
لطفاً بدور از هر جانبداری این متن را بخوانید. اینها ترسهای من هستند. نگرانیهام. و تراوشات ذهنیام که برایشان پاسخی ندارم.
پس دوست گرامی، هموطن عزیزم، خواهشا درک کنید: دارم درباره آیندهای صحبت میکنم که به خاطر عدم شناخت، نگرانم کرده.
دلم ناآرام است.
از مجموعهای از «اگر»ها که مثل سایه، از ذهنم کنار نمیروند.
اگر جنگ شروع شود چه می شود؟
اگر فردای ایران، آنقدر نامعلوم باشد که دیگر نشود حتی تصورش کرد چه؟
اگر این سرزمین تکهتکه شود؟
اگر ایران، ویرانسرا شود؟
میترسم از روزی که آب نباشد، برق نباشد، گاز نباشد، بنزین نباشد.
میترسم از اینکه همین حالا هم طلا و ارز از دست رفته، و این روند آنقدر سرسامآور ادامه پیدا کند که ارزش رنجِ پسانداز یک عمر، برای همیشه در گرداب سکه و دلار محو شود. میترسم از روزی که بهای نان و مایحتاج روزانه، از مرز سرسختی ما هم عبور کند و دیگر «نشدن» باشد.
میترسم از همین امروزی که دارو کمیاب است، و از فردایی که شاید جان آدمها فقط به یک بسته دارو گره بخورد.
اینها ترسهای دور نیستند؛
برخی همین امروز، نفسهای ما را تنگ کردهاند.
اینها کابوسهاییاند که بوی واقعیت میدهند.
از آن طرف، نگرانِ خونهاییام که روی خاک این سرزمین ریخته شده.
نگرانِ کشتهها، زندانیها، زخمیها.
اگر این همه درد، به هیچ خواستهای نرسد چه؟
اگر این همه فداکاری، بیپاسخ بماند چه؟
میترسم از ندانستن.
از اینکه ندانیم واقعاً بر سر دختران این سرزمین بعد از بازداشت چه آمده.
و اگر هرگز نتوانیم حقیقت را بفهمیم چه؟
آیا باید این روایتها، این تعرضها، این زخمها را بپذیریم و عادت کنیم؟
میترسم از اینکه الآن کجا هستند.
چه حالی دارند.
زندهاند؟ شکستهاند؟
اصلا هستند؟
از فردایی هم میترسم که هیچ تغییری در آن رخ ندهد.
اگر هیچ اتفاقی نیفتد چه؟
اگر همهچیز همینطور بماند چه؟
آنوقت جواب این همه دلِ شکسته را چه کسی میدهد؟
جواب وجدانهایی که بیدار شدهاند؟
جواب این همه درد و غمِ تلنبار شده؟
و اگر این وضعیت بماند،
اگر این ترسها عادی شوند،
اگر ما در این «میانِ معلق» زندگی کنیم،
چه بر سر خودِ ما میآید؟
همهچیز ترسناک شده.
انگار روی لبهی تیغ نشستهایم؛
و در مهی غلیظ فرو رفتهایم.
و مدام از خودم میپرسم:
واقعاً آینده چه میشود؟