ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۷ دقیقه·۴ ماه پیش

داستان (شَروه‌ی آخر)

"با احترام به خوانندگان عزیز، به‌ویژه دوستان بوشهری، اگر در نوشتن و بازتاب لهجه‌ی شیرین و دلنشین بوشهر کاستی یا خطایی هست، پیشاپیش پوزش می‌طلبم. تمام تلاشم را کردم که تا حد توان، واژه‌ها و آهنگ کلام درست نوشته شود."

با احترام💐

سارا حیدریان

رُکیا و غلام
رُکیا و غلام

بوشهر، جایی که نسیم بندر با نالهٔ موجها هم‌آوازه‌ست، و هر نفسی که می‌کِشی، می‌تونی توش بوی عشق و غمِ دریا رو حس کنی...

گاهی یه صدا می‌آد، نه از حُسینیه، نه از بازارچه،

از جایی می‌آد که دلِ غرق‌شده‌ها، آخرین نجواشونو می‌کنن.

این داستانِ غلامه... که شَروه‌اش، نه فقط برای حسین بود،

که برای یه رُکیایی بود که دریا، مثل یه عاشقِ حسود، از دستش ربود.

اما صدا... صدا همیشه می‌مونه.

حتی وقتی که دَریا ساکت می‌شه...

حتی وقتی که دل، خسته می‌شه...

شَروه‌ی غلام، همیشه می‌پیچید...

تو گوشِ باد... تو نفسِ موج... تو قلبِ هر کسی که عشقِ رفته‌دارِه.


غُلام، شَروه‌خونِ نامدار بوشهر بود. ماه محرّم که می‌رسید، حُسینیه‌ها پر می‌شد. همه سر و دست می‌شکستن که غلام بیاد بخونه. وقتی صداش می‌پیچید:

«وا حسین… واحسین..»

دیگه هیچ دلی آروم نمی‌موند. مردا سینه می‌زدن، زن‌ها اشک می‌ریختن، بچه‌ها ساکت می‌شدن. صداش مثل موج، مثل ناله‌ی دَریا، می‌نشست توی دل مردم.

غُلام اما با همه‌ی صداش، با همه‌ی شهرتش، دلشو جای دیگه جا گذاشته بود: پیش رُکیا.

رُکیا دختر خوش‌قلب و مهربون همسایه که نگاهش مثل نسیم بندر، خنده‌اش مثل آفتاب بامدادی زیبا بود. غلام عاشقش شد، رُکیا هم دل به غلام داد.

ازدواجشون مثل عروسیِ دریا و آسمون بود. خونه‌شون پر از نور و آواز، پر از بوی نان تازه و صدای خنده. خوشبختی از در و دیوار خونه می‌ریخت.

یک شب کنار ساحل، رُکیا با پای برهنه روی ماسه‌ها قدم می‌زد. باد می‌خورد به موهاش، غلام نگاهش می‌کرد.

رُكيا با نگاهی پر از شیطنت گفت:

– غُلام… اَگه يه روز دَريا مُنو بِبَرِه، قول بِدی شَروه‌ت وَه یادُم بِخونی؟

(غلام… اگر یک روز دریا من را با خودش برد، قول می‌دی به یاد من شروه بخونی؟)

غُلام خندید، فانوس را بالا گرفت و جواب داد:

– خُدا نِخواد رُكيا… دِريا اَگه هِمی عالَمو بِبَرِه، عِشقِ تو رو نِمیتونه اَز دلُم بِبَرِه. شَروه‌ که هیچ، همه زندگیم مالِ توئه.

(خدا نکنه رُکیا… دریا اگر تمام دنیا را هم ببره، نمی‌تونه عشق تو را از دلم ببره. شروه‌‌م که هیچ همه‌ی زندگیم برای توِ.)

اما انگار آسمان و زمین، خاک و دریا به عشقشان حسادت کردند. انگار همه‌ی عالم دست به دست هم دادند که این اتفاق بیفتد.

و دست روزگار کاری کرد که هیچ فانوسی نتواند جلویش را بگیرد.

یه عصر، جلوی چشم غلام، موجای سیاه رُکیا رو بردن. هرچی دست و پا زد، نرسید. دَریا قَهر کرد و رُکیا رو قورت داد.

نه لباس، نه نگاه، نه حتی ناله‌ای… فقط سکوت و خلاص.


چند ماه گذشت. غلام موند و دل شکسته‌اش. همه می‌گفتن:

– غُلام، دِل بُکَن…

اما غلام هر غروب فانوس قدیمی‌شو می‌گرفت و می‌رفت لب دَریا. همون جایی که آخرین بار رُکیا رو دیده بود.

بازارچه‌ی ماهی هنوز زنده بود؛ بوی سنگسر تازه، میگو روی حصیر، صدای مرغای دریایی. صیادا تور خیسو می‌کشیدن رو دوش. غلام رد می‌شد، ولی دلش جای دیگه بود.

عبّاس، رفیق قدیمی‌اش، صدا زد:

– غُلام! کو داری می‌ری اخوی؟ هوا دَریا امشُو شِر می‌کُنه. می‌ترسُم مَوجا بِبَرِنِت بَرون.

(غلام! کجا داری میری برادر؟ امشب حال و هوای دریا طوفانیِ. می‌ترسم موج‌ها تو را با خودش ببرن.)

غلام چیزی نگفت، فانوسو محکم‌تر بغل کرد.

عبّاس اومد جلو، دست انداخت رو شونه‌اش:

– پِسَرَم… دِل بُکَن. زندگی بازم می‌آد. رُکیا دیگه نیس، ولی تو هنوز نَفَس می‌کِشی. نَفَس کِشیدن یعنی اُمّید.

(پسرم… دل بکن. زندگی دوباره میاید. رُکیا دیگه نیست، اما تو هنوز نفس می‌کشی. نفس کشیدن یعنی امید.)

غلام با چشم‌های خسته نگاهش کرد:

– دلُم طاقت نمی‌آرِه، عبّاس. باید بشینُم لب دَریا. بلاخره یه شُو صِداش می‌آد از مَوجا.

(دلم طاقت نمیاره، عباس. باید کنار دریا بنشینم. بالاخره یک شب صداش رو از میون موج‌ها می‌شنوم…)

پیرزن ماهی‌فروش، چاقو از شکم هامور کشید بیرون، گفت:

– آهو پِسَر… رُکیا رفتَه، دَریا خوردِش. تا کِی می‌خوای صِداشو لا مَوج بجووی؟ دَریا بی‌رحمه، ولی تو نباید بی‌عقل باشی.

(پسرم… رُکیا رفته، دریا او رو بلعید. تا کی می‌خواهی صدایش را در میون موج‌ها بجویی؟ دریا بی‌رحمه، اما تو نباید بی‌خرد باشی.)

غلام آروم جواب داد:

– تا وَختی کِه ای دل تو سینَه‌م می‌زَنِه…

(تا زمانی که این دل در سینه‌ام می‌تپه…)

شب شد. خورشید غروب کرد پشت خلیج فارس. غلام فانوسو روشن کرد. نور زردش مثل ستاره‌ای تنها رو ماسه‌ها می‌درخشید. نشست کنار آب. زانو بغل گرفت و با صدای گرفته شروه خوند:

– ای دل چِ آهو، چِ شَرره وا کُنُم

یاد کسی کُنُم، کِه دلبر وا کُنُم

دَریا تو شاهِدی، بی یار مُندُم

بی یار و بی‌دِل، ویرونَه خُونُم

(ای دل همچون آهو، چه رازها بگشایم / یاد کسی کنم که دلبر من است / دریا تو شاهدی، بی‌یار مانده‌ام / بی‌یار و بی‌دل، خانه‌ام ویران است)

مرغای دریایی ساکت شدن. بازارچه هم آروم گرفت. فقط موج بود و صدای غلام.

دوباره خوند، تلخ‌تر:

– نی‌نیُم رُکیا، تو دَریا گُم شُدی

بی یار و همدم، چِ جور آروم شُدی؟

(نور چشمم رُکیا، در دریا گم شدی / بی‌یار و همدم، چگونه آرام گرفتی؟)

بعضش سرباز کرد. اشک از ریشش چکید رو ماسه‌های خیس. سرشو گذاشت رو خاک.

غُلام روی ماسه‌ها خوابش بُرد. تو خواب، نورِ نِقره‌ای همه‌جا رو گرفت. دید سَرش رو زانوی رُكياست.

رُكيا با نِوازِش گفت:

– غُلامُم… جُونِ دِلُم… تاج سَرُم… مُو هَمشُو هِمی‌جا كِنارِتُم. بی‌قَراری نُكُن. هَر شُو كه تِه دلُم تَنگِت بِشه، صِدای شَروه‌ت می‌رسه وَم.

(غلامم… جان دلم… تاج سرم… من همیشه همین‌جا کنار تو هستم. بی‌قراری نکن. هر وقت دلم برایت تنگ شه، صدای شروه‌ات رو می شنوم.)

غُلام با چشم‌های خیس رو به رُكيا كرد:

– چِه كُنُم رُكيا؟ بِي‌قَرارُم... دِل‌تَنگ يارُم. دِلُم تَنگه واسه بُوی گيسِت، واسه لَبخَند قِشَنگِت... واسه چِشم‌های مهرابونِت.

(چه کنم رُکیا؟ بی‌قرارم… دلتنگ یارم. دلم برای بوی موهات تنگ شده، برای خنده‌ی زیبایت… برای چشم‌های مهربونت.)

بعد تو نی‌نی چشماش زل زد و گفت:

– سی چشمات بمیرُم. که دیگه ندارُمش، چِه كُنه غُلام... دِلُم تَنگ شُدِه واسه صِدای رُكيام.

(فدای چشمانت بشم. که دیگر ندارمشون، چه کنه غلام… دلم برای صدای رُکیام تنگ شده.)

رُكيا سرشو خم كرد، اشكای غلام‌ و با گوشه‌ی آستینش پاك كرد و آروم گُفت:

– نفسُم... قلبُم ... مُونَم دِل‌تَنگِتُم. بِي‌قَراری نُكُن غُلام. جیگَرُم نسوزون، هَر شُو كه تو بِي‌قَراری می‌كُنی، اَنگار مُو دوباره و دوباره غَرق می‌شُم. بِخون... بِخون بَرای مُو با هَمُون صِدای مَلَكوتی، شَروه بِخون. مُو می‌شنَوُم عزيز دِلُم. ولی اشك نريز... تو اشك بِريزی، مُو هزار بار می‌ميرُم.

(نفسم… قلبم… من هم دلتنگتم. بی‌قراری نکن غلام. جگرم رو نسوزون، هر وقت تو بی‌قراری می‌کنی، انگار من دوباره و دوباره غرق می‌شم. بخون… برام با همون صدای ملکوتی شروه بخون. من می‌شنوم عزیز دلم. اما اشک نریز… تو اشک بریزی، من هزار بار می‌میرم.)

غلام دستای رُكيا رو گِرفت، بوسه‌بارون كرد و هِق‌هِق زَد:

– عَزيزَكُم... دِلُم هَواتو كَرده. خُونه بِدونِ تو قَبرِستونه غُلامِ.

(عزیزکم… دلم هوای تو رو کرده. خونه بدون تو برای غلام قبرستونِ.)

سرش رو گذاشت رو شونه ظریف رُکیا:

–هَر شُو دِلُم می‌خواد بِپَرم تو هَمِين آب، تَمومِش كُنُم اين زِندِگی بِی‌تو رو... اَما ميدونُم، گُناه‌س... می‌ترسُم خدا مُنو ببره جايی كه ديگه هِيج‌وَخت نَبِينمِت.

(هر شب دلم می‌خواد تو همین آب بپرم و تموم کنم این زندگی بی‌تو رو… اما می‌دونم گناهِ… می‌ترسم خدا من رو ببره جایی که دیگه هیچ‌وقت تو رو نبینم.)

رُكيا محکم بغلش کرد، مثل یک مادر مهربون، دستش‌و گذاشت پشتِ غلام و با نوازش گفت:

– اینو نِگو غُلام... خدا قهرش می‌گيره. بوقتش میای پِيشُم، اَما حالا نِه. پس زندگی كن غلام، بخاطر مُو. هر وقت دِل‌تَنگُم شُدی، شَروه بِخون. بِخون غُلام... وَلی گريه نُكُن كِه مُنم اذیت نَشُم.

(این رو نگو غلام… خدا قهرش می‌گیره. وقتش که برسد می‌آیی پیش من، اما حالا نه. پس زندگی کن غلام، به خاطر من. هر وقت دلتنگم شدی، شروه بخون. بخون غلام… اما گریه نکن، چون من هم اذیت می‌شوم.)

رُکیا دست کشید رو موهاش، گفت:

– دلسوزُم...صِدای شُروه‌ت می‌رسِه واسم. من هِمی جَام، تو دِلِ دَریا. دَریا مُنو گرفت، ولی عشقِ ما رو نتونِست ببره.

(دلسوزم… صدای شروه‌ات به من می‌رسه. من همین‌جا هستم، تو دل دریا. دریا من رو گرفت، اما نتوانست عشق ما را ببرد.)

نور کم‌کم محو شد. آخرین صداش موند تو گوش غلام:

– بخون غُلام… اما دیگه گریه نَکُن. سِی تُو هَمو صَداتُم. شُو كِه شَروه می‌خونی، مُو همون‌جا وَه دل دَريا هَمراهِتُم.

(بخون غلام… اما دیگر گریه نکن. من تو صداتم تو شبی که شروه می‌خونی، من همون‌جا تو دل دریا همرات هستم.)


صبح، مرغای دریایی صداش زدن. غلام بیدار شد. آفتاب طلایی روی خلیج می‌درخشید. موج‌ها آروم بودن، مثل نفس‌های کسی که خواب شیرین دیده.

غلام آه کشید، لبخند زد – لبخندی تلخ ولی شیرین. فانوس رو خاموش کرد و دست گذاشت رو سینه. زمزمه کرد:

«رُكيا… دیگه بی‌قَراری نِمی‌كُنُم. هَر شُو شَروه‌م، یاد توئه…»

(رکیا… دیگر بی‌قراری نمی‌کنم. هر شب شروه‌ام یاد توست…)

و صِداش پیچيد:

«شَروه‌م، رُكيا… هَر شُو، شَروه‌م…»


و از اون روز، هر شَروه‌ای که غُلام می‌خوند،

نه فقط از حَلقش می‌اومد،

از زیرِ موج‌ها هم هم‌آوازی می‌شد

آوازِ رُکیا، که همیشه گوش می‌داد...

مردم می‌گفتن:

– صداش دو چندان شده.

اما غُلام می‌دونست:

یه صدا از دلِ زمین می‌اومد، یه صدا از دلِ دریا...

و میانِ این دو، عشقی زنده می‌موند

نه مرده، نه گم‌شده،

فقط... تبدیل شده به نغمه.

و هر شب، وقتی فانوسش رو روشن می‌کرد،

نورش دیگه فقط روی ماسه نمی‌افتاد

روی آب هم می‌رقصید

انگار رُکیا، با هر موج، دستش رو بالا می‌آورد

و با هر نَفَسِ غُلام، نفس می‌کِشید.


پس اگه یه روز، تو ساحل بوشهر،

صدایی شنیدی که موج‌ها هم‌آوازیش می‌کنن...

نگو «کیه؟»

بگو: سلامِ منو برسون...

برسون به رُکیا

برسون به غلام...

برسون به عشقی که دریا نتونست ببره...

فقط تبدیلش کرد به شَروه‌ی آخر.

"و شَروه... همیشه می‌مونه"

✨پایان✨

خلیج فارسداستانعشقنویسندگی
۶۳
۲۸
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید