
دو قرن پیش
در دامن کوه سبلان، جایی که برف هر زمستان سنگینتر از گناه بر دوش مردم مینشست، شب آرام آرام بر روستا فرود آمده بود. آسمان، مثل پردهای ضخیم از ابر و مه، بر بامهای سنگی و کوچههای باریک سایه انداخته بود. فانوسهای کمنور، بیشتر از آنکه روشنایی بیاورند، هالهای زرد و لرزان بر سنگفرشهای یخزده میپاشیدند.
در دل این تاریکی، چیزی در جریان بود؛ چیزی که هنوز نامی نداشت، اما همه حسش میکردند.
مردم در خانههایشان آرام نمیگرفتند. پنجرهها نیمهباز بود، پردهها نیمهکشیده، و نگاهها به بیرون دوخته شده بود. گویی همه منتظر حادثهای بودند که قرار بود در همان شب رخ دهد. صدای گامها در کوچهها بیشتر از همیشه به گوش میرسید؛ گامهایی که نه به خانه میرفتند و نه از خانه برمیگشتند، بلکه در جستوجوی چیزی در تاریکی و برف پرسه میزدند.
در دل این شب، نوزدهم دی آرام آرام شکل میگرفت. شبی که قرار نبود مثل شبهای دیگر باشد. شبی که در آن، رازها از پرده بیرون میآمدند و سایهها به سخن درمیآمدند.
در میدان اصلی روستا، سکوتی سنگین حکمفرما بود. حتی پرندگان هم انگار پرواز را فراموش کرده بودند. تنها صدای باد بود که از لابهلای شاخههای خشک درختان عبور میکرد و زمزمهای شبیه ناله به گوش میرساند. رهگذری که از آن میدان میگذشت، بیآنکه بداند چرا، قدمهایش را تندتر میکرد. چیزی در هوا بود؛ چیزی که نفسها را سنگین میکرد و دلها را بیقرار.
در گوشهای از روستا، فانوسی روشن بود. خانهای قدیمی با دیوارهای بلند و دری چوبی کهنه. پشت آن در، چند نفر گرد هم آمده بودند. صدایشان آهسته بود، اما نگاههایشان پر از التهاب. هر کدام چیزی در دل داشتند که نمیتوانستند به زبان بیاورند. تنها چشمها سخن میگفتند؛ چشمهایی که از آیندهای نامعلوم خبر میدادند.
یکی از آنها گفت: «امشب، شب عادی نیست. حس میکنم چیزی در راه است.»
دیگری آهی کشید و پاسخ داد: «مدتهاست همه همین را حس میکنیم. اما امشب... امشب فرق دارد.»
پیرمردی با ریشهای بلند سفید گفت: «نفرین شدهایم! نمیفهمید؟ از وقتی آن ساحره را آتش زدیم، نفرین شدیم.»
سکوتی کوتاه میانشان افتاد. ترس به دل تکتکشان خیمه زد.
در همان لحظه، در کوچههای دورتر، جوانی با قدمهای بلند روی برفها پیش میرفت. شال سیاهی به گردن داشت و نگاهش به آسمان ابری دوخته بود. چیزی از آسمان نمیبارید، اما برف زیر پای او هر لحظه بیشتر میشد.
او هم میدانست که امشب، شبی است که باید در حافظهی روستا حک شود. خیلی تلاش کرده بود که جان ساحره را نجات دهد. او تنها کسی بود که میدانست آن زن، باعث آرامش روستا بود؛ ولی چه سود؟ مردم از ناشناختهها میترسیدند، و ترس، همیشه از عقل سریعتر میرود.
روستا هنوز در خواب سنگین خود دستوپا میزد. نوزدهم دی، مثل رازی در دل شب، آرام آرام پردههایش را کنار میزد.
کلیسای سنگی
کلیسا در دل تاریکی شب، مثل بنایی خاموش و سنگین ایستاده بود. دیوارهای بلندش، با پنجرههای باریک و شیشههای رنگی، در نور لرزان شمعها حالتی داشتند که انگار نفس میکشند. درون آن، جمعی گرد آمده بودند؛ نه آنقدر زیاد که شلوغی بیاورد، و نه آنقدر کم که سکوت را کامل کند.
صدای ناقوس، آرام و کشیده، در فضا پیچید. اما این بار، طنینش با همیشه فرق داشت. انگار هر ضربهی ناقوس، پژواکی از جایی دورتر میآورد؛ جایی که نه در زمین بود و نه در آسمان. نگاهها بهسوی سقف بلند کلیسا دوخته شد، جایی که سایهها در هم میپیچیدند و شکلهایی میساختند که هیچکس جرئت نامگذاریشان را نداشت.
مراسم آغاز شد. شمعها یکییکی روشن شدند و شعلههایشان مثل چشمهایی لرزان، به اطراف خیره شدند. صدای دعا و زمزمهی جمعیت بالا گرفت، اما درست در همان لحظه، چیزی دیگر هم شنیده شد. صدایی که از میان دیوارها میآمد، یا شاید از زیر زمین. صدایی که نه شبیه انسان بود و نه حیوان. بیشتر شبیه نالهای کشیده، یا خندهای خفه، که در لابهلای کلمات دعا گم میشد.
یکی از حاضران سرش را بلند کرد. نگاهش به اطراف دوید، اما هیچکس واکنشی نشان نمیداد. گویی فقط او شنیده بود. قلبش تندتر زد، اما لبهایش همچنان دعا را زمزمه میکردند.
لحظهای بعد، صدا دوباره آمد. این بار شبیه زمزمهای چندلایه بود؛ انگار چندین صدا با هم، در عمق تاریکی، چیزی را تکرار میکردند. اما هیچکس کلمهای از آن را نمیفهمید. تنها حس میشد که آن صداها، به جای گوش، مستقیم در استخوانها مینشینند.
شمعی ناگهان خاموش شد. شعلهاش بیهیچ بادی لرزید و محو شد. نگاهها به آن نقطه دوخته شد، اما کسی چیزی ندید. تنها سایهای کوتاه، مثل عبور دستی نامرئی، بر دیوار لغزید و ناپدید شد.
صدای دعا همچنان ادامه داشت، اما در زیر آن، زمزمههای ناشناس قویتر میشدند. بعضیها حس کردند که کلمات دعا در دهانشان تغییر میکند؛ انگار زبانشان دیگر از آنِ خودشان نیست. یکی از پیرمردها ناگهان سکوت کرد، به اطراف نگاه کرد، و بعد با صدایی لرزان گفت: «شما هم شنیدید؟»
اما هیچکس پاسخی نداد. همه وانمود کردند که چیزی نشنیدهاند.
در گوشهای از کلیسا، مرد جوان که از ابتدا بیقرار بود، دستش را روی نیمکت فشرد. چوب نیمکت سرد بود، اما لحظهای بعد حس کرد چیزی زیر انگشتانش حرکت میکند. مثل رگی که در دل چوب میتپد. او دستش را عقب کشید، اما نیمکت همچنان میلرزید.
صدای ناقوس دوباره بلند شد. این بار نه از برج کلیسا، بلکه انگار از درون سینهی هر کس. ضربههایش مثل کوبش قلبی غولآسا بود که همه را در بر گرفته بود. بعضیها سرشان را میان دستانشان گرفتند، بعضی دیگر چشمهایشان را بستند. اما هیچکس جرات نکرد از جای خود برخیزد.
در همان لحظه، صدایی دیگر آمد. صدایی که نه از زمین بود و نه از آسمان. شبیه فریادی خاموش، که در عمق دیوارها پیچید و به لرزهای در شیشههای رنگی بدل شد. شیشهها ترک برنداشتند، اما رنگهایشان تغییر کرد؛ سبزها تیرهتر شدند، آبیها به سیاهی گراییدند، و سرخها مثل خون خشکشده به نظر آمدند.
مراسم ادامه داشت، اما دیگر هیچچیز شبیه آغازش نبود. هر دعا، هر زمزمه، با پژواکی ناشناس همراه میشد. گویی جماعتی نامرئی، در کنار انسانها، همان کلمات را تکرار میکردند، اما با لحنی که از جنس این دنیا نبود.
و هیچکس چیزی نمیدید. تنها صدا بود، صداهایی که از هیچجا نمیآمدند و به هیچجا نمیرفتند. صداهایی که مثل سایه، در دل این شب جا خوش کرده بودند.
هوای داخل کلیسا سنگینتر شده بود. شمعها با هر وزش نامرئی میلرزیدند، انگار کسی از کنارشان عبور میکرد، اما هیچکس دیده نمیشد. بوی موم سوخته با عطری ناشناس در هم آمیخته بود؛ عطری که نه شیرین بود و نه تلخ، بلکه حسی میان مرگ و زندگی را تداعی میکرد.
زمزمهها دیگر پنهان نبودند. حالا همه میشنیدند. صداهایی که از سقف بلند کلیسا میچکیدند، از دیوارهای سنگی میلغزیدند و در گوشها مینشستند. گاهی شبیه خندهای کوتاه، گاهی شبیه گریهای خفه، و گاهی شبیه کلماتی که هیچ زبانی نمیتوانست ترجمهشان کند.
یکی از زنان جوان، ناگهان دستش را بر گوشهایش گذاشت. لبهایش میلرزیدند و زیر لب میگفت: «بس کنید... بس کنید...» اما هیچکس به او نگاه نکرد. همه درگیر صداهایی بودند که هر لحظه نزدیکتر میشدند.
در همین لحظه، ناقوس سوم به صدا درآمد. اما این بار، هیچکس به برج ناقوس نگاه نکرد. همه میدانستند که این صدا از آنجا نمیآید. ضربهی ناقوس، مثل موجی از لرزش، از کف کلیسا برخاست و تا سقف رفت. نیمکتها لرزیدند، شیشهها لرزیدند، حتی شعلههای شمعها به عقب کشیده شدند، انگار از چیزی میترسیدند.
مرد جوان که در ردیف آخر نشسته بود، ناگهان از جا برخاست. نگاهش به سمت محراب دوخته شد. در آنجا، پشت پردهی نیمهشفاف، سایهای ایستاده بود. سایهای که شکل انسان داشت، اما نه سرش درست بود و نه دستهایش. خطوط بدنش مدام تغییر میکرد، مثل دود، مثل مه. او خواست چیزی بگوید، اما زبانش خشک شد. تنها صدای نفسهایش در سکوت سنگین کلیسا پیچید.
دیگران هم کمکم متوجه شدند. نگاهها به محراب دوخته شد. اما هر بار که کسی پلک میزد، سایه تغییر میکرد. یک بار شبیه مردی بلندقد، بار دیگر شبیه زنی خمیده، و لحظهای بعد چیزی بیشکل، مثل تودهای از تاریکی.
زمزمهها حالا به فریادهای خاموش بدل شده بودند. صداها از همهسو میآمدند، اما هیچکس دهانی را در حال حرکت نمیدید. حتی دعاخوانان هم سکوت کرده بودند، اما کلمات همچنان در فضا جاری بود. کلماتی که نه از زبان انسان، بلکه از دل سنگها و چوبها بیرون میآمدند.
یکی از پیرمردها، که سالها در این کلیسا خدمت کرده بود، با صدایی لرزان گفت: «این صداها... از زمانهای دور آمدهاند. این دیوارها حافظ چیزی هستند که ما نباید میشنیدیم.»
اما پیش از آنکه کسی پاسخی بدهد، شیشهی یکی از پنجرههای رنگی ترک برداشت. نه از ضربه، نه از باد، بلکه از درون. ترکها مثل رگهای سرخ روی شیشه دویدند و نور شمعها را به هزار تکهی خونین تقسیم کردند.
جمعیت بیاختیار به عقب کشیدند. اما هیچکس جرات خروج نداشت. درِ کلیسا بسته بود. کسی نمیدانست چه زمانی بسته شد، اما حالا قفل شده بود.
صدای دیگری برخاست. این بار نه زمزمه، نه خنده، نه گریه. بلکه آوازی کشیده، شبیه سرودی کهن، که از اعماق زمین میآمد. آوازی که با هر نتش، قلبها سنگینتر میشدند. بعضیها به زانو افتادند، بعضیها اشک ریختند، و بعضی دیگر بیحرکت ماندند، مثل مجسمه.
در میان این آشوب، مرد جوان که از ابتدا بیقرار بود، قدمی به جلو برداشت. نگاهش به محراب دوخته بود. سایه هنوز آنجا بود، اما حالا واضحتر. او حس کرد که سایه به او خیره شده است. نه با چشم، بلکه با حضوری که درونش را میلرزاند.
صدایی در ذهنش پیچید. نه از بیرون، نه از اطراف، بلکه از درون خودش:
«تو شنیدی... تو دیدی... اما اون زن مرد، احمق ها و حالا باید انتخاب کنی.»
او نفسش را حبس کرد. نگاهش به اطراف دوید. هیچکس دیگر آن صدا را نشنیده بود. همه درگیر زمزمهها و لرزشها بودند. تنها او بود که پیام را دریافت کرده بود.
سایه آرام آرام حرکت کرد. نه با قدم، بلکه مثل موجی از تاریکی که جلو میآمد. شعلههای شمعها یکییکی خاموش شدند. کلیسا در تاریکی فرو رفت و در آن تاریکی، صداها به اوج رسیدند. دیگر نه زمزمه بودند و نه آواز. بلکه فریادی عظیم، بیانتها، که از دل شبی نفرینی برخاست و همهچیز را در خود بلعید.
تاریکی مثل پردهای ضخیم بر کلیسا افتاده بود. تنها نور سرخِ شیشههای ترکخورده، مثل چشمی نیمهباز، بر دیوارها میلغزید. جمعیت در سکوتی سنگین فرو رفته بودند؛ سکوتی که با هر تپش قلب، شکسته و دوباره ساخته میشد.
مرد جوان که صدا را شنیده بود، همچنان در جای خود میلرزید. کلمات در ذهنش تکرار میشدند:
«تو شنیدی... تو دیدی... و حالا باید انتخاب کنی.»
اما انتخاب چه بود؟ پاسخی نداشت. تنها چیزی که میدانست، این بود که سایه به او نزدیکتر میشد.
در همان لحظه، صدای ناقوس چهارم برخاست. این بار نه از برج، نه از زمین، بلکه از درون سینهی همهی حاضران. هر کس دست بر قلبش گذاشت و حس کرد که ضربانش دیگر از آنِ خودش نیست.
یکی از زنان ناگهان فریاد زد. همه نگاهها به سوی او برگشت. او به زمین افتاده بود، چشمانش باز، اما بیفروغ. لبهایش تکان میخوردند، اما صدایی از او بیرون نمیآمد. با این حال، کلمات ناشناخته از دهانش جاری میشدند، بیآنکه او چیزی بگوید.
جمعیت به عقب رفتند. ترس در نگاهها موج میزد. اما در همان لحظه، پیرمرد خادم کلیسا به جلو آمد. عصایش را بر زمین کوبید و با صدایی لرزان گفت:
«این همان شبی است که در کتابهای کهن وعده داده شده بود... شبی که صداها بازمیگردند. اون ساحره باعث شده بود اینها از اینجا بروند»
سایه ناگهان ایستاد. سرش را به سوی پیرمرد چرخاند. لحظهای سکوت همهجا را فرا گرفت. بعد، صدایی عمیق و چندلایه، که نه از دهان سایه بلکه از دیوارها و سقف برمیخاست، گفت:
«ما هرگز نرفته بودیم.»
صدایش مثل موجی از یخ بر جان همه نشست. شمعهای خاموش دوباره روشن شدند، اما این بار شعلههایشان سرخ بود، نه زرد.
مرد جوان که انتخاب بر دوش او بود، قدمی به جلو برداشت. حس میکرد که اگر سکوت کند، همهچیز در تاریکی فرو خواهد رفت. اما اگر سخن بگوید، چیزی تغییر خواهد کرد.
او با صدایی که خودش هم نمیشناخت، گفت:
«چه میخواهید؟»
سایه لحظهای مکث کرد. بعد، همان صدای چندلایه پاسخ داد:
«ما قربانی می خواهیم. یادآور آنچه فراموش کردهاید. این شب، آغاز است... و پایان ندارد.»
آخرین جملهای که در فضا پیچید، این بود:
«نوزدهم دی را به یاد بسپارید... زیرا این تنها آغازیست برای عهد با شما تا زنده بمانید.»
و ناگهان همهچیز خاموش شد. درب کلیسا باز شد. مردم وحشت زده از آنجا گریختن.
مرد جوان، که نتوانسته بود جلوی سوزاندن ساحره را بگیرد، و نمیخواست کسی را قربانی کند نیمه شب به کلیسا بازگشت و خود را قربانی کرد — نه فقط برای نجات کسی، بلکه برای آرامش خود.
از آن شب، دیگر کلمهای از دهانش بیرون نیامد.
اما روی گلویش، خطی باریک و سفید، مثل رگی که به یخ تبدیل شده باشد، جا ماند — نشانهی قربانیشدن.
صبح روز بعد، روستا بیدار شد، اما نه مثل همیشه. آفتاب از پشت ابرها بیرون آمده بود، اما نورش سرد و بیجان به نظر میرسید. کوچهها همان کوچهها بودند، خانهها همان خانهها، اما چیزی در هوا تغییر کرده بود.
مردمی که شب گذشته در کلیسا بودند، با چشمانی خسته و بیخواب در خیابانها قدم میزدند. هیچکس چیزی نمیگفت.
پیرمرد خادم کلیسا، صبح زود به سراغ محراب رفت. شیشههای شکسته هنوز بر زمین بودند، اما اثری از سایه نبود. تنها ردّی از خاکستر سیاه روی سنگها باقی مانده بود، مثل جای پای کسی که از آتش گذشته باشد. او دستش را بر آن خاکستر گذاشت، و ناگهان لرزشی در بدنش دوید. صدایی در گوشش زمزمه کرد:
«ما هنوز اینجاییم.»
از آن پس، روستا دیگر هرگز مثل قبل نشد. مردم به زندگی روزمرهشان ادامه دادند، اما در دلشان چیزی تغییر کرده بود. هر نوزدهم دی، وقتی شب فرا میرسید، همه بیاختیار به سمت کلیسا نگاه میکردند.
مرد جوان خیلی زود پیر شد.
تنها یک جمله روی درب کلیسا نوشت:
«هر پنج سال یکبار آنان برمیگردند و صدایی به قربانی میبرند. راه فراری نیست، پس در این شب سکوت کنید شاید نجات بافتید.»
و این جمله، مثل سرودی خاموش، بر درب کلیسا ماند.
و مردم کمکم فهمیدند:
آنها هر پنج سال یکبار قربانی میخواهند — نه خون، نه مرگ، بلکه صدا.
سالها گذشت. نسلها تغییر کردند. جمعیت مسیحی روستا کمکم جای خود را به مسلمانان داد، اما آیینِ قربانیِ صدا هر پنج سال یکبار، همچنان ادامه یافت.
کلیسا هنوز هست اما به بنایی نیمه مخروبه بدل شده. دیوارهایش ترک خوردهاند، شیشههایش شکستند، اما هر کس وارد آن شود، حس میکند که چیزی در دل سنگها زنده است.
مسلمانان میگفتن موجوداتی در کوه زندگی میکنند که با قربانی کردن صدا صدمه ای به هیچکس نمیرسانند. و در عوض برکت به روستا میدن که فراتر از انتظار بود. زمین حاصلخیز، درختان پربار، چشمه و رودخانه های فراوان.
انقدر این فراوانی و برکت زیاد بود که مردم با قربانی کردن صدا هیچ مشکلی نداشتن.
سالها گذشت، نسل به نسل این داستان روایت شد و آئینی در آن شب برگذار میکردن و این نفرین شکل دیگری به خود گرفت.
زمان حال
دخترک سالها بود که پا به روستا نگذاشته بود. آخرین بار، همان شبی بود که برق خاموش شد و مادرش برای همیشه ساکت ماند.
مادرش، در آن شب عهد، وقتی نوبتش رسید، صداش را قربانی کرد. دیگر هرگز سخن نگفت — نه از ترس، نه از بیماری، بلکه چون عهدی بود نا نوشته با آنهایی که پشت کوهها زندگی میکردند.
سالها بعد، مادر به دلیل پیری و بیماری، چشم از جهان بست. مرگش ربطی به قربانی شدنش نداشت؛ اما سکوتش تا آخرین نفس، باقی ماند. دختر ترک دیار کرد و برای زندگی به شهر و پیش عمویش رفت.
حالا دختر دوباره اینجا بود.
نمیدانست چرا.
انگار کسی او را فراخوانده بود.
باد زمستانی از کوچههای باریک میگذشت و بوی هیزم سوخته و نان تازه را با خودش میآورد. چراغهای زرد خانهها، مثل چشمهایی خسته، پشت شیشههای بخارگرفته میدرخشیدند. صدای خنده و گفتوگو از پشت دیوارها میآمد، اما در هوای بیرون چیزی سنگینتر از برف آویزان بود.
دختر جوان شالش را جلوتر کشید و پاهایش را محکمتر در چکمههای چرمی فرو برد. دلش میخواست هرچه زودتر برسد.
دمِ در خانهٔ قدیمی که رسید، دستش را روی چوب رنگرفته گذاشت. ترکهای در مثل نقشهٔ رودخانههای خشکیده روی آن نشسته بود. آسمان صاف بود، اما برف روی زمین هر لحظه بیشتر میشد؛ انگار از زیر خاک میرویید، نه از آسمان.
به خانهٔ مادر برگشته بود. نه برای دیدار، بلکه برای دلتنگی زنی که حالا زیر همین خاک خوابیده بود.
چراغ نفتی را روشن کرد. نور لرزانش روی دیوارهای گچی سایههایی کشیده بود که مثل موجوداتی بیقرار تکان میخوردند. گوشهٔ اتاق، شال سیاه مادر هنوز روی میخ آویزان بود. دست کشید روی آن. سرد بود، مثل سنگ قبر.
برق از همان شبی که مادر...
نه. حتی فکرش هم استخوانش را میسوزاند.
صدایی از پشت در آمد.
در را که باز کرد، پسرکی هفتساله ایستاده بود. چشمهایش سیاه بود، چنان تیره که انگار سوراخی در برف باز شده باشد و به هیچ جا نرسد.
بیمقدمه گفت:
— «شما باید فردا شب ساکت باشید.»
— «چرا؟»
انگشتش را روی لب گذاشت.
— «شب نوزدهم دیه. وقتی برف میآد، آواز میآد. باید ساکت باشیم.»
و بیآنکه منتظر جواب شود، در مه و برف حل شد.
فردا، سکوت روستا سنگین بود. بچهها بازی نمیکردند. نه گریه، نه خنده. فقط با چشمها حرف میزدند. زنها زیر لب دعا میخواندند، مردها به آسمان نگاه نمیکردند.
پیرزنی در سایهٔ کوچه ایستاده بود، مثل درختی خشکیده. نگاهش را به دختر دوخت عمیق و طولانی اما چیزی نگفت. فقط لبهای ترکخوردهاش بیصدا تکان خوردند، انگار کلمهای را در دل تکرار میکرد.
غروب، کنجکاوی بر ترسش غلبه کرد. دزدکی به سوی کلیسای سنگی رفت؛ بنایی نیمهفروریخته با صلیب زنگزدهای که کج بر گنبد نشسته بود. قبرهای شکسته و صلیبهای پوسیده اطرافش مثل دندانهای سیاه بیرون زده بودند.
در میان برف، چیزی برق زد: یک ضبطصوت زنگزده، نیمهمدفون. انگار کسی به عمد آن را همانجا گذاشته بود.
دکمهٔ «پلی» را فشرد.
اول صدایی آمد شبیه وزش باد در لولهٔ فلزی. بعد، آوازی از کودکان. نه به زبانی که بشناسد؛ صدا مثل آب یخزده از میان گلو میگذشت.
و در میانشان، صدای دیگری بود:
برف.
نه صدای باریدن،
بلکه حرکتِ برف روی خاک، مثل پاهای بیشماری که آرام از زیر زمین بالا میآیند.
سپس صدای مادرش، آمیخته با گریه:
«ما هر ۵ سال یک صدا تقدیم میکنیم،
تا آنها به زیر کوه بازگردند.
اما من حرف زدم.
فقط یک کلمه.
"نترس..."
و برف، مسیرش را گم کرد.
پس اینبار نوبت من است.
من صدایم را دادم تا برف سیراب شود.
اینجا صدا یعنی جان، یعنی حضور.
وقتی نوبت هرکس برسد، باید خاموش شود؛
مثل شمعی که در باد میمیرد.
من آخرین واژهام را گفتم، و دیگر چیزی برای نگهداشتن نمانده…»
نوار قطع شد. دستهای دختر یخ کرده بود.
از آن شب، مادر هرگز کلامی نگفت. چشمهایش پر بود از صداهایی که دیگر به زبان نمیآمدند. بیاختیار اسم مادر را فریاد زد.
دستی کودکانه با سرعت روی دهانش نشست. همان پسرک با کلاه آبی بود. چشمهایش وحشتزده میدرخشیدند. انگشتش را روی لب گذاشت به معنی سکوت.
شب شد. مردم دستهدسته به سوی کلیسا رفتند. هیچکس حرف نمیزد. فقط صدای برف بود که روی زمین مینشست.
دختر پشت یکی از قبرها پنهان شد.
دوازده کودک در وسط کلیسا ایستاده بودند. سرها پایین، دستانشان رو به آسمان. لبهایشان بیصدا تکان میخورد. چیزی را میخواندند—نه برای گوش، برای هوا؛ برای برف؛ برای آنها که پشت کوهها منتظر بودند.
برف از آسمان نمیبارید.
میچرخید، میرقصید،
مثل دودی سفید دور سر کودکان حلقه میزد.
آنجا فهمید: این سکوت، قربانی دادن است؛ بهایی که نسل به نسل پرداختهاند تا چیزی پشت کوهها بماند.
صبح، همه چیز عادی شد. بچهها دوباره میخندیدند.
اما وقتی خواست پسرک کلاه آبی را صدا بزند، هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد.
پیرزن همانجا بود، در سایهٔ کوچه. آهسته گفت:
«پس نوبت تو بود... ما هیچکدوم حق انتخاب نداریم. آنها انتخاب میکنند. برگشتی چون باید تو قربانی میشدی.»
دختر ترسان به سوی خانه دوید. صدای پیرزن از پشت میآمد:
«حالا که سکوت تو ثبت شده، باید بمونی. چارهی دیگهای نداری.»
خود را به آینه رساند.
یک خط باریک از یخ، از گلویش تا شانه، فرو رفته بود — مثل رگی که در گوشت یخ زده باشد.
حالا، او در خانهٔ مادرش زندگی میکند. چراغ نفتی شبها میسوزد.
هر شب، پشت پنجره میایستد و به بچههایی نگاه میکند که هنوز میتوانند بخندند.
اما میداند یک روز،
برف برای آنها هم خواهد آمد.
و وقتی بیاید،
نه میبارد،
نه زوزه میکشد.
میآید،
مثل عهدی که هرگز فراموش نشده.
پایان