
شبی بود که زمان خوابیده بود.
در باغی که ماه با لبخند نقرهایاش برگهای سرو را نوازش میداد، چهار مسافرِ بیخواب از چهار سوی راه گرد هم آمدند.
زمین سکوتی سنگین بر دوش داشت، درختان خمیده گوش به فرمان باد بودند، و ستارهها، آن مراقبان بیکلام آسمان، از بلندیِ فلک، به این مجلس پنهان خیره شده بودند.
هر یک از این چهار، نامی داشت:
عارف، که راهش از قلب میگذشت،
فیلسوف، که حقیقت را با ذهن میجست،
منطق، که سخنش بر برهان آهنین بود،
و دل، که زبانش اشک و ناله بود،
اما گاه، زبانی عمیقتر از همهی زبانها.
موضوع گفتارشان، آن راز بزرگِ انسانی بود که هر نفس، نزدیکترش میکند:
رفتن از این دنیا.
نه پایان، بلکه پرسشی جاودان:
«مرگ چیست؟ عبور است یا پایان؟»
---
عارف پیش از همه لب گشود، چشمهایش دو چراغ روشن در تاریکی.
– من مرگ را وصال میبینم.
انسان قطرهایست جداشده از دریای ازل، در بدن گلی به دام افتاده.
مرگ، نه فنا، که بازگشت است؛ رهایی از قفس خاک و بازپرواز به آسمان حقیقت.
چرا باید ترسید از پرندهای که بالش را میگشاید و به سوی آسمان بیکران میپرد؟
جسم تنها لباسی است که دل از آن میدرد.
مرگ، تعویض لباس است.
و ما، که از این لباس تنگدل شدهایم، باید شکر کنیم که روز تعویض فرا رسیده است.
---
فیلسوف، با چشمانی آرام و چینهای اندیشه بر پیشانی، لبخندی کهن زد:
– زندگی، یک سفر تدریجی است.
مثل فصلهای درخت: برگ میروید، شکوفه میآید، میوه میرسد، و میریزد.
هر پایان، آغازِ چیزی دیگر است.
کودک، جوان میشود، جوان، پیر، و پیر... به رهایی دعوت میشود.
این رهایی، شکست نیست؛ شکوفایی نهایی است.
دانه در خاک نمیمیرد تا نابود شود؛ میمیرد تا ریشه زند، ساقه برآورد، و درختی شود که سایه میدهد، میوه میدهد، و بذر میپاشد.
انسان در مرگ، به درختی بزرگتر تبدیل میشود؛ درختی که سایهاش بر دل زندهها میافتد، و بذر خاطره و عشق در باد میپاشد.
---
منطق با صدایی استوار و بیرنگ احساس، سخن گفت:
– نیستی محال است. هیچ چیز از بین نمیرود، تنها تغییر شکل میدهد.
آب، بخار میشود؛ بخار، ابر میشود؛ ابر، باران.
عنصر تغییر شکل میدهد، اما نابود نمیشود.
روح نیز چنین است. جسم ظرف است، محتوا ادامه مییابد.
وقتی ظرف شکست، محتوا ناپدید نمیشود.
آن، در قالبی دیگر، در دنیایی دیگر، ادامه مییابد.
پس مرگ، نابودی نیست؛ تناقض منطقی است.
وجود، همواره ادامه دارد.
مثل نوری که از یک آینه به آینهی دیگر میپرد.
---
سکوتی سنگین فرود آمد.
نه سکوت خالی، که سکوتی پر از معنا.
نسیمی آمد، برگهای سرو را لرزاند، و گویی ماه نفسش را حبس کرد تا بشنود.
دل سخن گفت.
نه با کلام پیچیده، نه با برهان سرد؛ با چشمانی نمناک، دستی لرزان، صدایی گره خورده از عشق و دلتنگی:
– شما درست میگویید، چون آسمان را میبینید، اما من زمین را میبینم.
من کنار قبر مینشینم و گریه میکنم.
نه از ترس، بلکه از خالی شدن صندلی کنار سفره، بوی غذای خانه که دیگر پخته نمیشود، دستی که دیگر روی سرم کشیده نمیشود، صدایی که دیگر در شب نامم را نمیخواند.
اما حتی در گریه، نوری هست.
میدانم او سبک شده، آزاد، در خانهای روشنتر نشسته و لبخند میزند.
شاید دیگر نتوانم دستش را بگیرم، اما میدانم دستش بر سرم است.
پس اشکم، اشک تسلیم است، نه ترس، و امیدم هرگز خاموش نمیشود، زیرا عشق، مرگ را هم شکست میدهد.
تصور کن عزیزی که از دست دادهای، در جهانی پر از روشنایی قدم میزند. جایی که هیچ درد، هیچ رنج و هیچ اندوهی نیست. جایی که چهرهها همه آراماند، لبخندها جاودانهاند، و هرکس دوباره خودش را پیدا میکند. او نه خاموش شده، نه گم شده؛ فقط زودتر از ما پرده را کنار زده و وارد تالاری پر از نور شده است.
پس اشکهایمان، نه برای پایان او، که برای دلتنگی خودمان جاری میشود.
او در آغوش آرامش است؛ ما هنوز در راهیم.
و روزی همهمان، یکییکی، پشت همان پرده قدم میگذاریم. و آنوقت خواهیم دید که مرگ هیچ نام سیاهی نداشت؛ تنها نام دیگرِ زندگی بود.
---
ستارهها در آسمان لرزیدند، نه از ترس، بلکه از شور.
چهار صدا، چهار راه، چهار زبان، در سکوت آمیختند، و یک همصدایی شدند.
مثل چهار رود که در یک دریا میریزند.
و در آن باغ خاموش، رازی آشکار شد:
رفتن، پایان نیست.
رفتن، تنها بازگشت است.
بازگشت به خانهای که هرگز ترک نکردهایم، اما فراموشش کردهایم.
خانهای پر از نور، که هیچ قلبی نمیشکند، هیچ دستی خالی نمیماند، و هیچ عشقی برای همیشه از دست نمیرود.
و شاید، همهی ما، مسافریم،
که یک روز، با خستگی راه،
اما با لبخندی بیکران،
به درِ آن خانه میرسیم،
و در دل آرام میگوییم:
«خانه، خانهی من است.»