ویرگول
ورودثبت نام
سارا حیدریان
سارا حیدریاننه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
سارا حیدریان
سارا حیدریان
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان کوتاه(عقربه های مهربان)

عقربه های مهربان
نوشته: سارا حیدریان

ساعت روی میز عسلی، زیر نور مهتابی که از پنجره‌ی کوچک می‌تابید، نشسته بود.
چشم نداشت، اما می‌دید. قلب نداشت، اما می‌لرزید.

خیره بود به صورت دختری که در آغوش خواب نفس می‌کشید؛ نفس‌هایی آهسته، سنگین از روزهای بی‌پایان. ابروهایش همچنان در هم بود، گویی خواب هم نتوانسته آرامشان کند. گوشه‌ی لب‌هایش، همان‌جا که باید لبخند باشد، شکسته بود. و چشمانش، پیش از آنکه بسته شوند، درباره‌ی خستگیِ بی‌پناه و زنگی که هر صبح همچون چکشی بر جانش فرود می‌آمد، چیزی گفته بودند.

ساعت همه‌ی این‌ها را می‌دانست. سال‌ها بود که با زنگ‌های بی‌رحمش او را از رؤیاها بیرون می‌کشید؛ وظیفه‌ای کور و تکراری: «بیدار شو… بدو… وقت تلف نکن.»
اما امشب، چیزی در درونش شکست. نه چرخ‌دنده‌ای، نه فنری؛ بلکه خودِ ساعت.

فهمید که شاید وظیفه‌ی واقعی‌اش گاهی همین باشد: نادیده گرفتن وظیفه.

پس تصمیم گرفت.
نه زنگی خواهد زد، نه هشداری. تنها سکوت. تنها هوای گرم اتاق. تنها نفس‌های دختری که مثل بارانی آرام، بر خشکی دلش می‌بارید.

و برای نخستین بار، ساعت نگهبان خواب شد، نه زندانبان زمان. عقربه‌هایش را چنان آرام حرکت داد که هیچ صدایی نیاید. و در دل خود گفت:

«بگذار بخوابد… امروز، من بیدارش نمی‌کنم. امروز، زمان را به او هدیه می‌کنم.»

و در همان لحظه، زمان متوقف شد.
نه به‌خاطر خرابی دستگاه، بلکه به‌خاطر عشقی کوچک و بی‌صدا؛ عشقی از یک ساعت، به دختری که فراموش کرده بود چگونه استراحت کند.

نویسندگیداستان کوتاهخواب
۳۹
۱۷
سارا حیدریان
سارا حیدریان
نه نویسنده‌ام، نه شاعر، فقط کسی که با کلمات نفس می‌کشد. شاید اینجا، جایی برای پیدا شدن باشد… هم برای من، هم برای تو.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید