ویرگول
ورودثبت نام
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنیروایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

روایت‌های دل | هدیه‌ای از جنس کودکی

همیشه موقع هدیه دادن به آن دختر کوچولوی دلبر، خودش هم سرشار از یک ذوق کودکانه می‌شد.
دو روز دیگر تولد برادرزاده‌اش بود و این‌بار هم برای خرید کادو سرشار از شوق بود.
قبل از به دنیا آمدن این برادرزاده‌ی زیبا، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد تا این حد دوستش داشته باشد.

آن کوچولو برایش تجسم شادی و منبع انرژی بود.
چشم‌هایش مثل دو تیله‌ی شفاف، مستقیم به منبع الهی وصل بودند.
یک جورهایی انگار وجود شفاف و کودکانه‌ی خودش را در آن کودک می‌دید. هر وقت کنارش می‌نشست، فارغ از زمان و مکان، در لحظه غرق می‌شد.

مطمئن بود آن کوچولو عمیقاً به‌خاطر خودش دوستش دارد، بی‌هیچ قید و شرطی.

دلش می‌خواست برایش یک عروسک بخرد؛ رفیقی کوچک و نرم.
دوست داشت لذتی را که خودش تجربه کرده بود، با او شریک شود.

در کودکی عروسکی داشت که اسمش را «توتو» گذاشته بود.
توتو یک فیل سبز بزرگ و نرم بود؛ بهترین رفیقش.
با او حرف می‌زد و دنیای قشنگ کودکانه‌اش را با او شریک می‌شد. حتی وقتی نمی‌توانست با دیگران ارتباط بگیرد، هنوز توتو را داشت.
ظاهراً فقط یک عروسک ساده بود، اما بعدها، هر وقت فیل عروسکی می‌دید، یاد توتو می‌افتاد.
در ذهنش هنوز هم توتو روی طاقچه‌ی اتاقش نشسته بود و لبخند می‌زد.

از یک جایی به بعد دیگر توتو را نداشت. نمی‌دانست سرنوشت آن عروسک میان خاطرات کودکی‌اش چه شد.
حالا می‌خواست هم آن خاطره‌ی زیبا و هم توتویِ عزیز را به این موجود کوچولویی که عاشقش بود، منتقل کند.

وارد یک مغازه‌ی کوچک شد؛ مغازه پر از اسباب‌بازی‌های رنگارنگ بود.
خانم خوش‌رو و میانسالی، فروشنده بود.
با لبخند پرسید: «دنبال چی می‌گردید؟»

حضور زن، حس خوبی به او داد؛ انگار کودک درون آن زن هم مشتاق و سرزنده، میان عروسک‌ها بازی می‌کرد.

گفت: «یه فیل می‌خوام. اگه سبز باشه که چه بهتر.»

زن خندید:
«چه سلیقه‌ی خاصی دارید! کمتر کسی دنبال فیل میاد، اون هم سبز. معلومه صاحب هدیه براتون خیلی ارزشمنده و پشت انتخاب‌تون یه فکر هست.»

دختر لبخند زد:
«آره… البته اگه سبز هم نبود مهم نیست. فیل طوسی هم قشنگه.»

فروشنده گفت:
«راستش فیل سبز نداریم. همین فیل طوسی انتخاب خوبیه—حداقل هنوز فیله! تازه، می‌دونی که فیل‌ها احساسات خیلی قوی دارن؟ حتی برای از دست دادن دوست‌هاشون عزاداری می‌کنن.»

تشکر کرد و با توتوی جدید از مغازه بیرون آمد.
در دلش احساس خوبی داشت.
کودک درونش دوباره توتوی عزیزش را به دست آورده بود.
حالا می‌خواست این فیل را، با تمام قصه‌های قشنگ پشتش، به برادرزاده‌ی نازنینش هدیه بدهد.🐘

کودک درونداستان کوتاهخاطراتخود آگاهی
۵۷
۱۰
سمیرا مقیم پور بیژنی
سمیرا مقیم پور بیژنی
روایتگر لحظه‌هایی که آرام می‌آیند و دیر می‌روند. می‌نویسم تا صدای درونم را بلندتر بشنوم؛ شاید تو هم صدای خودت را پیدا کنی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید