
کوچهی بنبست، مثل رگی خشکیده در دل شهر سربند، تنها دو در داشت؛
یکی آهنی و سیاهرنگ، با کندهکاریهایی که شبها انگار نفس میکشیدند — درِ خانهای که مردم به آن "خانهٔ جنیها" میگفتند.
دیگری، درِ قدیمیِ خانهٔ خانجون، همیشه باز، با چراغِ کوچکِ زردی که شبها مثل چشمِ یه مادر بیدار بود. پیرزنی نورانی که تک پسرش شهید شده بود و همه محله براش حرمت ارزش قائل بودن.
همه میدانستند پشت درِ سیاه، ضیاخان زندگی میکند.نامش را کسی با صدای بلند نمیگفت. فقط زیر لب، با ترس و لرز، مثل اسمی که باید فراموش شود.
مردی که دعاهایش نه برای شفا بود، نه برای رحمت — بلکه برای شکستنِ استخوانها، خشک شدنِ چشمان، سوختنِ خوابها بود.
میگفتند وقتی ضیاخان دعا مینویسد، گربههای کوچه مینالند و شبها، نور ماه سیاه میشود.
بچهها اگر توپشان سر از آن کوچه در میآورد، با گریه رها میکردند و هرگز دنبالش نمیرفتند.
نه به خاطر ترس از دزدی.
نه به خاطر حیاط خالی.
بلکه به خاطر سکوتِ سنگینِ آن خانه— سکوتی که قبل از طوفان میآید.
---
بهار، دختر هفدهسالهٔ ضیاخان، هر روز باید از دل همین کوچه عبور میکرد.
نه به انتخاب.
به مجبوریت.
آن روز هم مثل همیشه، چادری محکم روی سرش کشیده بود — نه برای پوشش، بلکه برای پنهان شدن— از مدرسه برمیگشت.
زنها تا نگاهش میکردند، زیر لب بسمالله میگفتند و سرشان را پایین میانداختند.
بعضیها حتی دستشان را روی چشم فرزندشان میگذاشتند.
مردها با اخم رد میشدند، انگار سایهاش نحسی میآورد، انگار نفس کشیدنش هم یه نفرین است.
صدای پچپچها مثل مورچه زیر پوستش میرفت:
– «این همونه… دختر ضیا.»
– «میگن از نسل جِنهاست. مادرش رو کسی ندیده.»
– «آدمو چشم میزنه، نگاهش نکن!»
بهار سرش را پایین انداخت.
نه از خجالت.
نه از ترس.
از عادت.
دلش میخواست مثل بقیهٔ دخترها در راه برگشت از مدرسه بخندد، حرف بزند، یه بار هم که شده دست یه همکلاسی رو بگیره و بگه: "بیا با هم چای بخوریم."
اما تنها صداهایی که نصیبش میشد، ذکر و آیهی دفع بلا بود.
---
به آخر کوچه که رسید، قلبش تندتر زد.
در سیاهِ خانهشان با آن کندهکاریهای زنگزده روبهرویش ایستاده بود، مثل دهانی بسته و عبوس.
از پشت همان دیوارها هر شب صدای فریاد و ناسزا بلند میشد.
میگفتند وقتی ضیاخان وردهای نفرین مینویسد، شیشههای خونهها ترک میخورند.
چشمش به آنسوی کوچه افتاد؛
درِ خانهٔ خانجون باز بود.
بوی نرگس و عرقیات قدیمی از آن بیرون میآمد.
خانجون روی چهارپایهاش نشسته بود.
سپیده مو، چشمانی که همه رازها را دیده بودند، دستهایی که صدها نوزاد را به دنیا آورده بودند.
تسبیح میچرخاند، آهسته، ذکر میگفت. مثل دعایی که هر شب برای روح بهار میخواند.
تا نگاهش به بهار افتاد، با لبخند دست تکان داد.
نه لبخندِ ساده.
لبخندِ مادری.
بهار، با همهٔ خستگی و دلهره، دلش خواست همان لحظه قدمش را کج کند و به خانهٔ خانجون برود.
جایی که همیشه چراغی روشن بود.
جایی که بوی نان تازه میآمد.
جایی که کسی به او نمیگفت "تخم جن"، "حروم زاده"، "نفرین شده".
جایی که یه بار، فقط یه بار، میتوانست نفس بکشد بدون اینکه بترسد.
اما…
صدای خشن پدر از پشت دیوار آمد، مثل تراشیدنِ فلز به سنگ:
– «های دختر! کجا موندی؟ نمیخوای بیای تو؟!»
صدایش مثل سیلی در کوچه پیچید.
نورِ چراغِ خانهٔ خانجون لرزید.
نرگسها سرشان را پایین انداختند.
و لبخند روی لبهای بهار، مثل شمعی که باد آن را خاموش کرد، محو شد.
سَرش را پایین انداخت.
آرام، آرام، به سمت در سیاه قدم برداشت.
هر قدمش سنگینتر از قدم قبلی بود.
بیشتر شبيه به رفتن داخل یه حفره بود، نه خانه.
و وقتی دستش را روی درِ آهنی گذاشت،
چیزی درونش زمزمه کرد:
"یه روز، من از این در بیرون میرم… و دیگه هرگز بر نمیگردم."
اما هنوز زود بود.
هنوز خیلی زود.
در پشت سرش بسته شد.
و سایهٔ بهار، مثل همیشه، توی تاریکی ماند.
______
هوای خانه بوی دود و عرق مانده میداد.
پنجرهها همیشه بسته بودند، پردههای ضخیم جلوی نور را گرفته بودند، و لامپ کمجان وسط سقف مثل چراغ زندان میسوخت.
هیچوقت صدای خندهای در این خانه شنیده نمیشد. فقط خشخش کاغذ، صدای جوهری که میریخت، و غرغرهای پدر.
ضیاخان پشت میز چوبی نشسته بود. میز، پر از کاغذهای زرد و سیاهشده، شیشههای جوهر، چند قفل زنگزده، و استخوان خشک حیوان.
سرش را بلند کرد؛ چشمانی باریک، با رگههای خون. انگار هیچوقت نخوابیده بود.
– «کجا موندی؟»
صدایش آرام بود، اما آرامشی که خطر داشت. مثل کشیدن چاقو روی شیشه.
بهار چادرش را بیشتر دور خودش پیچید.
– «مدرسه طول کشید… کلاس جبرانی داشتیم…»
ضیاخان پوزخند زد.
– «مدرسه! هه… خیال میکنی با این درس خوندنهات چیزی میشی؟! تو، نه آدم میشه، نه چیزی. خونت خرابِ.»
کلمهها را مثل تف انداخت بیرون.
بهار چیزی نگفت. یاد گرفته بود سکوت کند. سکوت شاید مثل سپر باشد، هرچند سوراخسوراخ.
اما ضیاخان بسنده نکرد.
بلند شد، جلو آمد، طوری که سایهاش تمام صورت بهار را پوشاند.
– «نگاه نکن به زمین. سرتو بیار بالا!»
بهار با ترس سر بلند کرد.
پدر چشم دوخت به صورتش؛ صورتی که خانجون میگفت شبیه مادرش است.
رگهای گردنش برآمد.
– «همین قیافهست که میسوزوندم. عین اون زنهس… اون هرزه…»
بهار حس کرد زمین زیر پاهاش خالی شد.
مادر؟ هرزه؟ واژهها مثل تیشه به استخوانش خوردند.
ضیاخان دستش را بلند کرد.
بهار ناخودآگاه خودش را جمع کرد.
ولی اینبار دست پایین آمد و روی شانهاش خورد، نه بهقدرت همیشه؛ انگار بیشتر میخواست آزار بدهد تا بکشد.
– «یادت باشه… تو چیزی نیستی جز یادگارِ گناه نَنَت.»
بعد برگشت، نشست پشت میز، و دوباره قلمش را در جوهر فرو برد.
بهار آرام، آرام، عقب رفت.
قلبش تند میزد.
گوشهایش پر از صدا بود؛ صدای ناله گربهای که از بیرون میآمد، صدای خشخش قلم روی کاغذ، و در گوش خودش…
صدای خانجون:
«تو نفرین نیستی دخترم… تو بهاری.»
ضیاخان دوباره نشست پشت میز، اما انگار فکری به سرش زده باشد. ناگهان از جا برخاست و کلید بزرگی را از جیب قبایش بیرون کشید.
بهار نگاهش کرد. کلید را بارها دیده بود، اما هیچوقت ندیده بود در کجا میچرخد.
ضیاخان به سمت دالان باریک خانه رفت. دالانی که انتهایش دری آهنی بود، همیشه قفل. بهار از بچگی به آن در نگاه کرده بود، با هزار سؤال، و هزار ترس.
پدر کلید را در قفل چرخاند. صدای تقتق آهن در سکوت خانه پیچید.
در باز شد. تاریکی مثل بخاری سنگین از آن بیرون زد.
ضیاخان داخل رفت و در پشت سرش بسته شد.
لحظهای بعد… صدا آمد.
اول، زمزمهای نامفهوم. زبانی که نه عربی بود، نه فارسی، نه هیچ چیزی که گوش بهار تا به حال شنیده باشد. کشیده و ناموزون، مثل زوزه باد در دخمه.
بعد، ضربهای. کوبیدن چیزی به دیوار.
سپس، فریاد پدر. نه از خشم، از درد.
و بعد… گریه. گریهی ضیاخان.
بهار خشکش زده بود. هیچوقت در عمرش گریهی پدرش را نشنیده بود. قلبش میخواست از سینه بیرون بزند.
زمزمهها بلندتر شد، اما هیچ کلمهای به گوشش نمیرسید. فقط یک لحن، یک آهنگ، مثل صدای شکستن استخوان.
پاهایش بیاختیار لرزید. انگار زمین میخواست او را به سمت همان در بکشد، اما وحشتی قدیمیتر، عمیقتر، او را عقب برد.
دوید. از دالان بیرون زد، گذشت از اتاقهای تاریک و خالی، و خودش را به حیاط بزرگ رساند.
در گوشهی حیاط، اتاقک کوچکی بود که روزی انباری بود و حالا، اتاق خواب او. پنجرهاش زنگزده، سقفش ترکخورده، اما تنها پناهش.
در را بست، پشتش تکیه داد و سرش را میان زانوها پنهان کرد.
اشک مثل باران از چشمانش میریخت.
با دست لرزان تسبیح چوبی کوچکی را از زیر بالش بیرون آورد؛ هدیه خانجون.
زیر لب، با صدای لرزان، همان ذکری را خواند که خانجون یادش داده بود:
«یا نور، یا حافظ، یا امان…»
هر بار که میگفت، نفسش آرامتر میشد. انگار با هر تکرار، شعلهی کوچکی در تاریکی اتاق روشن میشد.
بیرون هنوز صدای کوبیدن و گریهی پدر میآمد، اما درون دل بهار، صدایی دیگر بلندتر بود: صدای خانجون، که همیشه میگفت:
– «نترس دخترم… تا وقتی اسم خدا رو میبری، تاریکی نمیتونه بهت دست بزنه.»
بهار تسبیح را محکم فشرد، چشم بست و خواند، و خواند… تا خوابش برد.
صبح، شهر سربند مثل همیشه با صدای اذان و کلاغها بیدار شده بود.
بهار از اتاقک گوشهی حیاط بیرون آمد. چشمهایش سرخ بود؛ از گریه دیشب یا از کابوس، خودش هم نمیدانست.
پدر، مثل هر روز، پشت میز نشسته بود و روی کاغذهای زرد خم شده بود. نگاهش حتی برای یک لحظه هم بالا نیامد.
بهار نفس حبس کرد و آرام از خانه بیرون زد.
خانجون لای در نیمهباز حیاطش نشسته بود.
بهار با لبخند سلامی گفت.
خانجون پر چادر بهار رو همینطور که نشسته بود گرفت و به داخل کشید.
- بیاتو ننه، هر روز صبح می خوای منو با پای علیلم بکشونی دمه در، بیا هنوز وقت هست. ناشتا نخوردم با هم بخوریم. بیا که از گرسنگی ضعف کردم مادر.
بهار با کمی خجالت سرش رو پایین انداخت و هم گام با خانجون رفت داخل.
- به خدا خجالت میکشم. آخه خیلی زشته هر روز من بیام واسه صبحونه و ناهار اینجا.
پیرزن خنده بی دندونی کرد و چارقد سفیدش رو کمی عقب داد و گفت: اگه واقعا خجالت میکشیدی، با کلید که دادم دستت خود میومدی تو، منه پیرزن هم نیم ساعت دمه در نمینشوندی. بعدشم کی زشته! من یا تو؟
و هر دو، مثل هر روز، زیر سایهٔ سقف چوبی رفتند پای سماور. سفرهای ساده، پهن شد: نان سفید، پنیر محلی، کرهٔ روغنی، و یک لیوان شیر داغ که بوی آن گرمی خانه را پر میکرد.
بهار، بعد از چند لحظه سکوت، آهسته گفت:
— خانجون… دیشب پدرم دوباره فحش بد داد.
پیرزن دستش را بالا برد، مثل عادت قدیمیاش، و گفت:
— استغفرالله…
سپس با صدایی آرام، ولی پر از قاطعیت، ادامه داد:
— مادرت از برگ گل هم پاکتر بود. مغز این مرد نفرینشده، فکر میکنه بچش نمیشه! خودم به دنیا آوردمت… شکل مادرت بودی.
انقدر این ضیا خیر ندیده، مادرت رو تو دوران بارداری زد که مادرت فقط تونست صورتت رو ببینه، قبل از اینکه نفسش بره گفت: "خانجون، نذار بهارم تو سیاهی پدرش غرق بشه، مراقبش باش…"
خدا رحمتش کنه، تو حلال زادهای مادر. من به همین برکت، برات قسم میخورم .
بهار چشمانش را پر از اشک شد اما لبخندی روی لبانش بود. دست خانجون را گرفت و گفت:
— اگه شما نبودید… تا حالا حتماً ضیا منو میکُشت.
— بزار سال دیگه که درست تموم شد. دستت رو میگیرم با هم میریم ولایت خودم. دوتای زندگی میکنیم. بدون ترس. بدون سایه. بدون فحش. فقط تو و من، و یه خونه کوچیک که صبحهاش با صدای مرغ و خروس بیدار میشه.
با لبخندی آرام، چشمانش را به بهار دوخت:
— خوبه، بهار جان؟ با من میای؟
بهار نفس عمیقی کشید، مثل کسی که برای اولین بار حس میکند آزاد است. چشمانش برق زد.
— با شما… هرجا که بگین، میام. از خدامه.
راه مدرسه از دل کوچههای باریک میگذشت؛ خانههای آجری، دیوارهای بلند، و نگاههایی که مثل تیغ پشت سرش میلغزید.
بچهها دستهدسته میرفتند. صدای خندهشان مثل تیری به سینه بهار میخورد. هیچوقت یکی از آن دستهها نبود.
وقتی وارد حیاط مدرسه شد، زمزمهها شروع شد:
– «دیدیش؟ همونه…»
– «مواظب باش نزدیک نشی، میگن دستت بهش بخوره نفرین میشی.»
– «میگن شبها تو خونهشون جن میبینه و باهاشون حرف میزنه…»
– «واییییی چرا اخراجش نمیکنن ببین چقدر چندشه».
بهار عادت داشت. فقط به زمین نگاه کرد و رفت سمت کلاس.
کلاس ششم دبیرستان، نیمکتها پر از همکلاسیهایی بود که حتی نگاهش هم نمیکردند.
یک نیمکت آخر، کنار پنجره، همیشه خالی بود.
جایی که انگار از قبل نامش روی آن حک شده بود: بهار.
او نشست. کتابش را باز کرد.
صدای معلم – خانم نادری – با مهربانی بلند شد:
– خب بچهها، امروز درس تازهای داریم…
خانم نادری از معدود کسانی بود که با بهار مثل بقیه بچه ها عادی رفتار میکرد و اصلا بهار رو بخاطر پدرش قضاوت نمیکرد. نمرههایش همیشه بیست بود، و معلمها میدانستند از روی تقلب یا جادو نیست.
اما همین، نفرت بچهها را بیشتر میکرد.
زنگ تفریح، وقتی بهار داشت کتابش را جمع میکرد، دختری از نیمکت جلو برگشت و با صدای بلند گفت:
– «من که میدونم، اگه نمره های ما کم شده همش زیر سر این و بابای جادوگرش. راستشو بگو دعا نوشتی واسه خودت که همیشهی خدا بیست میشی؟ آره؟!»
بچهها خندیدند. بعضیها زیر لب آیه خواندند.
صورت بهار داغ شد. خواست جواب بدهد، اما صدا در گلویش گیر کرد.
خانم نادری جلو آمد، با اخم.
– «بس کنید! درس هرکسی دست خودش است. بهار از همه شما بیشتر زحمت میکشه.»
کلاس برای لحظهای ساکت شد. ولی در نگاهشان، چیزی عوض نشد؛ ترس، نفرت، و فاصله هنوز همان بود.
بهار، آرام، به پنجره نگاه کرد.
آسمان سربند آبی بود، اما برای او همیشه خاکستری.
و باز، صدای خانجون در گوشش پیچید:
«نترس دخترم… هرکه دلش پاک باشه، بالاخره روزی دیده میشه.»
بهار لبهایش را روی هم فشرد. نمیخواست گریه کند.
نیمکت آخر، جایی برای گریه نبود.
چند روز گذشت. بهار مثل همیشه صبحها از کوچه میگذشت، سری پایین، دلش فشرده، اما در دل همین تکرارها یک روز، سکوت کوچه شکست.
چراغ کوچک خانهی خانجون دیگر روشن نشد.
همسایهها میگفتند شب قبل، وقتی تسبیح از دستش افتاده، دیگر برنخاسته.
خبر مثل دود در محله پیچید:
– «خانجون مرد…»
– «پیرزن نورانی هم رفت…»
بهار، با پاهایی لرزان، خودش را به آن در نیمهباز رساند. دلش میخواست برای آخرین بار دست خانجون را بگیرد، همان دستی که همیشه لرزش قلبش را آرام میکرد.
اما هنوز پایش به آستانه نرسیده بود که صدای خشنی فضا را برید:
– «نذارین بیاد تو! این نحس اگه دست به جنازه بزنه، روح پیرزن هم لعنت میشه!»
زنی هُلش داد. مردی لگدی به پهلویش کوبید.
بهار بر زمین افتاد. گرد و خاک کوچه با اشکهایش قاطی شد.
صدای نفرین از هر طرف باریدن گرفت:
– «حرومزاده!»
– «بچهی جن!»
– «اگه پا بذاره تو، خونه سیاه میشه!»
مشت و لگد مثل باران روی تن نحیفش میریخت.
هیچ دستی نبود که از میان جمعیت او را بالا بکشد.
بر زمین افتاد. گرد و خاک دهانش را پر کرد و طعم تلخ خاک روی زبانش نشست. کسی لگدی محکم به پهلویش زد؛ نفسش برید. صدای زوزهی سگی از ته کوچه با فریاد مردم درهم آمیخت. دستهایش روی خاک کشیده میشد، اشکهایش با خاک مخلوط میشدند و صورتی گِلی و کبودی برایش میساختند.
نالهای از عمق سینهاش بیرون زد. نه فریاد، نه اعتراض.
یک هقهق خفه، شبیه پرندهای که بالهایش شکسته.
با تنی کبود و چشمهایی که دیگر جانی برای گریه نداشت، خودش را به حیاط خانهی سیاه کشاند.
از دالان گذشت، به اتاقک گوشهی حیاط پناه برد.
زمین سرد بود. سرش را روی زانو گذاشت.
خواب، مثل مرهمی موقت، بیصدا بر پلکهایش نشست.
آن شب، آسمان سربند عجیب آرام بود.
اما در دل کوچه، زمزمهای دیگر میپیچید:
– «وقتشه… خونه ضیا رو باید آتیش بزنیم.»
– «باید این بلا رو از محله پاک کنیم. هم خودش بسوزه، هم دختر نفرینشدهش.»
– «این چراغ سیاه باید خاموش بشه…»
و مردم، دستهدسته، با مشعلهای روشن، شیشه هایی که از بنزین و نفت پر شده بود به سمت خانهی جنیها قدم برداشتند.
بهار در خواب عمیقی بود، که با شنیدن صداش چشم گشود. مرد قدبلند با محاسنی مرتب در چند قدمی بهار ایستاده بود و صداش میکرد.
- بهار خانم، بهار خانم.
بلند شو الان وقت خواب نیست.
بیدار شو باید فرار کنی و گرنه میمیری.
بهار با گیجی و منگی نگاهی به آن مرد جوان کرد و ترسیده خودش رو به عقب کشید و گفت:
شما کی هستین؟ تو اتاق من چیکار میکنید؟
مرد لبخند دلگرم کننده ای زد:
- یه بنده خدا مثل تو، از طرف خانجون اومدم کمکت پاشو زودتر باید از این خونه خارج شیم.
تازه بهار متوجه دود و شعله های آتش تو حیاط شد. بسمالله گویان بلند شد. در و باز کرد به سمت در کوچه رفت اما در ساختمان زیر شعلهها میسوخت.
- نمی شد از آنجا عبور کرد.
مرد جوان گفت:
- با من بیا.
هر دو به سمت ته حیاط که دیواری کوتاه داشت رفتن دیواری که به خرابه های پست ساختمان راه داشت.
با کمک مرد لبه تیغ دیوار نشست. چشمش به ضیا افتاد که در حال جمع کردن دعا ها و استخوانهاش بود، و هیچ توجه ای به صدای نفرین و لعنت مردم نمیکنه. عین کسی که باید بچههاشو از آتش نجات دهد.
دونه دونه دعا هارو لایه ملحفه ای می پیچید و اصلا توجه ای به کتش که آتش گرفته نداشت.
مرد جوان گفت:
بپر پایین بهار، نگاه نکن.
پاهای بهار روی خاک و سنگ میلغزید، اما مرد جوان محکم بازویش را گرفت و هدایتش کرد. دودِ غلیظ و بوی سوختگی چشمهایش را میسوزاند، اما صدای فریاد مردم و خشخش شعلهها، مثل موجی بود که نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد.
بهار پشت سرش نگاهی به خانه انداخت. شعلهها سقف را بلعیده بودند و دود سیاه مثل مار از پنجرهها بالا میرفت.
صدای فریاد ضیاخان بلند شد.
بهار دلش شکست؛ قلبش میخواست بدود، جیغ بکشد، گریه کند، اما پاهایش دیگر یاری نمیکردند.
مرد جوان آرام گفت:
– «نگاه نکن، بهار… فقط بیا. الان هر ثانیه مهمه.»
لبهای بهار تکان خورد:
– «پدرم…»
مرد، با صدای آرام و اطمینانبخش:
–حکمت زنده موندن یا نموندن پدرت دست من و تو نیست. باید زودتر به جای امنی ببرمت.
بهار نفسهایش را حبس کرد، چشمهایش پر اشک شد، اما واقعا دیگه کاری از هیچکس برنمیآمد.
آنها دویدند. دویدند و دویدند. صدای فریاد مردم و سوختن خانه دور میشد، اما هنوز در گوش بهار میپیچید:
– «حرومزاده!»
– «جن!»
– «باید بسوزه!»
و با هر قدم، قلب بهار بیشتر میشکست، اما تسبیح کوچک خانجون در جیبش، گرمی دستهای مرد و نفسهای گرمش، کمی آرامش میآورد.
مرد جوان به او نگاهی کرد و لبخند زد:
– تموم شد، اینجا امن… نفس بکش، بهار.
بهار نفس عمیقی کشید، اشکها بر گونههایش جاری شد و برای اولین بار بعد از روزها، احساس کرد هنوز میتواند زنده باشد.
- بهار خانم من از اینجا اجازه ندارم جلوتر بیام. دوتا کوچه که رد کردی، میپیچید سمت چپ، درب سوم خونه سید میرطاهر فلاح هستن. خانجون برای تو پیشش یه امانتی گذاشته.
رفتی فقط بگو اسمت بهار و خانجون گفت بیام پیشتون. باشه... وقت تنگه... پس دو تا کوچه مستقیم میری بعد دست چپ درب سوم.
بهار با اشک سرش را به علامت فهمیدن چند بار بالا و پایین برد:
- شما نمیاین؟
- نه اجازه ندارم، از اینجا به بعد میرطاهر کمکت میکنه.
بهار چند قدم برداشت، دلش لرزید و برگشت. صدایش ترک برداشت:
– حداقل اسمتون را به من بگید...
لبخند آرامی بر لب مرد نشست.
– علی
بهار به چشمهایش خیره شد، قطرهای اشک روی گونهاش لغزید.
– تا زمانی که این قلب در سینهام بتپد، شما را فراموش نمیکنم.
مرد لبخند دیگری زد و آرام گفت:
– برو... دیر شده. تو سفارش شده هستی بهار خانم. خدا خیلی دوست داره. حالا دیگه برو نزدیک اذان صبح سرت لخته. تا کسی ندیدتت، برس به خونه سید.
بهار در کوچه پیش رفت، اما هنوز به نیمه نرسیده بود که برگشت. کوچه خالی بود. مرد مثل مه صبحگاهی محو شده بود.
نفسزنان از دو کوچه گذشت. کوچهی باریک و ساکت بود؛ دیوارهای کاهگلی بوی گرما و کهنگی میدادند. به پیچ رسید، نگاهش به سمت چپ رفت. در سوم، چوبی و کهنه، قلبش تند میزد. انگشت لرزانش زنگ را فشار داد. صدای زنگ در کوچه پیچید.
چند لحظه بعد صدای مردی از پشت در آمد: کیه؟
بهار دست پاچه و خجالت زده گفت: بهار هستم از طرف خانجون اومدم.
مرد سریع در را باز کرد. بهار سراسیمه خود را به درون انداخت و گوشه پله حیاط نشست. سر به زیر داشت و گریه میکرد.
مرد با تعجب به سر لخت و پای برهنه اش نگاه کرد. سریع قبایش را از دوش برداشت و روی دختر انداخت.
و فاطمه گویان به داخل منزل رفت.
چند دقیقه بعد زنی میان سال با چادری در دست به سمت بهار اومد.
چادری روی بهار انداخت و با خوش آمد گویی راهنمایی کرد که به یکی از اتاق ها برود.
بهار تحمل از کف داده بود دمه در اتاق همه چیز به ناگه برایش سیاه شد و بیهوش در آغوش زن افتاد.
چند روزی بود که بهار مهمان خانهی میرطاهر و فاطمهخانم شده بود. بعد از رفتن خانجون و آن همه آوارِ پشت سر، دیگر کسی در این شهر برایش نمانده بود. همه خیال میکردند او هم همراه پدرش در آتش سوخته و تمام شده. حالا زندگیاش در پردهای از سکوت و گمنامی میگذشت.
خانجون پیش از مرگ، خانه و زمینهایش در شهرستان را برای بهار گذاشته بود؛ میراثی که شاید تنها دلگرمی این روزهای دختر بود. همهی اسناد هم دست میرطاهر بود. او با صبر و آرامش قول داده بود کارهای انتقال ارث را انجام دهد تا بهار بتواند از این شهر دل بکند و راهی تازه باز کند.
یک شب بعد از شام، میرطاهر که کنار سماور نشسته بود، گفت:
— بهار جان، من یه دختر دارم که تو رشت دانشجوئه. اگه بخوای، برات همونجا خونهای بگیرم. هم پیش دخترم تنها نیستی، هم شهر امنی هست. میتونی با اون زمین و خونهی خانجون، برای خودت زندگی نو بسازی.
فاطمهخانم هم لبخند زد و گفت:
— مادر، قبول کن. اینجا دیگه نه جایی داری، نه مردماش برات امن هستن. برو، نفس تازه کن. خانجون هم همینو میخواست.
بهار با شنیدن این حرفها، دلش روشن شد. چشمهایش برق زد. همه چیز را به میرطاهر سپرد و آرام گرفت.
یک ماه گذشت. روزی رسید که باید برای همیشه این شهر را ترک میکرد. صبح زود، وقتی اثاث مختصرش را در صندوق عقب ماشین گذاشتند، بهار یک خواهش داشت:
— قبل از رفتن... میشه منو سر خاک خانجون ببرید؟
راهی قبرستان شدند. نسیم ملایم، غبار ظهر را کنار میزد. بهار کنار مزار خانجون نشست. اشک بیاختیار روی گونههایش میلغزید. زیر لب با خانجون حرف میزد:
— خانجون... دنیا بیرحمتر از اونیه که فکر میکردم. بعد از رفتنت همه چیز خراب شد... آدمها... نگاهها... هیچکس دیگه منو باور نکرد.
سپس پیشانیاش را به خاک سرد مزار گذاشت. انگار با آن خاک بیجان، درد دل میکرد. فاطمهخانم آرام کنارش نشست، دست بر شانهاش گذاشت. وقتی بهار خواست بلند شود، ناگهان نگاهش به سنگ مزار کناری افتاد. چشمهایش خشک شد.
بهار کنار سنگ مزار نشست. بالای قبر، جعبهی فلزی زنگزدهای ایستاده بود؛ همانهایی که همیشه روی قبور شهدا میدید. درش نیمهباز مانده بود. دست دراز کرد و به آرامی آن را گشود.
عکس جوانی درونش بود؛ صورتی آرام با نگاهی که انگار هنوز به زندگی لبخند میزد. کنارش یک چفیهی خاکی تاخورده افتاده بود، بوی نم و خاکریز را در خود نگه داشته. سربندی با نوشتهی محو «یا حسین» گوشهاش هنوز لکهی سرخی داشت، لکهای که سالها خشکیده بود. و پلاک فلزی باریکی، با خطوخشهای عمیق، که انگار خودش روایتگر هزاران قدم در جبهه بود.
بهار انگشت روی عکس کشید. حس کرد همهی آنچه از زندگی کوتاه یک انسان مانده، همین چند تکه یادگاری ساده است. و در همان لحظه، چیزی در دلش آرام گرفت؛ انگار تقدیر، راه خودش را پیش پای او گذاشته باشد.
با دست لرزان به سمت عکس اشاره کرد و زیر لب، رو به فاطمهخانم گفت:
— یادتونه بهتون گفتم یه جوون مرد منو اون شب نجات داد؟...
اشارهاش به عکس بود.
— همین آقا بود... علیآقا.
فاطمهخانم هاجوواج ماند. بغض گلوگیر، مجال حرف از او گرفت.
پسر خانجون، شهید علی حسینی، همان شب آتشسوزی، دست یاری به سوی دختری دراز کرده بود که همه سایهای وهمانگیز میپنداشتند. اما حقیقت این بود که بهار نه جنی سرگردان، که دختری بیپناه بود؛ اسیر در باتلاق حرص و تاریکی پدرش. و حالا، در سکوت غریبِ قبرستان، کنار مزار خانجون، راز سر به مهر گشوده شد؛ رازی که خاک و آسمان هر دو به شهادت گرفتند، و نسیم آرام عصر، قصهی رهایی را بر سنگهای کهنه زمزمه کرد.