران سال طعم باران را نچشیده.

اما در عمق چشمانش برق و آرامش عجیبی جاری بود.

شوق زندگی در چشم‌های شفافش طوری بود که او را رفیق خودم می‌دانستم.

حتی تفاوت سن و سال نتوانسته بود پیوند بین ما را قطع کند.

به نظرم نسبت خونی بی اهمیت‌ترین چیز بود.

صدایش در خانه قدیمی می‌پیچید.

اغلب با فرزندانش صحبت می‌کرد و من به نوه‌های واقعی خودش گاهی حسادت می‌کردم.

من او را مادر بزرگ صدا می‌کردم.

آن زن خوش لهجه‌ی گیلانی هم لی لی به لالایم می‌گذاشت و مرا بد عادت می‌کرد.

به گمونم متوجه شکنندگی و حساسیت درونم شده بود.

هر بار که برای خرید به بیرون می‌رفت برایم هدیه‌ای می‌گرفت.

زمان کودکی‌ام النگوهای پلاستیکی رنگی بسیار مورد توجه بود.

مادر بزرگ برای من بیست عدد از آنها خریده بود با دقت تمام رنگ‌هایش را انتخاب کرده بود تا دنیای دخترانه‌ام را غرق در رنگ کند.

مادرم گفت چرا زحمت کشید خانم جان هر بار ما را شرمنده می‌کنید.

مادربزرگ اما می‌خندید و پر سر و صدا می‌گفت او هم مانند نوه‌ی خودم است.

دختر به این خوبی کجا پیدا می‌شود.

دست‌های پیرش را زیر چانه‌ی ظریفم می‌گذاشت.

به موهای مواج و فرم دست می‌کشید و می‌گفت سیب سیبی دختر مامان.

به نظرم او اولین کسی بود که طعم محبت بی‌منت و بی‌نسبت خونی را به من چشانده بود.

طعمی لذیذ که هنوز در سینه‌ام گرم است.

بلند شدم سیب را به طرف دختر بچه‌ای که مشتاقانه به سمتم می‌دوید گرفتم.

بیا عزیزم بگیرش.

مادرش گفت : مامان جان سیب را بگیر

ببخشید خانم بچه است دیگر.

لبخندی زدم و از کودک در قلبم تشکر کردم.

مرا یاد مادربزرگ انداخت.دلم خواست سیب هم بخرم سیب گلاب.

در مسیر حس کردم امروز عصر از مادرم بخواهم از خانم رشتی مستاجرمان بیشتر بگوید.

مادر حافظه‌ی خوبی دارد.

مادربزرگ در گوشه ذهنم خاک خورده بود.

حالا مشتاقانه می‌خواستم دوباره برقش بیاندازم.

قبل‌تر نقاشی از پیرزنی کشیده بودم.

بسیار مورد استقبال قرار گرفت.

دقیقا نمیدانستم او کیست.

حالا مطمئن شدم چرا آن نقاشی را انقدر دوست داشتم.

او مادربزرگ بود که لبخندش در نقاشی من حک شده بود.

داستان کوتاهنوستالژیخاطرات کودکیدلنوشتهخودآگاهی
۲۳
۱۵
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید